the first lie
part ۸
ویو جئون جونگکوک♕
دیشب خیلی یهویی کنترلم رو از دست
دادم نباید اونکار و میکردم اون دیگه
بهم اعتماد نمیکنه... خدایاااااااا
بابام گفت امشب اونا میان خونمون
باید عالی به نظر برسم و دعا کنم از
دستم دلخور نباشه باید عاشق خودم
بکنمش.... تو فکر بودم که گوشیم زنگ
خورد کلارا بود.... تعجب کردم اما جواب
دادم.....
کوک: سلام
کلارا: سلام
کوک: چیزی شده؟
کلارا: نه میخواستم بگم میشه از دیدار
دیشب بهکسی چیزی نگی؟
کوک: مگه قرار بود بگم؟
کلارا: نه گفتم یاد اوری کنم..... خدافظ
کوک: خدافظ
ویو کیم کلارا♡
رفتم پایین که صبحونه بخورم
داشتم صبحونه میخوردم که بابام گفت:
کلارا امشب عمارت خانواده جئون دعوتیم
خواهش میکنم خوب رفتار کن... ـ
پس برای همین بود باهام مهربون حرف
میزد...
کلارا: چشم پدر
رفتم بالا تو اتاقم...
دراز کشیدم رو تختم گوشیم رو گرفتم
دستم یکم ور رفتم باهاش و خوابم برد
۴ ساعت بعد
چشمام رو باز کردم دیدم ساعت ۲ ظهره
عین برق گرفته ها از جام پریدم
باید میدیدم لباس داشتم یا نه
واااییی اگه نداشتم چی وقت ندارم
برم لباس بگیرم خاک بر سرم
در کمدم و باز کردم داشتم دنبال میگشتم
که چشمم خورد به یه لباس مشکی توری
همون و آماده کردم که شب بپوشمش
ویو جئون جونگکوک♕
دیشب خیلی یهویی کنترلم رو از دست
دادم نباید اونکار و میکردم اون دیگه
بهم اعتماد نمیکنه... خدایاااااااا
بابام گفت امشب اونا میان خونمون
باید عالی به نظر برسم و دعا کنم از
دستم دلخور نباشه باید عاشق خودم
بکنمش.... تو فکر بودم که گوشیم زنگ
خورد کلارا بود.... تعجب کردم اما جواب
دادم.....
کوک: سلام
کلارا: سلام
کوک: چیزی شده؟
کلارا: نه میخواستم بگم میشه از دیدار
دیشب بهکسی چیزی نگی؟
کوک: مگه قرار بود بگم؟
کلارا: نه گفتم یاد اوری کنم..... خدافظ
کوک: خدافظ
ویو کیم کلارا♡
رفتم پایین که صبحونه بخورم
داشتم صبحونه میخوردم که بابام گفت:
کلارا امشب عمارت خانواده جئون دعوتیم
خواهش میکنم خوب رفتار کن... ـ
پس برای همین بود باهام مهربون حرف
میزد...
کلارا: چشم پدر
رفتم بالا تو اتاقم...
دراز کشیدم رو تختم گوشیم رو گرفتم
دستم یکم ور رفتم باهاش و خوابم برد
۴ ساعت بعد
چشمام رو باز کردم دیدم ساعت ۲ ظهره
عین برق گرفته ها از جام پریدم
باید میدیدم لباس داشتم یا نه
واااییی اگه نداشتم چی وقت ندارم
برم لباس بگیرم خاک بر سرم
در کمدم و باز کردم داشتم دنبال میگشتم
که چشمم خورد به یه لباس مشکی توری
همون و آماده کردم که شب بپوشمش
- ۳۸۳
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط