ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part: 25
کوک:عوضی
دونگ ووک:آه خیلی حس خوبی داره*خنده
کوک:خفه شو مرتیکه*داد
دونگ ووک:سر من داد نزن پسره احمق*بلند
و با مشتی که زد عصبی شدم
کوک:تو واقعا یه احمقی پولو به دخترت ترجیح دادی و اونو فرستادی به یه جهنم تو واقعا پدری؟ به خاطرت منم الان حکم یه پدر بی رحمو دارم مرتیکه*بلند
دونگ ووک:خفه شو سر من داد نزن*داد
و شروع کرد به مشت زدن
کوک:بزن بزن تو که کار دیگه ای نمیتونی بکنی
دونگ ووک:آااااااا مرتیکه تو شبیه پدرتی یه گستاخی..اون اسلحه رو بدین به من
یه اسلحه گرفت و شروع که به شلیک و
دونگ ووک:میبینی پدرتم همین طوری کشتیم اولین شلیک به کتفش بود و یکی یکی به بقیه نکات بدنش میدونی اخرین شلیک کدوم قسمت بدنش بود درست وسط قلبش ..با زندگیت خدافظی کن جئون جونگ کوک
تا اومود ماشه رو بکشه پخش زمین شد و داد زد
دونگ ووک:آخخخ کار کی بود کدوم خری بهم شلیک کرد
همون موقع عمو و افرادش اومدن داخل
جونگ هون:هی پسر خوبی
کوک:...هوم
جونگ هون:لعنتی این چه وضعشه
دستو پاهامو که با طناب به صندلی بسته شده بودو باز کرد و
جونگ هون:بلند شو بریم بیمارستان
کوک:لازم نیست خوبم
جونگ هون:کجا خوبی داری میمیری مرد
کوک:نمی خوام عمو ..میرم خونه
جونگ هون:جونگ کوک
کوک:مواظب باشین
و بلند شدم به زور راه میرفتم ولی مهم نبود از اونجایی زدم بیرون و سوار یکی از ماشیناشدم و راه افتادم سمت عمارت وقتی رسیدم پیاده شدم داشتم میرفتم سمت عمارت که چشمم خورد به ا.ت و بهش زل زدم اون..اینجا چیکار داشت ........
«عشقی در حصارِ درد.»
Part: 25
کوک:عوضی
دونگ ووک:آه خیلی حس خوبی داره*خنده
کوک:خفه شو مرتیکه*داد
دونگ ووک:سر من داد نزن پسره احمق*بلند
و با مشتی که زد عصبی شدم
کوک:تو واقعا یه احمقی پولو به دخترت ترجیح دادی و اونو فرستادی به یه جهنم تو واقعا پدری؟ به خاطرت منم الان حکم یه پدر بی رحمو دارم مرتیکه*بلند
دونگ ووک:خفه شو سر من داد نزن*داد
و شروع کرد به مشت زدن
کوک:بزن بزن تو که کار دیگه ای نمیتونی بکنی
دونگ ووک:آااااااا مرتیکه تو شبیه پدرتی یه گستاخی..اون اسلحه رو بدین به من
یه اسلحه گرفت و شروع که به شلیک و
دونگ ووک:میبینی پدرتم همین طوری کشتیم اولین شلیک به کتفش بود و یکی یکی به بقیه نکات بدنش میدونی اخرین شلیک کدوم قسمت بدنش بود درست وسط قلبش ..با زندگیت خدافظی کن جئون جونگ کوک
تا اومود ماشه رو بکشه پخش زمین شد و داد زد
دونگ ووک:آخخخ کار کی بود کدوم خری بهم شلیک کرد
همون موقع عمو و افرادش اومدن داخل
جونگ هون:هی پسر خوبی
کوک:...هوم
جونگ هون:لعنتی این چه وضعشه
دستو پاهامو که با طناب به صندلی بسته شده بودو باز کرد و
جونگ هون:بلند شو بریم بیمارستان
کوک:لازم نیست خوبم
جونگ هون:کجا خوبی داری میمیری مرد
کوک:نمی خوام عمو ..میرم خونه
جونگ هون:جونگ کوک
کوک:مواظب باشین
و بلند شدم به زور راه میرفتم ولی مهم نبود از اونجایی زدم بیرون و سوار یکی از ماشیناشدم و راه افتادم سمت عمارت وقتی رسیدم پیاده شدم داشتم میرفتم سمت عمارت که چشمم خورد به ا.ت و بهش زل زدم اون..اینجا چیکار داشت ........
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۷۸۵
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط