🌹My Dream 🎤
🌹My Dream 🎤
Part ¹⁴
موهام که کامل خشک شد سشوار رو از برق کشیدم و گذاشتم سرجاش و رفتم سمت ساکم و شونمو برداشتم و شروع کردم بافتن موهام . ته موهامو با کش بستم و در ساکمو بستم و از اتاق بیرون رفتم... ولی همه جا تاریک بود . یا خدا چیشده ....
یهو برقا روشن شدن .
اعضا : تولدت مبارک ایزابل .
جین با کیکی ساده که تو دستش بود جلو امد و نامجون امد شعمای روی کیکو روشن کرد . من هنوز تو شوک بودم دستم روی دهنم بود و همینطوری نگاهم بین اعضا و کیک میچرخید .
کوک : نمیشه که اینجا فوت کنه شعمارو بیاین بریم بشینیم .
جین : راست میگی.
نامجون امد جلو و دست رو شونم گذاشت و منو هدایت کرد سمت مبلا . همگی نشستیم رو مبلا و جین کیکو گذاشت جلوم روی میز .نگاهی به دور و برم کردم....خونه رو خیلی قشنگ و کوچولو تزئین کرده بودن و حتی میز شامم چیده بودن . وایی من فقط رفتم موهامو خشک کنم .
جیمین : ایزابل چشمات چرا دارن خیس میشن؟
دستی به چشمام کشیدم .... من کی بغضم گرفت که خودم خبر ندارم؟
ایزابل 🌹 من...من واقعا ازتون ... ممنونم .... من همیشه فقط تو رویاهام میدیم که یه روز شماهارو از نزدیک ببینم ، ولی الان .... کنارتون دارم جشن تولد میگیرم ....واقعا ....مرسی ازتون.... نمیدونم چطوری باید ازتون تشکر کنم .
به خاطر بغضی که داشتم صدام کمی میلرزید و در اخر بغضم شکست و قطره اشکی رو گونم جاری شد .
هوبی : عه کاری نکردیم که دختر ...بعدشم الان گریه نکن مثلا تولدته ها .(لبخند)
ایزابل 🌹 چرا خیلی کارا برام کردین ... تو تنهاییام فقط شما پیشم بودین و کمکم می کردین . شما...
نتونستم حرفمو کامل کنم و سرمو گرفتم پایین و دستامو گذاشتم رو صورتم.
تهیونگ : حالا .... میخوای همگی بغلت کنیم ؟
سرمو با ذوق بالا گرفتم و بهشون نگاه کردم .
ایزابل 🌹 اره ... اگه میشه .
جین : چرا نشه اول شمعارو فوت کن .
ایزابل 🌹 چشم .
خواستم شمعارو فوت کنم که .
یونگی 🎤 ارزوت یادت نره .
ایزابل 🌹 اها راست میگی.
چشمامو بستم و از ته دلم تنها یه چیز خواستم ... اینکه خانوادم بالاخره با دیدنم روی استیج بهم افتخار کنن.... با شنیدن صدام بگن اون تونست ... فقط همین . شمعارو فوت کردم و چشمامو باز کردم .
کوک : ارزوت چی بود ؟
جیمین : نمیشه بگه که شاید شخصی باشه .
کوک : راست میگی هیونگ .
جیمین : من همیشه راست میگم .
نامجون : خب دیگه شمعارو فوت کردی ... بلند شین بچه ها .
همشون بلند شدن و امدن سمتم و هر هفتاشون همزمان منو بغل کردن . یونگی و نامجون اول امدن جلو و بعدش جونگکوک و تهیونگ و بعدشون جیمین و جیهوپ و در اخر جین دستاشو باز کرد و هر هفتامونو بغل کرد . (ادمین 🩵 خدا بده از این بغلا😭)
حس اینکه این هفت نفر ... این هفتا فرشته منو اینطوری به اغوش کشیدن هم عجیب بود و هم ارامش بخش . مخصوصا اینکه یونگی منو تو اغوش گرفته بود .... برای لحظه ای تمام دردام و خستگی های این چند وقتم از بین رفتن که اعضا دونه دونه بلند شدن .
(ادمین 🩵 کوفتت بشه ... صبر کن بعدا خودم کوفتت میکنم )
شرط
²⁰ لایک
²⁰ کامنت
⁵ بازنشر
Part ¹⁴
موهام که کامل خشک شد سشوار رو از برق کشیدم و گذاشتم سرجاش و رفتم سمت ساکم و شونمو برداشتم و شروع کردم بافتن موهام . ته موهامو با کش بستم و در ساکمو بستم و از اتاق بیرون رفتم... ولی همه جا تاریک بود . یا خدا چیشده ....
یهو برقا روشن شدن .
اعضا : تولدت مبارک ایزابل .
جین با کیکی ساده که تو دستش بود جلو امد و نامجون امد شعمای روی کیکو روشن کرد . من هنوز تو شوک بودم دستم روی دهنم بود و همینطوری نگاهم بین اعضا و کیک میچرخید .
کوک : نمیشه که اینجا فوت کنه شعمارو بیاین بریم بشینیم .
جین : راست میگی.
نامجون امد جلو و دست رو شونم گذاشت و منو هدایت کرد سمت مبلا . همگی نشستیم رو مبلا و جین کیکو گذاشت جلوم روی میز .نگاهی به دور و برم کردم....خونه رو خیلی قشنگ و کوچولو تزئین کرده بودن و حتی میز شامم چیده بودن . وایی من فقط رفتم موهامو خشک کنم .
جیمین : ایزابل چشمات چرا دارن خیس میشن؟
دستی به چشمام کشیدم .... من کی بغضم گرفت که خودم خبر ندارم؟
ایزابل 🌹 من...من واقعا ازتون ... ممنونم .... من همیشه فقط تو رویاهام میدیم که یه روز شماهارو از نزدیک ببینم ، ولی الان .... کنارتون دارم جشن تولد میگیرم ....واقعا ....مرسی ازتون.... نمیدونم چطوری باید ازتون تشکر کنم .
به خاطر بغضی که داشتم صدام کمی میلرزید و در اخر بغضم شکست و قطره اشکی رو گونم جاری شد .
هوبی : عه کاری نکردیم که دختر ...بعدشم الان گریه نکن مثلا تولدته ها .(لبخند)
ایزابل 🌹 چرا خیلی کارا برام کردین ... تو تنهاییام فقط شما پیشم بودین و کمکم می کردین . شما...
نتونستم حرفمو کامل کنم و سرمو گرفتم پایین و دستامو گذاشتم رو صورتم.
تهیونگ : حالا .... میخوای همگی بغلت کنیم ؟
سرمو با ذوق بالا گرفتم و بهشون نگاه کردم .
ایزابل 🌹 اره ... اگه میشه .
جین : چرا نشه اول شمعارو فوت کن .
ایزابل 🌹 چشم .
خواستم شمعارو فوت کنم که .
یونگی 🎤 ارزوت یادت نره .
ایزابل 🌹 اها راست میگی.
چشمامو بستم و از ته دلم تنها یه چیز خواستم ... اینکه خانوادم بالاخره با دیدنم روی استیج بهم افتخار کنن.... با شنیدن صدام بگن اون تونست ... فقط همین . شمعارو فوت کردم و چشمامو باز کردم .
کوک : ارزوت چی بود ؟
جیمین : نمیشه بگه که شاید شخصی باشه .
کوک : راست میگی هیونگ .
جیمین : من همیشه راست میگم .
نامجون : خب دیگه شمعارو فوت کردی ... بلند شین بچه ها .
همشون بلند شدن و امدن سمتم و هر هفتاشون همزمان منو بغل کردن . یونگی و نامجون اول امدن جلو و بعدش جونگکوک و تهیونگ و بعدشون جیمین و جیهوپ و در اخر جین دستاشو باز کرد و هر هفتامونو بغل کرد . (ادمین 🩵 خدا بده از این بغلا😭)
حس اینکه این هفت نفر ... این هفتا فرشته منو اینطوری به اغوش کشیدن هم عجیب بود و هم ارامش بخش . مخصوصا اینکه یونگی منو تو اغوش گرفته بود .... برای لحظه ای تمام دردام و خستگی های این چند وقتم از بین رفتن که اعضا دونه دونه بلند شدن .
(ادمین 🩵 کوفتت بشه ... صبر کن بعدا خودم کوفتت میکنم )
شرط
²⁰ لایک
²⁰ کامنت
⁵ بازنشر
- ۴۶۷
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط