#تاج_وطوفان
#تاج_وطوفان
پارت ۳۱: شبی که قصر از ترس بیدار ماند
تاریکی خفهکننده بود.
سوآ دیگر نمیدانست چند ساعت… یا چند روز گذشته.
فقط میدانست میترسد.
خیلی زیاد.
صدای قدمهایی پشت در باعث شد بدنش بلرزد.
نه…
نه دوباره…
قفل در باز شد.
دو مرد وارد شدند.
سوآ فوراً خودش را عقب کشید.
— «لطفاً… ولم کنید…»
یکی از مردها با بیحوصلگی گفت:
— «ساکت باش.»
اما این بار سوآ دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
ترس تمام وجودش را گرفته بود.
اشکهایش پایین میریختند و صدایش میلرزید.
— «کمک…»
نفسش شکست.
— «جونگکوک… کجایی…؟»
مردها اخم کردند.
اما سوآ انگار دیگر چیزی نمیفهمید.
فقط وحشت بود.
فقط تاریکی.
فقط ترس از اینکه دیگر هیچوقت نجات پیدا نکند.
— «توروخدا… به دادم برس…»
صدایش بلندتر شد.
— «اینا میخوان منو بکشن…!»
یکی از مردها عصبی جلو آمد.
— «خفه شو!»
سوآ از ترس خودش را جمع کرد.
اما هنوز گریه میکرد.
— «جونگکوک…»
سیلی محکمی کنار صورتش به دیوار خورد.
مرد عمداً ترساندش.
— «اسم اونو نیار!»
سوآ با هقهق لرزید.
مرد دوم زیر لب گفت:
— «گفتم این دختر اعصابمو خرد میکنه.»
بعد بازوی سوآ را محکم گرفت.
سوآ از درد ناله کرد.
— «ولم کنین… درد داره…»
اما آنها اهمیتی نمیدادند.
و پشت آن در بسته…
صدای گریههایش آرامآرام شکست.
همان زمان — قصر سلطنتی
اتاق تقریباً در سکوت فرو رفته بود.
جونگکوک روی مبل نشسته بود.
سرش پایین بود.
دستهایش مشت شده بودند.
و برای اولین بار…
هوسوک فهمید این مرد واقعاً دارد فرو میریزد.
در آرام باز شد.
یهجین وارد شد.
لباس سفید و ظاهر آرامش دقیقاً شبیه کسی بود که میخواست نقش «نامزد نگران و مهربان» را بازی کند.
هوسوک اخم کرد.
یهجین آرام جلو آمد.
— «جونگکوک…»
او واکنشی نشان نداد.
یهجین کنارش نشست.
و درست جلوی هوسوک…
دستش را سمت صورت جونگکوک برد تا اشک گوشه چشمش را پاک کند.
— «خودتو اینطوری نابود نکن… پیداش میکنیم…»
اشتباه بزرگی بود.
جونگکوک ناگهان دستش را پس زد.
آنقدر شدید که یهجین شوکه عقب رفت.
جونگکوک سر بلند کرد.
چشمهایش تاریک شده بودند.
— «نگران نباشم؟»
صدایش پایین بود.
اما ترسناک.
— «تو میگی نگران نباشم؟!»
هوسوک آرام ایستاد.
چون حس کرد الان انفجار اتفاق میافتد.
جونگکوک ناگهان از جا بلند شد.
— «سه روزه ناپدید شده!»
صدایش در اتاق پیچید.
— «سه روزه نمیدونم زندهست یا نه!»
یهجین سعی کرد آرامش کند.
— «من فقط میخواستم—»
— «دیگه حرف نزن!»
و همان لحظه در دوباره باز شد.
سوهیون، میرا و تهیونگ وارد شدند.
میرا با دیدن وضعیت جونگکوک ترسید.
سوهیون مستقیم به یهجین نگاه کرد.
و فوری فهمید چه خبر است.
اخمش در هم رفت.
— «الان جدی جدی وقت این نمایشاست؟»
یهجین ناباور نگاهش کرد.
— «منظورت چیه؟!»
سوهیون خندید.
اما خندهاش عصبی بود.
— «برادرم داره از هم میپاشه، سوآ معلوم نیست کجاست، بعد تو اومدی نقش فرشته مهربونو بازی کنی؟»
— «من نگرانشم!»
— «نه عزیزم، نگران خودتی.»
اوه.
سکوت مرگباری اتاق را گرفت.
تهیونگ زیر لب گفت:
— «الان وقتشه فرار کنیم؟»
میرا آروم کوبید توی بازوش.
— «ساکت شو!»
یهجین با عصبانیت گفت:
— «تو حق نداری اینطوری باهام حرف بزنی!»
سوهیون یک قدم جلو آمد.
— «و تو حق نداری حتی نزدیک برادرم بشی وقتی حالش اینه.»
در همین لحظه صدای همهمه بیرون بلند شد.
چند نگهبان و خدمتکار پشت در جمع شده بودند.
حتی پادشاه و ملکه هم رسیده بودند.
ملکه با نارضایتی به شلوغی نگاه کرد.
اما پادشاه…
تمام توجهش روی جونگکوک بود.
روی پسری که واضح بود دیگر به مرز فروپاشی رسیده.
جونگکوک دستش را داخل موهایش کشید.
نفسش سنگین شده بود.
تهیونگ سریع موبایلش را بیرون آورد.
و زیر لب گفت:
— «نه نه نه… این داره خیلی بد میشه.»
فوراً با جین تماس گرفت.
— «زود بیاید قصر.»
صدای جین از پشت خط آمد:
— «چی شده؟»
تهیونگ نگاهی به اتاق انداخت.
و آه کشید.
— «دارن همو میکشن.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
17 بازنشر
پارت ۳۱: شبی که قصر از ترس بیدار ماند
تاریکی خفهکننده بود.
سوآ دیگر نمیدانست چند ساعت… یا چند روز گذشته.
فقط میدانست میترسد.
خیلی زیاد.
صدای قدمهایی پشت در باعث شد بدنش بلرزد.
نه…
نه دوباره…
قفل در باز شد.
دو مرد وارد شدند.
سوآ فوراً خودش را عقب کشید.
— «لطفاً… ولم کنید…»
یکی از مردها با بیحوصلگی گفت:
— «ساکت باش.»
اما این بار سوآ دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
ترس تمام وجودش را گرفته بود.
اشکهایش پایین میریختند و صدایش میلرزید.
— «کمک…»
نفسش شکست.
— «جونگکوک… کجایی…؟»
مردها اخم کردند.
اما سوآ انگار دیگر چیزی نمیفهمید.
فقط وحشت بود.
فقط تاریکی.
فقط ترس از اینکه دیگر هیچوقت نجات پیدا نکند.
— «توروخدا… به دادم برس…»
صدایش بلندتر شد.
— «اینا میخوان منو بکشن…!»
یکی از مردها عصبی جلو آمد.
— «خفه شو!»
سوآ از ترس خودش را جمع کرد.
اما هنوز گریه میکرد.
— «جونگکوک…»
سیلی محکمی کنار صورتش به دیوار خورد.
مرد عمداً ترساندش.
— «اسم اونو نیار!»
سوآ با هقهق لرزید.
مرد دوم زیر لب گفت:
— «گفتم این دختر اعصابمو خرد میکنه.»
بعد بازوی سوآ را محکم گرفت.
سوآ از درد ناله کرد.
— «ولم کنین… درد داره…»
اما آنها اهمیتی نمیدادند.
و پشت آن در بسته…
صدای گریههایش آرامآرام شکست.
همان زمان — قصر سلطنتی
اتاق تقریباً در سکوت فرو رفته بود.
جونگکوک روی مبل نشسته بود.
سرش پایین بود.
دستهایش مشت شده بودند.
و برای اولین بار…
هوسوک فهمید این مرد واقعاً دارد فرو میریزد.
در آرام باز شد.
یهجین وارد شد.
لباس سفید و ظاهر آرامش دقیقاً شبیه کسی بود که میخواست نقش «نامزد نگران و مهربان» را بازی کند.
هوسوک اخم کرد.
یهجین آرام جلو آمد.
— «جونگکوک…»
او واکنشی نشان نداد.
یهجین کنارش نشست.
و درست جلوی هوسوک…
دستش را سمت صورت جونگکوک برد تا اشک گوشه چشمش را پاک کند.
— «خودتو اینطوری نابود نکن… پیداش میکنیم…»
اشتباه بزرگی بود.
جونگکوک ناگهان دستش را پس زد.
آنقدر شدید که یهجین شوکه عقب رفت.
جونگکوک سر بلند کرد.
چشمهایش تاریک شده بودند.
— «نگران نباشم؟»
صدایش پایین بود.
اما ترسناک.
— «تو میگی نگران نباشم؟!»
هوسوک آرام ایستاد.
چون حس کرد الان انفجار اتفاق میافتد.
جونگکوک ناگهان از جا بلند شد.
— «سه روزه ناپدید شده!»
صدایش در اتاق پیچید.
— «سه روزه نمیدونم زندهست یا نه!»
یهجین سعی کرد آرامش کند.
— «من فقط میخواستم—»
— «دیگه حرف نزن!»
و همان لحظه در دوباره باز شد.
سوهیون، میرا و تهیونگ وارد شدند.
میرا با دیدن وضعیت جونگکوک ترسید.
سوهیون مستقیم به یهجین نگاه کرد.
و فوری فهمید چه خبر است.
اخمش در هم رفت.
— «الان جدی جدی وقت این نمایشاست؟»
یهجین ناباور نگاهش کرد.
— «منظورت چیه؟!»
سوهیون خندید.
اما خندهاش عصبی بود.
— «برادرم داره از هم میپاشه، سوآ معلوم نیست کجاست، بعد تو اومدی نقش فرشته مهربونو بازی کنی؟»
— «من نگرانشم!»
— «نه عزیزم، نگران خودتی.»
اوه.
سکوت مرگباری اتاق را گرفت.
تهیونگ زیر لب گفت:
— «الان وقتشه فرار کنیم؟»
میرا آروم کوبید توی بازوش.
— «ساکت شو!»
یهجین با عصبانیت گفت:
— «تو حق نداری اینطوری باهام حرف بزنی!»
سوهیون یک قدم جلو آمد.
— «و تو حق نداری حتی نزدیک برادرم بشی وقتی حالش اینه.»
در همین لحظه صدای همهمه بیرون بلند شد.
چند نگهبان و خدمتکار پشت در جمع شده بودند.
حتی پادشاه و ملکه هم رسیده بودند.
ملکه با نارضایتی به شلوغی نگاه کرد.
اما پادشاه…
تمام توجهش روی جونگکوک بود.
روی پسری که واضح بود دیگر به مرز فروپاشی رسیده.
جونگکوک دستش را داخل موهایش کشید.
نفسش سنگین شده بود.
تهیونگ سریع موبایلش را بیرون آورد.
و زیر لب گفت:
— «نه نه نه… این داره خیلی بد میشه.»
فوراً با جین تماس گرفت.
— «زود بیاید قصر.»
صدای جین از پشت خط آمد:
— «چی شده؟»
تهیونگ نگاهی به اتاق انداخت.
و آه کشید.
— «دارن همو میکشن.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
17 بازنشر
- ۶.۷k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط