سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین/ بقیشون رو توی پارت های بعدی مینویسم. پارت دراکو توی چنل هست.
🐍 متیو
وقتی خانواده‌ات گفتن:
«هفته‌ی آینده یه خانواده‌ی اصیل برای خواستگاریت میان.»
لبخندت همون‌جا محو شد.
همون شب، زیر نور ماه، متیو رو کنار دریاچه پیدا کردی.
آروم گفتی:
«خانواده‌م می‌خوان منو به ازدواج یه اصیل‌زاده دربیارن...»
متیو چند لحظه ساکت موند.
بعد سرش رو پایین انداخت و یه سنگ کوچیک رو با نوک کفشش کنار زد.
«...فهمیدم.»
بهش نگاه کردی.
«همین؟»
لبخند خیلی کوچیکی زد.
«اگه الان عصبی بشم، چیزی عوض میشه؟»
اما همون موقع، دیدی دستش بی‌اختیار آستین لباسش رو بین انگشتاش فشار میده.
آروم نزدیکش شدی.
«متیو...»
این بار بهت نگاه کرد.
«فقط یه قول بده.»
«چی؟»
«اگه یه روز دیگه کنار هم نبودیم... فکر نکن که یه لحظه هم از دوست داشتنت کم شده.»
...
روز خواستگاری رسید.
با بی‌حوصلگی وارد سالن شدی.
خانواده‌ی مهمون از قبل رسیده بودن.
اول پدر و مادرش رو دیدی...
بعد متیو.
اون هم همون لحظه سرش رو بلند کرد.
چند ثانیه فقط به هم خیره موندین.
چشم‌های هر دوتاتون از تعجب گرد شده بود.
زیر لب گفت:
«شوخیه...؟»
تو هم همون‌قدر آروم جواب دادی:
«امیدوارم واقعی باشه...»
پدرت خندید.
«ظاهراً قبلاً همدیگه رو دیدین!»
متیو خیلی سریع خودش رو جمع‌وجور کرد.
همون لبخند مؤدب همیشگیش رو زد.
«بله، هاگوارتز همدیگه رو می‌شناسیم.»
وقتی خانواده‌ها مشغول صحبت شدن، موقع رد شدن از کنارت، خیلی آروم زمزمه کرد:
«تمام هفته داشتم خودمو آماده می‌کردم که از دستت بدم...»
لبخند زدی.
«و حالا؟»
برای اولین بار یه لبخند واقعی روی صورتش نشست.
«...حالا فقط دارم سعی می‌کنم جلوی خانواده‌هامون ذوق‌زدگیم تابلو نشه.»
دیدگاه ها (۱)

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

# پارت ¹⁴☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆یه دوست جدید...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط