#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۳۳: سرنخی که بوی خون میداد
درهای بزرگ قصر هنوز کامل بسته نشده بود که صدای فریاد از داخل سالن پیچید.
— «بگو کجاست!»
جونگکوک یقه جین را گرفته بود.
آنقدر محکم که پارچه کت جین چروک شده بود.
چشمهای جونگکوک قرمز بودند.
خسته.
بیخواب.
و خطرناک.
— «آخرین بار با تو بوده.»
صدایش پایین بود.
اما هر کلمهاش مثل ضربه میخورد.
— «پس بگو… کجاست.»
جین آرام نگاهش کرد.
نه عقب رفت.
نه مقاومت کرد.
فقط آهسته گفت:
— «فکر میکنی اگه میدونستم… اینجا میایستادم؟»
جونگکوک محکمتر فشار داد.
— «تو باید مراقبش میبودی!»
— «و تو باید ازش محافظت میکردی وقتی داخل قصر نبود!»
سکوت*
هوسوک جلو آمد.
— «هردوتون خفه شید.»
صدایش آنقدر سرد بود که حتی جونگکوک هم برای لحظهای مکث کرد.
هوسوک مستقیم به جین نگاه کرد.
— «آخرین چیزی که دیدی چی بود.»
جین نفس عمیقی کشید.
— «سه مرد.»
همه ساکت شدند.
— «حرف نمیزدن. حرفهای بودن. دوربینها نشون میدن کمتر از سی ثانیه طول کشیده.»
نامجون گفت:
— «ماشینشون پلاک نداشت.»
یونگی کنار میز ایستاد و بازویش را روی آن گذاشت.
— «پس آدمای معمولی نیستن.»
تهیونگ آهسته گفت:
— «گروه اجارهای.»
جیمین اخم کرد.
— «یعنی یکی پول داده.»
و همان لحظه…
یکی از نگهبانها با عجله وارد شد.
— «اعلیحضرت.»
پادشاه سر بلند کرد.
— «چی شده؟»
نگهبان نفسش را جمع کرد.
— «از بندر تماس گرفتن.»
همه خشکشان زد.
— «یک انبار متروکه…»
هوسوک جلو رفت.
— «چی دربارهاش؟»
نگهبان نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
— «اونجا آثار درگیری پیدا شده.»
قلب جونگکوک محکم کوبید.
— «چه جور آثاری.»
نگهبان مکث کرد.
و بعد آرام گفت:
— «خون.»
سوهیون بیاختیار نفسش برید.
میرا دستش را روی دهانش گذاشت.
اما بدترین واکنش…
برای جونگکوک بود.
چشمهایش برای لحظهای خالی شد.
بعد ناگهان برگشت.
— «ماشین رو آماده کنین.»
پادشاه گفت:
— «جونگکوک—»
— «الان.»
صدایش آنقدر خطرناک بود که هیچکس بحث نکرد.
هوسوک کت خود را برداشت.
— «منم میام.»
جین گفت:
— «منم.»
نامجون، جیمین و یونگی هم همزمان حرکت کردند.
تهیونگ زیر لب گفت:
— «امشب یا پیداش میکنیم…»
و جملهاش را نیمهکاره گذاشت.
چون هیچکس نمیخواست ادامهاش را بشنود.
***
همان زمان
یک انبار تاریک در بندر
سوآ به سختی نفس میکشید.
دستهایش هنوز بسته بودند.
سرش گیج میرفت.
اما صدای مردها را میشنید.
— «رئیس گفته فردا کار تموم میشه.»
— «پس امشب نگهش میداریم.»
قلب سوآ فرو ریخت.
فردا…؟
کار تموم میشه…؟
یعنی چی؟
یعنی…
من رو میکشن؟
اشک آرام از گوشه چشمش پایین افتاد.
اما این بار…
ترس تنها احساسی نبود که داشت.
چون ناگهان صدای دیگری را شنید.
صدایی که قبلاً نشنیده بود.
مردی آرام گفت:
— «مطمئنید رئیس از این کار پشیمون نمیشه؟»
مرد اول خندید.
— «اون زن؟»
و با تمسخر ادامه داد:
— «ملکه هیچوقت پشیمون نمیشه.»
چشمهای سوآ ناگهان باز شد.
قلبش محکم کوبید.
پس حدسش درست بود.
ملکه.
همهاش کار ملکه بود.
اما همان لحظه—
صدای ماشینهایی از بیرون انبار آمد.
مردها اخم کردند.
— «چی بود؟»
یکی از آنها به سمت پنجره رفت.
و وقتی بیرون را نگاه کرد…
صورتش رنگ باخت.
— «لعنتی.»
— «چی شده؟»
مرد به عقب برگشت.
— «ما تنها نیستیم.»
و بیرون انبار…
نور چراغ چند ماشین سیاه تاریکی بندر را شکافت.
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
چشمهایش روی ساختمان قفل شد.
و خیلی آرام گفت:
— «اینجاست.»
در حالی که اسلحه نگهبانها آماده شده بود…
یونگی زیر لب زمزمه کرد:
— «خب.»
جیمین لبخند کوتاهی زد.
— «بازی شروع شد.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
18 بازنشر
پارت ۳۳: سرنخی که بوی خون میداد
درهای بزرگ قصر هنوز کامل بسته نشده بود که صدای فریاد از داخل سالن پیچید.
— «بگو کجاست!»
جونگکوک یقه جین را گرفته بود.
آنقدر محکم که پارچه کت جین چروک شده بود.
چشمهای جونگکوک قرمز بودند.
خسته.
بیخواب.
و خطرناک.
— «آخرین بار با تو بوده.»
صدایش پایین بود.
اما هر کلمهاش مثل ضربه میخورد.
— «پس بگو… کجاست.»
جین آرام نگاهش کرد.
نه عقب رفت.
نه مقاومت کرد.
فقط آهسته گفت:
— «فکر میکنی اگه میدونستم… اینجا میایستادم؟»
جونگکوک محکمتر فشار داد.
— «تو باید مراقبش میبودی!»
— «و تو باید ازش محافظت میکردی وقتی داخل قصر نبود!»
سکوت*
هوسوک جلو آمد.
— «هردوتون خفه شید.»
صدایش آنقدر سرد بود که حتی جونگکوک هم برای لحظهای مکث کرد.
هوسوک مستقیم به جین نگاه کرد.
— «آخرین چیزی که دیدی چی بود.»
جین نفس عمیقی کشید.
— «سه مرد.»
همه ساکت شدند.
— «حرف نمیزدن. حرفهای بودن. دوربینها نشون میدن کمتر از سی ثانیه طول کشیده.»
نامجون گفت:
— «ماشینشون پلاک نداشت.»
یونگی کنار میز ایستاد و بازویش را روی آن گذاشت.
— «پس آدمای معمولی نیستن.»
تهیونگ آهسته گفت:
— «گروه اجارهای.»
جیمین اخم کرد.
— «یعنی یکی پول داده.»
و همان لحظه…
یکی از نگهبانها با عجله وارد شد.
— «اعلیحضرت.»
پادشاه سر بلند کرد.
— «چی شده؟»
نگهبان نفسش را جمع کرد.
— «از بندر تماس گرفتن.»
همه خشکشان زد.
— «یک انبار متروکه…»
هوسوک جلو رفت.
— «چی دربارهاش؟»
نگهبان نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
— «اونجا آثار درگیری پیدا شده.»
قلب جونگکوک محکم کوبید.
— «چه جور آثاری.»
نگهبان مکث کرد.
و بعد آرام گفت:
— «خون.»
سوهیون بیاختیار نفسش برید.
میرا دستش را روی دهانش گذاشت.
اما بدترین واکنش…
برای جونگکوک بود.
چشمهایش برای لحظهای خالی شد.
بعد ناگهان برگشت.
— «ماشین رو آماده کنین.»
پادشاه گفت:
— «جونگکوک—»
— «الان.»
صدایش آنقدر خطرناک بود که هیچکس بحث نکرد.
هوسوک کت خود را برداشت.
— «منم میام.»
جین گفت:
— «منم.»
نامجون، جیمین و یونگی هم همزمان حرکت کردند.
تهیونگ زیر لب گفت:
— «امشب یا پیداش میکنیم…»
و جملهاش را نیمهکاره گذاشت.
چون هیچکس نمیخواست ادامهاش را بشنود.
***
همان زمان
یک انبار تاریک در بندر
سوآ به سختی نفس میکشید.
دستهایش هنوز بسته بودند.
سرش گیج میرفت.
اما صدای مردها را میشنید.
— «رئیس گفته فردا کار تموم میشه.»
— «پس امشب نگهش میداریم.»
قلب سوآ فرو ریخت.
فردا…؟
کار تموم میشه…؟
یعنی چی؟
یعنی…
من رو میکشن؟
اشک آرام از گوشه چشمش پایین افتاد.
اما این بار…
ترس تنها احساسی نبود که داشت.
چون ناگهان صدای دیگری را شنید.
صدایی که قبلاً نشنیده بود.
مردی آرام گفت:
— «مطمئنید رئیس از این کار پشیمون نمیشه؟»
مرد اول خندید.
— «اون زن؟»
و با تمسخر ادامه داد:
— «ملکه هیچوقت پشیمون نمیشه.»
چشمهای سوآ ناگهان باز شد.
قلبش محکم کوبید.
پس حدسش درست بود.
ملکه.
همهاش کار ملکه بود.
اما همان لحظه—
صدای ماشینهایی از بیرون انبار آمد.
مردها اخم کردند.
— «چی بود؟»
یکی از آنها به سمت پنجره رفت.
و وقتی بیرون را نگاه کرد…
صورتش رنگ باخت.
— «لعنتی.»
— «چی شده؟»
مرد به عقب برگشت.
— «ما تنها نیستیم.»
و بیرون انبار…
نور چراغ چند ماشین سیاه تاریکی بندر را شکافت.
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
چشمهایش روی ساختمان قفل شد.
و خیلی آرام گفت:
— «اینجاست.»
در حالی که اسلحه نگهبانها آماده شده بود…
یونگی زیر لب زمزمه کرد:
— «خب.»
جیمین لبخند کوتاهی زد.
— «بازی شروع شد.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
18 بازنشر
- ۹.۸k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط