Justletmekissyou part
#Just.let.me.kiss.you. part 8
فیلیکس نگاهشون کرد و گفت:
فیلیکس: چ..چیشده؟
یکی از اون پسرا: جوجه کوپولو امدیم درستت کنیم
گ.ردن فیلیکس رو گرفت و چسبوندش به دیوار و شروع به ک.تک زدن صورتش و میخندید...صورت فیلیکس کاملا خو.نی و زخم.ی بود...و ار اون ور یوری بهش با کیشخند نگاه میکرد
.
اون پسر یهو ولش کرد و محکم خورد روی زمین....بقیه دورش امدن و شروع به زد.نش کردن و محکم با پا می کوبوندن به شک.مش........فیلیکس نمی تونست کاری کنه جز تحمل کرد در مقابل اونا ضعیف بود.....
.
بارون شروع به امدن و خیلی یهوی صدایی از اون پشت امد.....صدای اون فرد پر از نفرت و عصبانیت بود....که باعث شد اونا زدنش رو تموم کنن....اون فرد هیونجین بود...
.
هیونجین: ولش کنید عوضیا(داد و عصبانیت)
یوری: اوه...ه...هیونجین...عزیزم...این پسره داشت من رو ک.کت میزد که این پسرا امدن کمکم
هیونجین: خفشو دختره ی جن--(فحشش رو ادامه نمیدیم😊)
.
هیونجین یقه ی یوری رو گرفت پرتش کرد روی زمین...به خداطر بارون موهاش توی صورتش ریخته بود که نمی تونست درست ببینه فیلیکس کجا افتاده...موهاش رو کنار زد..و همه ی اون پسر ها رو هول داد و روی زانوهاش فرو ریخت......فیلیکس رو توی بغلش گرفت.....و اشکاش جاری شد
.
هیونجین: ب..بخشید...ب..بخشید باید زود تر میومدم...اگر به یوری اهمیت نمی دادم...اگر زود تر پیدات میکردم...ب..بخشید
فیلیکس: نه..من خوبم
هیونجین: تو خوب نیستی...بس کن...زخ.می و اسیب دیدی
فیلیکس: ن...نگرانم نباش
هیونجین: فیلیکس..من عاشقتم چطور نگرانت نباشم؟(داد زد)
فیلیکس: هیونجین...منم عاشقت---
.
هیونجین نزاشت حرف فیلیکس تموم شه و اون رو توی بو.سه کشید.....اون روز...توی هوای بارونی..بهم اعتراف کردن و اولین بو.سشون رو کردن.....فیلیکس دستش رو روی گونه ی هیونجین گذاشت و اشکش رو پاک کرد......بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن و هیونجین فیلیکس رو محکم بغل کرد و سرش رو توی گردن اون فرو کرد و گفت:
.
هیونجین: دیگه نمی زارم...نمیزارم کسی بهت اسیب بزنه...همیشه مراقبت خواهم بود
فیلیکس: دوست دارم
هیونجین: منم..منم همینطور قشنگم
.
هیونجین فیلیکس رو براید استایل بغل کرد و شروع به رفتن به خونه ی خودش شد...به خودش قول داد دیگه نزار فیلیکس ازش دور شه و همیشه مراقبش باشه...دیگه نمی خولست بزاره جایی فیلیکس تنها باشه..نمی خولست دوباره اذیت بشه و اسیب ببینه
.
.
.
رسیدن خونه ی هیونجین:
هیونجین فیلیکس رو روی تخت گذاشت و شروع به پانسمان زخ.ماش کرد و لباس هایش رو در اورد و انداخت ماشین و از لباس های خودش به فیلیکس داد که بپوشه....لباساش توی تن فیلیکس خیلی بزرگ بود که باعث میشد کیوت تر بخ نظر بیاد
.
هیونجین: تو استراحت کن و لباسامون رو بندازم ماشین و لباسای خودمم عوض کنم و بعدش میام پیشت
بوسه ای به پیشونیه فیلیکس زد و رفت....
.
هیونجین داشت لباساش رو عوض میکرد که فقط شلوارش رو پوشیده بود و هنوز هیچی بالا تنه نداشت که یهو......(ادامه دارد)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
امیدوارم دوستش داشته باشید خوشگلای من😊🫶❤️مرسی از حمایت های بشدت با ازشتون فرشته ها🫶🏻💖💝بوس بهتون بانوی های زیبام منتظر پارت های بعدی هیونی باشید💞💋🫠
[خودم میدونم بد نوشتم ببخشید😭]
بلاخرهههههه یاری کرد🫠✨️🎉
#Huynjin
فیلیکس نگاهشون کرد و گفت:
فیلیکس: چ..چیشده؟
یکی از اون پسرا: جوجه کوپولو امدیم درستت کنیم
گ.ردن فیلیکس رو گرفت و چسبوندش به دیوار و شروع به ک.تک زدن صورتش و میخندید...صورت فیلیکس کاملا خو.نی و زخم.ی بود...و ار اون ور یوری بهش با کیشخند نگاه میکرد
.
اون پسر یهو ولش کرد و محکم خورد روی زمین....بقیه دورش امدن و شروع به زد.نش کردن و محکم با پا می کوبوندن به شک.مش........فیلیکس نمی تونست کاری کنه جز تحمل کرد در مقابل اونا ضعیف بود.....
.
بارون شروع به امدن و خیلی یهوی صدایی از اون پشت امد.....صدای اون فرد پر از نفرت و عصبانیت بود....که باعث شد اونا زدنش رو تموم کنن....اون فرد هیونجین بود...
.
هیونجین: ولش کنید عوضیا(داد و عصبانیت)
یوری: اوه...ه...هیونجین...عزیزم...این پسره داشت من رو ک.کت میزد که این پسرا امدن کمکم
هیونجین: خفشو دختره ی جن--(فحشش رو ادامه نمیدیم😊)
.
هیونجین یقه ی یوری رو گرفت پرتش کرد روی زمین...به خداطر بارون موهاش توی صورتش ریخته بود که نمی تونست درست ببینه فیلیکس کجا افتاده...موهاش رو کنار زد..و همه ی اون پسر ها رو هول داد و روی زانوهاش فرو ریخت......فیلیکس رو توی بغلش گرفت.....و اشکاش جاری شد
.
هیونجین: ب..بخشید...ب..بخشید باید زود تر میومدم...اگر به یوری اهمیت نمی دادم...اگر زود تر پیدات میکردم...ب..بخشید
فیلیکس: نه..من خوبم
هیونجین: تو خوب نیستی...بس کن...زخ.می و اسیب دیدی
فیلیکس: ن...نگرانم نباش
هیونجین: فیلیکس..من عاشقتم چطور نگرانت نباشم؟(داد زد)
فیلیکس: هیونجین...منم عاشقت---
.
هیونجین نزاشت حرف فیلیکس تموم شه و اون رو توی بو.سه کشید.....اون روز...توی هوای بارونی..بهم اعتراف کردن و اولین بو.سشون رو کردن.....فیلیکس دستش رو روی گونه ی هیونجین گذاشت و اشکش رو پاک کرد......بعد از چند دقیقه از هم جدا شدن و هیونجین فیلیکس رو محکم بغل کرد و سرش رو توی گردن اون فرو کرد و گفت:
.
هیونجین: دیگه نمی زارم...نمیزارم کسی بهت اسیب بزنه...همیشه مراقبت خواهم بود
فیلیکس: دوست دارم
هیونجین: منم..منم همینطور قشنگم
.
هیونجین فیلیکس رو براید استایل بغل کرد و شروع به رفتن به خونه ی خودش شد...به خودش قول داد دیگه نزار فیلیکس ازش دور شه و همیشه مراقبش باشه...دیگه نمی خولست بزاره جایی فیلیکس تنها باشه..نمی خولست دوباره اذیت بشه و اسیب ببینه
.
.
.
رسیدن خونه ی هیونجین:
هیونجین فیلیکس رو روی تخت گذاشت و شروع به پانسمان زخ.ماش کرد و لباس هایش رو در اورد و انداخت ماشین و از لباس های خودش به فیلیکس داد که بپوشه....لباساش توی تن فیلیکس خیلی بزرگ بود که باعث میشد کیوت تر بخ نظر بیاد
.
هیونجین: تو استراحت کن و لباسامون رو بندازم ماشین و لباسای خودمم عوض کنم و بعدش میام پیشت
بوسه ای به پیشونیه فیلیکس زد و رفت....
.
هیونجین داشت لباساش رو عوض میکرد که فقط شلوارش رو پوشیده بود و هنوز هیچی بالا تنه نداشت که یهو......(ادامه دارد)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
امیدوارم دوستش داشته باشید خوشگلای من😊🫶❤️مرسی از حمایت های بشدت با ازشتون فرشته ها🫶🏻💖💝بوس بهتون بانوی های زیبام منتظر پارت های بعدی هیونی باشید💞💋🫠
[خودم میدونم بد نوشتم ببخشید😭]
بلاخرهههههه یاری کرد🫠✨️🎉
#Huynjin
- ۱.۵k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط