ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:24
یونگی:ا ا.ت..صبر کن ببینم....نه
ا.ت:د داداش بگو که اون نمرده بگو که زندست بگو بگو*گریه
یونگی:من..نمیدونم ا.ت
ا.ت:نه نه نمیشه نمیتونه بره نه*گریه
......
جلوی خونه نشسته بودیم وسط اون همه جنازه ولی برام مهم نبود فقط دعا میکردم که کوک زنده باشه با خودم میگفتم که الان در باز میشه و کوک با اون ماشین خفنش میاد داخل ولی الان دیگه هوا تاریک شده بود و اثری از کوک نبود
یونگی:ا.ت باید بریم دیگه دیره
ا.ت:نمیشه بیشتر منتظر بمونیم
یونگی :نه ا.ت دیره بلند شو بریم
با اینکه دلم نمیخواست بلند شدم داشتیم میرفتیم سمت ماشین که دروازه باز شد و یه ماشین اومد داخل خوشحال شدم با خودم گفتم خوبه که سالم مونده اما وقتی پیاده شد با بدن پر زخم و خونش مواجه شدم حتی توان راه رفتن نداشت به زور و به سختی قدم برمیداشت اون چهره جذابش بدن عضله ایش الان پر زخم بود همینطوری نگاهش میکردیم که چشمش خورد بهمون و وایساد زل زد بهم
(ویو کوک)
وقتی چشامو باز کردم تویه اتاق تاریک بودم حدس میزدم گرفته باشنم ولی کی مین؟احتمالا خودشه که در باز شد و اومد داخل بله خود خود مینه
دونگ ووک:آه ببین کی اینجاست داماد شکست خوردم *خنده
کوک:هه....
دونگ ووک:چه حسی داره زن عزیزتون از دست دادی..آه یاد پدرت افتادم احتمالا الان درکشون میکنی وقتی بدن بی جون زن عزیزش افتاده بود تو بغلش فقط تو یکم فرق داری تو خودت اونو از خودت روندی
کوک:خفه شو مرتیکه بخاطر همین مزخرفاتت من عشقمو زندگیمو از دست دادم ..بچه بیگناهمو که که اندازه نوخود بود همه چیمو همش بخاطر مزخرفات تو بود*بغض
دونگ ووک:آاا پس پدر شکست خورده ام شدی اخی
کوک:عوضی
.......
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:24
یونگی:ا ا.ت..صبر کن ببینم....نه
ا.ت:د داداش بگو که اون نمرده بگو که زندست بگو بگو*گریه
یونگی:من..نمیدونم ا.ت
ا.ت:نه نه نمیشه نمیتونه بره نه*گریه
......
جلوی خونه نشسته بودیم وسط اون همه جنازه ولی برام مهم نبود فقط دعا میکردم که کوک زنده باشه با خودم میگفتم که الان در باز میشه و کوک با اون ماشین خفنش میاد داخل ولی الان دیگه هوا تاریک شده بود و اثری از کوک نبود
یونگی:ا.ت باید بریم دیگه دیره
ا.ت:نمیشه بیشتر منتظر بمونیم
یونگی :نه ا.ت دیره بلند شو بریم
با اینکه دلم نمیخواست بلند شدم داشتیم میرفتیم سمت ماشین که دروازه باز شد و یه ماشین اومد داخل خوشحال شدم با خودم گفتم خوبه که سالم مونده اما وقتی پیاده شد با بدن پر زخم و خونش مواجه شدم حتی توان راه رفتن نداشت به زور و به سختی قدم برمیداشت اون چهره جذابش بدن عضله ایش الان پر زخم بود همینطوری نگاهش میکردیم که چشمش خورد بهمون و وایساد زل زد بهم
(ویو کوک)
وقتی چشامو باز کردم تویه اتاق تاریک بودم حدس میزدم گرفته باشنم ولی کی مین؟احتمالا خودشه که در باز شد و اومد داخل بله خود خود مینه
دونگ ووک:آه ببین کی اینجاست داماد شکست خوردم *خنده
کوک:هه....
دونگ ووک:چه حسی داره زن عزیزتون از دست دادی..آه یاد پدرت افتادم احتمالا الان درکشون میکنی وقتی بدن بی جون زن عزیزش افتاده بود تو بغلش فقط تو یکم فرق داری تو خودت اونو از خودت روندی
کوک:خفه شو مرتیکه بخاطر همین مزخرفاتت من عشقمو زندگیمو از دست دادم ..بچه بیگناهمو که که اندازه نوخود بود همه چیمو همش بخاطر مزخرفات تو بود*بغض
دونگ ووک:آاا پس پدر شکست خورده ام شدی اخی
کوک:عوضی
.......
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۹۶۰
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط