وانشات هیونلیکس
وانشات هیونلیکس:
.
.
.
بعد از ناپدید شدن فیلیکس...هیونجین گریه کنان روی تخت فرو ریخته بود و فکر میکرد به خواطر اون فیلیکس رفته و دلش نمیخواد اون رو ببینه...چشمانش درد میکرد و سیاهی میرفت که ناگهان به خواب فرو رفت و شروع به دیدن کابوسی کرد...
.
کابوس:
در یک سالن نماش متروکه بود که فیلیکس روی صندلی بسته شده بود میخواست بره سمتش که فردی از درون تاریکی امد و تف.نگ را روی سر فیلیکس قرار داد و و شروع به بلند خندیدن کرد
.
اون فرد: جلو بیای دیگه نمیتونی ببینیش
هیونجین: ولش کن عوضی
فرد: باشه به یه شرطی....
هیونجین: هرچی باشه قبول میکنم
فرد: من...ازت پول میخوام
هیونجین: چه قدر؟
فرد: زیاد...(نیشخند) ۱ میلیون وون...پول رو میدی و من فرشته ات رو تحویلت میدم(تک خنده)
هیونجین: و..ولی این خیلی زیاده..من نمی تون---
فرد: باشه
(امد ماش.ه رو بک.شه که هیونجین فریاد زد)
.
هیونجین: باشه باشه...خواهش میکنم.....قبوله
فرد: خوبه
.
.
.
هیونجین با دیتان لرزان پول رو از جیبش در اورد و تعجب کرد....اون پول رو داشت و به فرد داد و بر همون اثاث فیلیکس رو هم ازاد کرد و هول داد بغل هیونجین ولی......... هیونجبن اون پول رو نداشت پس از کجا اورده بود؟ شاید براتون سوال بشه....
.
فیلیکس در بغل هیونجین پاشد....به دنیا بدگشته بود...
.
فیلیکس: هیون...هیون بلاخره پیشتم..بیدار شو
.
فیلیکس شروع به زدن اسمش کرد و همش تکونش میداد ولی متوجه شد که پوست هیونجین سرد شده و نبض نمیزنه...فیلیکس شروع به فریاد زدن اسم هیونجبن کرد و اون رو محکم بغل کرد و اشکانش جاری شد......
.
هیونجین اون پول رو نداشت پس با زندگیش و جونش...فیلیکس رو به زندگی برگردوند و خودش در اعماق تاریکی رفت :))
پایان
اینم از تکپارتی که قولش رو دادم😊امیدوارم دوستش داشته باشید فرشته های من💋🫶بوس بهتون فرشته های هیون🥟💝💖🎀
#Huynjin
.
.
.
بعد از ناپدید شدن فیلیکس...هیونجین گریه کنان روی تخت فرو ریخته بود و فکر میکرد به خواطر اون فیلیکس رفته و دلش نمیخواد اون رو ببینه...چشمانش درد میکرد و سیاهی میرفت که ناگهان به خواب فرو رفت و شروع به دیدن کابوسی کرد...
.
کابوس:
در یک سالن نماش متروکه بود که فیلیکس روی صندلی بسته شده بود میخواست بره سمتش که فردی از درون تاریکی امد و تف.نگ را روی سر فیلیکس قرار داد و و شروع به بلند خندیدن کرد
.
اون فرد: جلو بیای دیگه نمیتونی ببینیش
هیونجین: ولش کن عوضی
فرد: باشه به یه شرطی....
هیونجین: هرچی باشه قبول میکنم
فرد: من...ازت پول میخوام
هیونجین: چه قدر؟
فرد: زیاد...(نیشخند) ۱ میلیون وون...پول رو میدی و من فرشته ات رو تحویلت میدم(تک خنده)
هیونجین: و..ولی این خیلی زیاده..من نمی تون---
فرد: باشه
(امد ماش.ه رو بک.شه که هیونجین فریاد زد)
.
هیونجین: باشه باشه...خواهش میکنم.....قبوله
فرد: خوبه
.
.
.
هیونجین با دیتان لرزان پول رو از جیبش در اورد و تعجب کرد....اون پول رو داشت و به فرد داد و بر همون اثاث فیلیکس رو هم ازاد کرد و هول داد بغل هیونجین ولی......... هیونجبن اون پول رو نداشت پس از کجا اورده بود؟ شاید براتون سوال بشه....
.
فیلیکس در بغل هیونجین پاشد....به دنیا بدگشته بود...
.
فیلیکس: هیون...هیون بلاخره پیشتم..بیدار شو
.
فیلیکس شروع به زدن اسمش کرد و همش تکونش میداد ولی متوجه شد که پوست هیونجین سرد شده و نبض نمیزنه...فیلیکس شروع به فریاد زدن اسم هیونجبن کرد و اون رو محکم بغل کرد و اشکانش جاری شد......
.
هیونجین اون پول رو نداشت پس با زندگیش و جونش...فیلیکس رو به زندگی برگردوند و خودش در اعماق تاریکی رفت :))
پایان
اینم از تکپارتی که قولش رو دادم😊امیدوارم دوستش داشته باشید فرشته های من💋🫶بوس بهتون فرشته های هیون🥟💝💖🎀
#Huynjin
- ۲.۵k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط