𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔

پارت پنجم | قانون جدید
جونگ‌کوک گوشی را داخل جیبش گذاشت و چند لحظه بی‌حرکت به سوا خیره ماند.
سوا با خنده مشغول صحبت با لنا بود و هیچ خبری از اتفاقاتی که پشت سرش می‌گذشت نداشت.
ـ «لنا، یه لحظه بیا.»
لنا با دیدن حالت جدی جونگ‌کوک، از سوا عذرخواهی کرد و به سمت او رفت.
ـ «چی شده؟»
جونگ‌کوک با صدایی پایین گفت: ـ «از الان سوا بدون محافظ حتی یه قدم هم بیرون نمی‌ره.»
لنا متعجب پرسید: ـ «انقدر جدیه؟»
ـ «آره... ممکنه بخوان ازش استفاده کنن تا به من برسن.»
لنا سری تکان داد.
ـ «خیالت راحت، مراقبش می‌مونم.»
جونگ‌کوک چیزی نگفت و از کنار او رد شد.
سوا با دیدنش بلند شد.
ـ «ببخشید... فکر کنم دیگه باید برم خونه.»
جونگ‌کوک بدون مکث جواب داد: ـ «نه.»
سوا اخم کرد.
ـ «نه یعنی چی؟ من خانواده دارم، کار دارم، مزون دارم.»
ـ «فعلاً نمی‌تونی برگردی.»
ـ «اجازه بده خودم تصمیم بگیرم.»
برای اولین بار، جونگ‌کوک مستقیم مقابلش ایستاد.
ـ «اگر از این عمارت خارج بشی، هیچ تضمینی برای امنیتت نیست.»
سوا با عصبانیت گفت: ـ «من اصلاً نمی‌فهمم چه اتفاقی افتاده! چرا همه چیز رو ازم پنهون می‌کنی؟»
جونگ‌کوک نگاهش را از او گرفت.
ـ «هرچی کمتر بدونی، بیشتر در امانی.»
سوا با ناراحتی نفس عمیقی کشید و از کنار او رد شد.
ـ «من زندانی نیستم.»
چند دقیقه بعد، بدون اینکه کسی متوجه شود، به سمت در خروجی عمارت رفت.
نگهبان در را باز کرد.
سوا تازه یک قدم بیرون گذاشته بود که صدای ترمز تندی از خیابان بلند شد.
یک خودروی مشکی با سرعت مقابل عمارت ایستاد.
شیشه‌ی ماشین پایین آمد.
مردی با لبخندی سرد به سوا نگاه کرد.
ـ «بالاخره پیدات کردم...»
قلب سوا از ترس فرو ریخت.
در همان لحظه، صدای قدم‌های سریع جونگ‌کوک از پشت سرش آمد.
وقتی نگاهش به آن ماشین افتاد، برای اولین بار آرامشش از بین رفت.
او فقط یک جمله گفت؛ جمله‌ای که باعث شد همه‌ی نگهبان‌ها فوراً اسلحه‌هایشان را آماده کنند.
ـ «هیچ‌کس اجازه نداره اون ماشین از اینجا سالم بره...»
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐘 𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓پارت چهارم | مهمان ناخواندهماشین بعد از حدود...

𝐌𝐘 𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒پارت سوم | آغاز سرنوشتصدای شلیک در تمام خیابا...

𝐌𝐘 𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑فصل سوم: آغاز سرنوشتصدای شلیک در خیابان پیچید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط