My boyfriend

My boyfriend
P:14

تو با گفتن این حرف، بلند شدی. حس می‌کردی دیگه تحمل این فضا رو نداری و باید از اون جمع خارج بشی.

— «من دیگه سیر شدم، میرم تو اتاقم.»

همینطور که بلند می‌شدی، جیمین نگاه نگرانش رو بهت دوخت. سابرینا هم با یه پوزخند کوچیک که سعی داشت پنهونش کنه، نگاهت کرد. پدر و مادرت هم با ناراحتی بهت نگاه می‌کردن.

مادر جیسو با مهربونی گفت:
— «میوه نمی‌خوری عزیزم؟ یا چای؟»

تو جواب دادی:
— «نه ممنون مامان. همین الان خوردم. خسته هم هستم.»

و بدون اینکه منتظر جواب بیشتری باشی، از سر میز بلند شدی و به سمت اتاقت رفتی. همینطور که رد می‌شدی، حس کردی نگاه سنگین سابرینا دنبالته.

وقتی وارد اتاقت شدی، در رو پشت سرت بستی و تکیه دادی به در. نفس عمیقی کشیدی و سعی کردی آروم بشی. صدای کم‌رنگ حرف‌های خانواده از بیرون هنوز به گوش می‌رسید، ولی دیگه برات مهم نبود.

می‌دونی، این موقعیت خیلی حساسه. سابرینا داره با سوال‌هاش سعی می‌کنه یه چیزی رو ثابت کنه، و تو هم با واکنش نشون دادن، داری بهش خوراک می‌دی. شاید بهتر باشه در ادامه، با خونسردی بیشتری باهاش برخورد کنی.
دیدگاه ها (۰)

My boyfriendP:15تو گوشیت رو برداشتی و رفتی تو مخاطبین. اسم ج...

[مهم❌] *نوشتن فیک به اعضا صدمه میزنه! این جمله ای هست که ما ...

My boyfriendP:13تو دیگه نتونستی بیشتر از این خودتو کنترل کنی...

Jongkook_roman_وقتی دعوا شدید می کنید_Part1جفتتون زندگی سختی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط