#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۲۹: حقیقتی که دیگر پنهان نماند
مادر سوآ با اخم به دخترش نگاه کرد.
— «سوآ، این چه طرز حرف زدنه؟»
پدرش هم جلو آمد.
— «ولیعهد جلوی در خونهمونه. حداقل احترام نگه دار.»
سوآ دندانهایش را روی هم فشرد.
— «لطفاً…»
نگاهش را از جونگکوک برنداشت.
— «شما دخالت نکنید.»
چند لحظه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
بعد ناگهان سوآ جلو رفت.
دست جونگکوک را گرفت.
جونگکوک از این حرکت ناگهانی جا خورد.
سوآ با صدای کوتاه گفت:
— «بیا بیرون.»
— «یه پارک همین نزدیکیاست.»
— «اونجا حرف میزنیم.»
و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، دست او را کشید و از خانه بیرون برد.
مادر و پدر سوآ با تعجب نگاهشان میکردند.
جیهوپ زیر لب گفت:
— «شروع شد…»
چند دقیقه بعد...
در پارک کوچکی نزدیک خانه.
چراغهای خیابان نور کمرنگی روی مسیر سنگی انداخته بودند.
باد ملایمی میان درختها میپیچید.
سوآ چند قدم جلوتر ایستاد.
جونگکوک روبهرویش.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک آرام گفت:
— «بگو.»
سوآ اخم کرد.
— «چی رو؟»
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
صدایش لرزش خفیفی داشت.
— «بگو همه حرفایی که زدی دروغ بود.»
سوآ نگاهش را برگرداند.
— «هیچکدومش دروغ نبود.»
و دوباره شروع کرد.
— «من ازت استفاده کردم.»
— «تو فقط یه پله بودی.»
— «و من همونطور که گفتم…»
جونگکوک ناگهان حرفش را برید.
— «بس کن.»
سوآ ساکت شد.
جونگکوک مستقیم به چشمهایش خیره شد.
— «تو میتونی به من دروغ بگی.»
مکث کرد*
— «ولی چشمات نمیتونن دروغ بگن.»
چند قدم دیگر جلو آمد.
— «من باور نمیکنم.»
صدایش جدیتر شد.
— «بهت گفتم میرم بیرون قصر کار دارم و برمیگردم.»
— «اصلاً امکان نداره تو توی اون مدت زمان اینجوری عوض بشی.»
چشمهایش برق میزد.
— «زود باش بگو چی شده.»
سوآ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
— «وگرنه همینجا…»
گلویش خشک شد.
— «جلوی چشمات خودمو میکشم.»
سوآ خشکش زد.
چند ثانیه فقط به او خیره ماند.
بعد ناگهان طاقت نیاورد.
اشکها از چشمهایش سرازیر شدند.
— «تو واقعاً احمقی!»
با مشت به سینه جونگکوک زد.
— «دیوونهای!»
دوباره مشت زد.
— «بدجنسی که حرفای منو باور کردی!»
صدایش شکست.
— «بیشتر از هرکسی و هر چیزی توی این دنیا ازت متنفرم!»
جونگکوک آرام گفت:
— «حق با من بود.»
سوآ نفس نفس میزد.
جونگکوک ادامه داد:
— «تو هیچوقت اینجوری نیستی.»
— «توضیح بده چی شده؟»
سوآ چند لحظه ساکت ماند.
اشکهایش بیوقفه میریخت.
بعد بالاخره گفت:
— «ملکه…»
جونگکوک اخم کرد.
سوآ با صدایی لرزان ادامه داد:
— «منو تهدید کرد.»
— «گفت اگه از تو جدا نشم…»
—«زندگی خونوادمو نابود میکنه.»
نفسش لرزید.
— «گفت مغازه بابامو پلمب میکنه.»
— «وام خونهمونو میبره زیر بررسی.»
— «دانشگاه میرا رو به هم میریزه.»
— «و برای جی هوپ پرونده تخلف درست میکنه.»
جونگکوک کاملاً بیحرکت شده بود.
سوآ با گریه ادامه داد:
— «میدونی بیشتر از چی میترسیدم؟»
نگاهش بالا آمد.
— «از اینکه بخواد بلایی سر تو بیاره.»
اشکهایش شدیدتر شد.
— «برای همین این کارو کردم.»
— «اگه بلایی سرت بیاد…»
صدایش شکست.
— «من میمیرم.»
ناگهان دوباره با مشت به جونگکوک زد.
— «خیلی احمقی!»
— «دیوونهای!»
— «خیلی ازت متنفرم!»
با گریه فریاد زد:
— «باورم نمیشه پادشاه آینده یه کشور باید اینقدر احمق باشه!»
نفسش بریده بود.
— «تو قرار نبود راجع به این موضوع بفهمی!»
— «باید ازم متنفر میشدی!»
اشکهایش روی صورتش میریخت.
— «چرا باز اومدی دنبالم؟!»
صدایش شکست.
— «خودت باعث شدی همه چیو بگم…»
و همانجا ایستاد.
گریه میکرد.
جونگکوک اما کاملاً ساکت شده بود.
چشمهایش پر از شوک بود.
انگار مغزش هنوز نمیتوانست چیزی را که شنیده بود، باور کند.
چند ثانیه گذشت.
بعد اشک آرام از گوشه چشمش پایین آمد.
او فقط به سوآ نگاه میکرد.
بیحرکت.
بیصدا.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
پارت ۱۲۹: حقیقتی که دیگر پنهان نماند
مادر سوآ با اخم به دخترش نگاه کرد.
— «سوآ، این چه طرز حرف زدنه؟»
پدرش هم جلو آمد.
— «ولیعهد جلوی در خونهمونه. حداقل احترام نگه دار.»
سوآ دندانهایش را روی هم فشرد.
— «لطفاً…»
نگاهش را از جونگکوک برنداشت.
— «شما دخالت نکنید.»
چند لحظه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
بعد ناگهان سوآ جلو رفت.
دست جونگکوک را گرفت.
جونگکوک از این حرکت ناگهانی جا خورد.
سوآ با صدای کوتاه گفت:
— «بیا بیرون.»
— «یه پارک همین نزدیکیاست.»
— «اونجا حرف میزنیم.»
و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، دست او را کشید و از خانه بیرون برد.
مادر و پدر سوآ با تعجب نگاهشان میکردند.
جیهوپ زیر لب گفت:
— «شروع شد…»
چند دقیقه بعد...
در پارک کوچکی نزدیک خانه.
چراغهای خیابان نور کمرنگی روی مسیر سنگی انداخته بودند.
باد ملایمی میان درختها میپیچید.
سوآ چند قدم جلوتر ایستاد.
جونگکوک روبهرویش.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک آرام گفت:
— «بگو.»
سوآ اخم کرد.
— «چی رو؟»
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
صدایش لرزش خفیفی داشت.
— «بگو همه حرفایی که زدی دروغ بود.»
سوآ نگاهش را برگرداند.
— «هیچکدومش دروغ نبود.»
و دوباره شروع کرد.
— «من ازت استفاده کردم.»
— «تو فقط یه پله بودی.»
— «و من همونطور که گفتم…»
جونگکوک ناگهان حرفش را برید.
— «بس کن.»
سوآ ساکت شد.
جونگکوک مستقیم به چشمهایش خیره شد.
— «تو میتونی به من دروغ بگی.»
مکث کرد*
— «ولی چشمات نمیتونن دروغ بگن.»
چند قدم دیگر جلو آمد.
— «من باور نمیکنم.»
صدایش جدیتر شد.
— «بهت گفتم میرم بیرون قصر کار دارم و برمیگردم.»
— «اصلاً امکان نداره تو توی اون مدت زمان اینجوری عوض بشی.»
چشمهایش برق میزد.
— «زود باش بگو چی شده.»
سوآ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
— «وگرنه همینجا…»
گلویش خشک شد.
— «جلوی چشمات خودمو میکشم.»
سوآ خشکش زد.
چند ثانیه فقط به او خیره ماند.
بعد ناگهان طاقت نیاورد.
اشکها از چشمهایش سرازیر شدند.
— «تو واقعاً احمقی!»
با مشت به سینه جونگکوک زد.
— «دیوونهای!»
دوباره مشت زد.
— «بدجنسی که حرفای منو باور کردی!»
صدایش شکست.
— «بیشتر از هرکسی و هر چیزی توی این دنیا ازت متنفرم!»
جونگکوک آرام گفت:
— «حق با من بود.»
سوآ نفس نفس میزد.
جونگکوک ادامه داد:
— «تو هیچوقت اینجوری نیستی.»
— «توضیح بده چی شده؟»
سوآ چند لحظه ساکت ماند.
اشکهایش بیوقفه میریخت.
بعد بالاخره گفت:
— «ملکه…»
جونگکوک اخم کرد.
سوآ با صدایی لرزان ادامه داد:
— «منو تهدید کرد.»
— «گفت اگه از تو جدا نشم…»
—«زندگی خونوادمو نابود میکنه.»
نفسش لرزید.
— «گفت مغازه بابامو پلمب میکنه.»
— «وام خونهمونو میبره زیر بررسی.»
— «دانشگاه میرا رو به هم میریزه.»
— «و برای جی هوپ پرونده تخلف درست میکنه.»
جونگکوک کاملاً بیحرکت شده بود.
سوآ با گریه ادامه داد:
— «میدونی بیشتر از چی میترسیدم؟»
نگاهش بالا آمد.
— «از اینکه بخواد بلایی سر تو بیاره.»
اشکهایش شدیدتر شد.
— «برای همین این کارو کردم.»
— «اگه بلایی سرت بیاد…»
صدایش شکست.
— «من میمیرم.»
ناگهان دوباره با مشت به جونگکوک زد.
— «خیلی احمقی!»
— «دیوونهای!»
— «خیلی ازت متنفرم!»
با گریه فریاد زد:
— «باورم نمیشه پادشاه آینده یه کشور باید اینقدر احمق باشه!»
نفسش بریده بود.
— «تو قرار نبود راجع به این موضوع بفهمی!»
— «باید ازم متنفر میشدی!»
اشکهایش روی صورتش میریخت.
— «چرا باز اومدی دنبالم؟!»
صدایش شکست.
— «خودت باعث شدی همه چیو بگم…»
و همانجا ایستاد.
گریه میکرد.
جونگکوک اما کاملاً ساکت شده بود.
چشمهایش پر از شوک بود.
انگار مغزش هنوز نمیتوانست چیزی را که شنیده بود، باور کند.
چند ثانیه گذشت.
بعد اشک آرام از گوشه چشمش پایین آمد.
او فقط به سوآ نگاه میکرد.
بیحرکت.
بیصدا.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
46 لایک
27 بازنشر
- ۲.۰k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط