the first lie
part ۷
کوک: تموم شد؟
کلارا: نه صبر کن.... اممم.... راستی
اجازه نداری بهم گیر بدی... گرفتی؟
کوک: اره ولی....
کوک بدون لحظه ای فکر لباش رو
گذاشت رو لبای کلارا و می مکید و
در همون حال کلارا مشت میزد به
سینه کوک که چند دقیقه بعد کوک
نفسش گرفت از کلارا جدا شد....
کلارا: مرتیکه لاشی تو گوه میخوری من
و ببوسی...
کوک بدون اینکه چیزی بگه از اونجا رفت
کلارا تو فکر بود تو این فکر که از اون بوسه
بدش نیومده که یهو به خودش اومد و
دستش رو گذاشت رو لبش....
کلارا رفت به سمت خونه و بدون اینکه
به کسی نگاه کنه مستقیم رفت تو اتاقش
و خوابید
صبح...
ویو کیم کلارا♡
وقتی بیدار شدم اولین چیزی که تو
ذهنم اومد اتفاق دیشب بود
اصلا نمیخوام بهش فکر کنم...
رفتم wc کارام و کردم و چون دیشب
با همون لباس خوابیدم لباسم رو عوض
کردم....
پدر کلارا: کلارا.... دخترم بیا صبحونه
کلارا: چشم..
این برام عجیب بود چجوری با بحث
دیشب انقدر خوب باهام حرف میزنه
بهتره به روم نیارم.....
رفتم پایین برای صبحونه....
کوک: تموم شد؟
کلارا: نه صبر کن.... اممم.... راستی
اجازه نداری بهم گیر بدی... گرفتی؟
کوک: اره ولی....
کوک بدون لحظه ای فکر لباش رو
گذاشت رو لبای کلارا و می مکید و
در همون حال کلارا مشت میزد به
سینه کوک که چند دقیقه بعد کوک
نفسش گرفت از کلارا جدا شد....
کلارا: مرتیکه لاشی تو گوه میخوری من
و ببوسی...
کوک بدون اینکه چیزی بگه از اونجا رفت
کلارا تو فکر بود تو این فکر که از اون بوسه
بدش نیومده که یهو به خودش اومد و
دستش رو گذاشت رو لبش....
کلارا رفت به سمت خونه و بدون اینکه
به کسی نگاه کنه مستقیم رفت تو اتاقش
و خوابید
صبح...
ویو کیم کلارا♡
وقتی بیدار شدم اولین چیزی که تو
ذهنم اومد اتفاق دیشب بود
اصلا نمیخوام بهش فکر کنم...
رفتم wc کارام و کردم و چون دیشب
با همون لباس خوابیدم لباسم رو عوض
کردم....
پدر کلارا: کلارا.... دخترم بیا صبحونه
کلارا: چشم..
این برام عجیب بود چجوری با بحث
دیشب انقدر خوب باهام حرف میزنه
بهتره به روم نیارم.....
رفتم پایین برای صبحونه....
- ۳۴۶
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط