مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
#Part13
_کجا؟
+یه جایی
_خب کجا؟
+چراا اینقدر سوال میپرسییی ها؟
_خب برام سوال بود، چرا اینجوری میکنی؟
بعض کردم و رفتم بالا خیلی بد سرم داد زد، این پسر واقعا مودیه، وقتی داد میزنه خاطرات بدی تو مغزم تکرار میشه،
رفتم یه لباس قرمز پوشیدم، پاهام خیلی معلوم بود، ترقوه ام هم معلوم بود، رفتم پایین، دست به سینه به
پله تکیه زده بود، خیلی تیپش خوب بود انگار عمدا با هم ست کرده بودیم، اون کت شلوار مشکی پوشیده بود، لامصب خیلی جذابه"
+بلاخره اومدی سیندرلا
_هوم بله
+برو تو ماشین الان میام
_باش
رفتم توی ماشین نشستم، چند دقیقه گذشت، اون هم اومد، بدون هیچ حرفی راه افتاد، همه چی اروم بود که یهو گفت"
+الان میریم یه مهمونی اونجا فکر میکنن تو دوست دختر منی
_من؟ خب چرا؟
+ببین نرو رو مخم اونجا پدر بزرگم هستش بهم گفته بود تا من نمردم باید زن بگیری الان هم تو رو میبرم میگم این دوست دختر منه!
_خب برادر تم اونجاس جان؟
+اره !خواهرمم نانسی و مادرم هم هستن
_اها خب با برادرت دعوا نمیکنی دیگه نه؟
+ببینم چی میشه
مثل ادم رفتار کن رسیدیم.
_باش انگار خودت خیلی ادمی
یه نگاه چپی بهم انداخت و ماشین رو پارک کرد، پیاده شدیم دستمو گرفت یه نگاهی بهم انداخت، اون
خیلی بلند تر بود فک کنم قدش 190 دی میشد منم که 165 عی وای
انگار داشت زمینو نگاه میکرد لبخندی بهم زد"
+خب اماده ای؟
_ام
+خب بریم
رفتیم داخل یه سالن بزرگ بود خیلی نمای خوشکلی داشت، باهم قدم برداشتیم و رفتیم داخل، وقتی ما
رفتیم سالن ساکت شد همه داشتن به ما نگاه میکردن یه جوری که انگار ادم ندیدن دست جونگکوک رو سفت گرفتم و یهو جونگکوک رفت پیش یه پیر مرد و گفت"
+سلام پدر بزرگ
_سلام نوه عزیزم
منم سلام کردم
+جونگکوک پسرم معرفیش نمیکنی؟
_عم دوست دخترم ا/ت که قراره به زودی ازدواج کنیم
عیش دروغ گو فردا یه دختر دیگه میاره زنش میشه
+عم خوشبختم دخترم از اشنایت
_ممنونم منم همینطور
یهو جان و دوتا زن اومدن کنار ما
یکی از زن ها گفت"
+سلام پسرممم
_سلام مادر
+عم پسرم نکنه قراره با این دهاتی ازدواج کنی
با خودم گفتم"دهاتی خودتی زنیکه افریته
_چی؟
یهو اون یکی زن اومد جلو فکر کنم خواهرش بود گفت"
+خب برادر این در حد ما نیست برو دختر خاله رو بگیر دختر خوشگل
_نانسی از کی تا الان شما میتونید تو کارای من دخالت کنید ؟
+عه داداش اینطور نگو اخه...
(ادامه دارد...)
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
#Part13
_کجا؟
+یه جایی
_خب کجا؟
+چراا اینقدر سوال میپرسییی ها؟
_خب برام سوال بود، چرا اینجوری میکنی؟
بعض کردم و رفتم بالا خیلی بد سرم داد زد، این پسر واقعا مودیه، وقتی داد میزنه خاطرات بدی تو مغزم تکرار میشه،
رفتم یه لباس قرمز پوشیدم، پاهام خیلی معلوم بود، ترقوه ام هم معلوم بود، رفتم پایین، دست به سینه به
پله تکیه زده بود، خیلی تیپش خوب بود انگار عمدا با هم ست کرده بودیم، اون کت شلوار مشکی پوشیده بود، لامصب خیلی جذابه"
+بلاخره اومدی سیندرلا
_هوم بله
+برو تو ماشین الان میام
_باش
رفتم توی ماشین نشستم، چند دقیقه گذشت، اون هم اومد، بدون هیچ حرفی راه افتاد، همه چی اروم بود که یهو گفت"
+الان میریم یه مهمونی اونجا فکر میکنن تو دوست دختر منی
_من؟ خب چرا؟
+ببین نرو رو مخم اونجا پدر بزرگم هستش بهم گفته بود تا من نمردم باید زن بگیری الان هم تو رو میبرم میگم این دوست دختر منه!
_خب برادر تم اونجاس جان؟
+اره !خواهرمم نانسی و مادرم هم هستن
_اها خب با برادرت دعوا نمیکنی دیگه نه؟
+ببینم چی میشه
مثل ادم رفتار کن رسیدیم.
_باش انگار خودت خیلی ادمی
یه نگاه چپی بهم انداخت و ماشین رو پارک کرد، پیاده شدیم دستمو گرفت یه نگاهی بهم انداخت، اون
خیلی بلند تر بود فک کنم قدش 190 دی میشد منم که 165 عی وای
انگار داشت زمینو نگاه میکرد لبخندی بهم زد"
+خب اماده ای؟
_ام
+خب بریم
رفتیم داخل یه سالن بزرگ بود خیلی نمای خوشکلی داشت، باهم قدم برداشتیم و رفتیم داخل، وقتی ما
رفتیم سالن ساکت شد همه داشتن به ما نگاه میکردن یه جوری که انگار ادم ندیدن دست جونگکوک رو سفت گرفتم و یهو جونگکوک رفت پیش یه پیر مرد و گفت"
+سلام پدر بزرگ
_سلام نوه عزیزم
منم سلام کردم
+جونگکوک پسرم معرفیش نمیکنی؟
_عم دوست دخترم ا/ت که قراره به زودی ازدواج کنیم
عیش دروغ گو فردا یه دختر دیگه میاره زنش میشه
+عم خوشبختم دخترم از اشنایت
_ممنونم منم همینطور
یهو جان و دوتا زن اومدن کنار ما
یکی از زن ها گفت"
+سلام پسرممم
_سلام مادر
+عم پسرم نکنه قراره با این دهاتی ازدواج کنی
با خودم گفتم"دهاتی خودتی زنیکه افریته
_چی؟
یهو اون یکی زن اومد جلو فکر کنم خواهرش بود گفت"
+خب برادر این در حد ما نیست برو دختر خاله رو بگیر دختر خوشگل
_نانسی از کی تا الان شما میتونید تو کارای من دخالت کنید ؟
+عه داداش اینطور نگو اخه...
(ادامه دارد...)
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
- ۱.۵k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط