ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:13
این چرا اینهمه عصبیه راستی صبر کن ببینم قضیه انتقام چیه چه انتقامی اگه کوک پسر جئون سونگ هو عه پس جئون جونگ هون کیه داستان چیه هوفف با کلافگی میزو جمع کردم و رفتم بالا
......
چیزی تا اومدن کوک نمونده بود داشتم شام حاضره میکردم که در باز شد و کوک اومد
ا.ت:سلام
بی اهمیت رفت بالا
ا.ت:هه اوکی بی محلی کن به درک
به کار ادامه دادم که چند مین بعد صدای تیراندازی توی حیاط بلند شد که ترسیدم همون لحظه کوک با اسلحه اومد پایین و رفت بیرون ترسیده بودم نمیدونستم چیکار کنم حدود نیم ساعت صدا ها ادامه داشت که رفتم جلو در تا ببینم که با دیدن بابا تعجب کردم
(ویو یونگی)
این کوک قراره ا.ت رو اذیت کنه باید با بابا حرف بزنم الان تو اتاق کارش منتظرم تا بیاد ..با باز شدن در به خودم اومدم بابا اومد داخل و نششت
دونگ ووک:خب پسرم چی میخوای
یونگی:بابا باید ا.ت رو از اونجا بیاری بیرون
دونگ ووک:میدونی که نمیتونم اعتبار شرکت وسطه
یونگی:بابا کوک برای کمک به تو با ا.ت ازدواج نکرده تو اصلا نمیدونی اون کیه
دونگ ووک:چرا میدونم اون جئون جونگ کوکه پسر جئون جونگ هون
یونگی :نه اینطور نیست اون پسر جئون سونگ هوعه و جئون جونگ هون عمویه کوکه که بعد اینکه شما و بابا بزرگ پدر مادر کوکو کشتین اون سرپرستیشو به عهده گرفت
دونگ ووک:چی
یونگی:اصلا موقع ازدواج به شناسنامش نگاه کردین...کوک برای انتقام خون پدر مادرش با ا.ت ازدواج کرده تا از تریق اذیت کردن اون شمارو نابود کنه
دونگ ووک:لعنتی...اذیت شدن اون دختر احمق برام مهم نیست ولی نمیزارم منو پایین بکشه ..لی افرادو جمع کن حمله میکنیم به خونه جونگ کوک باید قبل اینکه بکشتمون پایین کارشو تموم کنیم
یونگی:بابا ولی ا.ت تو اون خونست اگه بلایی سرش بیاد چی
دونگ ووک:برام مهم نیست هرچی میخواد بشه بشه اون دختر احمق به دردم نمیخوره.. اماده شین
......
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:13
این چرا اینهمه عصبیه راستی صبر کن ببینم قضیه انتقام چیه چه انتقامی اگه کوک پسر جئون سونگ هو عه پس جئون جونگ هون کیه داستان چیه هوفف با کلافگی میزو جمع کردم و رفتم بالا
......
چیزی تا اومدن کوک نمونده بود داشتم شام حاضره میکردم که در باز شد و کوک اومد
ا.ت:سلام
بی اهمیت رفت بالا
ا.ت:هه اوکی بی محلی کن به درک
به کار ادامه دادم که چند مین بعد صدای تیراندازی توی حیاط بلند شد که ترسیدم همون لحظه کوک با اسلحه اومد پایین و رفت بیرون ترسیده بودم نمیدونستم چیکار کنم حدود نیم ساعت صدا ها ادامه داشت که رفتم جلو در تا ببینم که با دیدن بابا تعجب کردم
(ویو یونگی)
این کوک قراره ا.ت رو اذیت کنه باید با بابا حرف بزنم الان تو اتاق کارش منتظرم تا بیاد ..با باز شدن در به خودم اومدم بابا اومد داخل و نششت
دونگ ووک:خب پسرم چی میخوای
یونگی:بابا باید ا.ت رو از اونجا بیاری بیرون
دونگ ووک:میدونی که نمیتونم اعتبار شرکت وسطه
یونگی:بابا کوک برای کمک به تو با ا.ت ازدواج نکرده تو اصلا نمیدونی اون کیه
دونگ ووک:چرا میدونم اون جئون جونگ کوکه پسر جئون جونگ هون
یونگی :نه اینطور نیست اون پسر جئون سونگ هوعه و جئون جونگ هون عمویه کوکه که بعد اینکه شما و بابا بزرگ پدر مادر کوکو کشتین اون سرپرستیشو به عهده گرفت
دونگ ووک:چی
یونگی:اصلا موقع ازدواج به شناسنامش نگاه کردین...کوک برای انتقام خون پدر مادرش با ا.ت ازدواج کرده تا از تریق اذیت کردن اون شمارو نابود کنه
دونگ ووک:لعنتی...اذیت شدن اون دختر احمق برام مهم نیست ولی نمیزارم منو پایین بکشه ..لی افرادو جمع کن حمله میکنیم به خونه جونگ کوک باید قبل اینکه بکشتمون پایین کارشو تموم کنیم
یونگی:بابا ولی ا.ت تو اون خونست اگه بلایی سرش بیاد چی
دونگ ووک:برام مهم نیست هرچی میخواد بشه بشه اون دختر احمق به دردم نمیخوره.. اماده شین
......
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۵۳۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط