سناریو اسلیترین
سناریو اسلیترین/ بقیشون هم توی پارت های دیگه مینویسمم
دراکو مالفوی:
چند هفته بود که همه چیز به هم ریخته بود.
پدرت یه شب موقع شام بدون مقدمه گفت:
«وقتشه به ازدواجت فکر کنیم. خانوادهای اصیل برای خواستگاریت میان.»
قاشقت از دستت افتاد.
«من... نمیخوام.»
مادرت آهی کشید.
«این انتخاب تو نیست.»
...
همون شب با دراکو کنار دریاچه سیاه قرار گذاشتی.
وقتی حرف رو زدی، انگار خون از صورتش پرید.
چند لحظه فقط به زمین خیره موند.
بعد با صدای آرومی گفت:
«...پس تموم شد.»
اشک توی چشمات جمع شد.
«من نمیخوام تموم بشه.»
دراکو لبخند تلخی زد.
«ولی اگه خانوادهت تصمیمشونو گرفتن... من نمیتونم جلوی بلکها یا مالفویها وایسم.»
تو دستش رو محکم گرفتی.
«کاش میشد همه چیزو بهشون بگیم...»
اون فقط سرت رو بوسید.
«نه... اونوقت هر دومون نابود میشیم.»
...
یک هفته بعد.
روز خواستگاری.
لباس رسمی پوشیدی اما دلت اصلاً اونجا نبود.
از پشت در صدای احوالپرسی خانوادهها میاومد.
مادرت آروم گفت:
«بیا عزیزم. مهمونها رسیدن.»
نفست رو بیرون دادی.
با خودت زمزمه کردی:
«فقط تموم بشه...»
وارد سالن شدی.
اول چشمات به لوسیوس مالفوی افتاد.
قلبت ایستاد.
بعد...
دراکو.
اون هم همون لحظه تو رو دید.
هر دو خشکتون زد.
چشمهای خاکستریش از تعجب گرد شده بود.
چند ثانیه فقط به هم خیره موندین.
بعد لوسیوس با خونسردی گفت:
«دراکو، چرا ایستادی؟»
دراکو هنوز ازت چشم برنمیداشت.
به سختی گفت:
«پدر... این...»
پدرت لبخند زد.
«ظاهراً از هم خوشتون اومده.»
تو و دراکو همزمان زیر لب گفتین:
«اگه بدونید...»
چند ثانیه بعد، وقتی خانوادهها مشغول صحبت بودن، از کنار هم رد شدین.
دراکو خیلی آروم، طوری که فقط خودت بشنوی، زمزمه کرد:
«...تمام اون مدت که فکر میکردم دارم از دستت میدم، قرار بود بیان خواستگاری خودم.»
نتونستی جلوی خندهات رو بگیری.
اشک توی چشمات جمع شده بود، اما این بار از سرِ آسودگی.
خیلی آروم جواب دادی:
«انقدر غصه خوردیم برای هیچی...»
دراکو لبخند کوچیکی زد؛ همون لبخندی که هفتهها بود روی صورتش ندیده بودی.
«فکر کنم این اولین باره که از تصمیم خانوادههامون خوشحالم.»
دراکو مالفوی:
چند هفته بود که همه چیز به هم ریخته بود.
پدرت یه شب موقع شام بدون مقدمه گفت:
«وقتشه به ازدواجت فکر کنیم. خانوادهای اصیل برای خواستگاریت میان.»
قاشقت از دستت افتاد.
«من... نمیخوام.»
مادرت آهی کشید.
«این انتخاب تو نیست.»
...
همون شب با دراکو کنار دریاچه سیاه قرار گذاشتی.
وقتی حرف رو زدی، انگار خون از صورتش پرید.
چند لحظه فقط به زمین خیره موند.
بعد با صدای آرومی گفت:
«...پس تموم شد.»
اشک توی چشمات جمع شد.
«من نمیخوام تموم بشه.»
دراکو لبخند تلخی زد.
«ولی اگه خانوادهت تصمیمشونو گرفتن... من نمیتونم جلوی بلکها یا مالفویها وایسم.»
تو دستش رو محکم گرفتی.
«کاش میشد همه چیزو بهشون بگیم...»
اون فقط سرت رو بوسید.
«نه... اونوقت هر دومون نابود میشیم.»
...
یک هفته بعد.
روز خواستگاری.
لباس رسمی پوشیدی اما دلت اصلاً اونجا نبود.
از پشت در صدای احوالپرسی خانوادهها میاومد.
مادرت آروم گفت:
«بیا عزیزم. مهمونها رسیدن.»
نفست رو بیرون دادی.
با خودت زمزمه کردی:
«فقط تموم بشه...»
وارد سالن شدی.
اول چشمات به لوسیوس مالفوی افتاد.
قلبت ایستاد.
بعد...
دراکو.
اون هم همون لحظه تو رو دید.
هر دو خشکتون زد.
چشمهای خاکستریش از تعجب گرد شده بود.
چند ثانیه فقط به هم خیره موندین.
بعد لوسیوس با خونسردی گفت:
«دراکو، چرا ایستادی؟»
دراکو هنوز ازت چشم برنمیداشت.
به سختی گفت:
«پدر... این...»
پدرت لبخند زد.
«ظاهراً از هم خوشتون اومده.»
تو و دراکو همزمان زیر لب گفتین:
«اگه بدونید...»
چند ثانیه بعد، وقتی خانوادهها مشغول صحبت بودن، از کنار هم رد شدین.
دراکو خیلی آروم، طوری که فقط خودت بشنوی، زمزمه کرد:
«...تمام اون مدت که فکر میکردم دارم از دستت میدم، قرار بود بیان خواستگاری خودم.»
نتونستی جلوی خندهات رو بگیری.
اشک توی چشمات جمع شده بود، اما این بار از سرِ آسودگی.
خیلی آروم جواب دادی:
«انقدر غصه خوردیم برای هیچی...»
دراکو لبخند کوچیکی زد؛ همون لبخندی که هفتهها بود روی صورتش ندیده بودی.
«فکر کنم این اولین باره که از تصمیم خانوادههامون خوشحالم.»
- ۲۱۶
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط