#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۷۵: وارث قاتل ناخواسته
سرآشپز مثل اژدهای عصبانی جلو اومد.
— کدوم احمقی این سوپ رو درست کرده؟!
همه ساکت.
حتی قابلمه هم انگار خجالت کشیده بود.
تهیونگ یه قدم جلو رفت.
— استاد… با احترام… اون احمق منم.
سوآ زیر لب:
— خداااا چرا اینقدر با اعتمادبهنفسی تو بدبختی؟!
سرآشپز چشماش گرد شد.
— میدونی شاه چی خورده؟!
تهیونگ آروم گفت:
— بله سوپ با طعم… آخرالزمان.
در همین لحظه در آشپزخونه با شدت باز شد.
یکی از خدمتکارها نفسنفسزنان گفت:
— شاه… شاه داره آتیش میگیره!
سوآ جیغ خیلی آرومی کشید.
— من هنوز یه ماه اینجام… هنوز شروع نکردم حتی!
تهیونگ زیر لب گفت:
— اگه بابام از این جون سالم به در ببره من...
سوآ زد به بازوش.
— ساکت شو وارث قاتل!
همون لحظه صدای ملکه از راهرو پیچید:
— آب بیارید! شیر بیارید! عسل بیارید! هرچی سفید و خنکه بیارید!
تهیونگ یهو گفت:
— سفید و خنک؟
سوآ با وحشت نگاهش کرد.
— نه...ته سون نه ته سون به هرچی فکر میکنی نه.
تهیونگ با برق خاصی تو چشمش گفت:
— ماست!
سوآ:
— ماست؟!...الان میخوای شاهو با ماست نجات بدی؟!
تهیونگ گفت:
— حداقل از سوپم بهتره!
سرآشپز داد زد:
— زود باشین یه چیزی بیارین که تندی رو بگیره!
سوآ سریع یه کاسه ماست برداشت.
دستش میلرزید.
— اگه اینم بدترش کنه چی؟
تهیونگ خونسرد:
— خب اونوقت من رسماً تبعید میشم...تو هم احتمالاً.
سوآ:
— احتمالاً؟!
تهیونگ لبخند زد.
— باشه، قطعاً.
دو نفری دویدن سمت سالن غذاخوری.
در باز شد.
پادشاه با صورت قرمز، اشکریزان، جلویش پنج لیوان آب خالی شده بود.
یهجین کنار ملکه ایستاده بود و لبخند خیلی کوچیکی گوشه لبش بود.
سوآ زیر لب گفت:
— این داره لذت میبره.
تهیونگ رفت جلو.
— پدر… یعنی… اعلیحضرت.
پادشاه با صدای سوخته گفت:
— تووووو!
تهیونگ سریع کاسه ماست رو جلو گرفت.
— درمان سلطنتی.
سوآ با لبخند مصنوعی گفت:
— نسخه مخصوص آشپزخانه…
پادشاه چند ثانیه بهشون خیره شد.
بعد قاشق برداشت.
همه نفسشون رو حبس کردن.
یک قاشق خورد.
سکوت.
دو ثانیه.
سه ثانیه.
و بعد…
پادشاه نفس عمیق کشید.
— بهتر شد.
کل سالن همزمان نفس راحت کشید.
سوآ نزدیک بود همونجا بیفته زمین.
تهیونگ زیر لب گفت:
— دیدی نگفتم؟
پادشاه به تهیونگ نگاه کرد.
— تو...بعد از شام میای دفترم.
سوآ خشکش زد.
تهیونگ آروم گفت:
— اوه.
سوآ:
— اوه یعنی چی اوه؟!
تهیونگ لبخند زد.
— یعنی یا کشته میشم…یا یه هفته ظرف میشورم.
پادشاه با صدای جدی گفت:
— و اون دختر.
سوآ یخ کرد.
— بله اعلیحضرت؟
پادشاه نگاهش کرد.
— فردا صبح…دوباره آشپزی میکنی.
سوآ:
— چی؟!
پادشاه جدی ادامه داد:
— بدون فلفل.
تهیونگ زیر لب گفت:
— پس هیجانش کو؟
سوآ آروم آرنج زد تو شکمش.
و یهجین از دور با لبخند سردی نگاهشون میکرد.
و معلوم بود…
این فقط شروع جنگ بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۷۵: وارث قاتل ناخواسته
سرآشپز مثل اژدهای عصبانی جلو اومد.
— کدوم احمقی این سوپ رو درست کرده؟!
همه ساکت.
حتی قابلمه هم انگار خجالت کشیده بود.
تهیونگ یه قدم جلو رفت.
— استاد… با احترام… اون احمق منم.
سوآ زیر لب:
— خداااا چرا اینقدر با اعتمادبهنفسی تو بدبختی؟!
سرآشپز چشماش گرد شد.
— میدونی شاه چی خورده؟!
تهیونگ آروم گفت:
— بله سوپ با طعم… آخرالزمان.
در همین لحظه در آشپزخونه با شدت باز شد.
یکی از خدمتکارها نفسنفسزنان گفت:
— شاه… شاه داره آتیش میگیره!
سوآ جیغ خیلی آرومی کشید.
— من هنوز یه ماه اینجام… هنوز شروع نکردم حتی!
تهیونگ زیر لب گفت:
— اگه بابام از این جون سالم به در ببره من...
سوآ زد به بازوش.
— ساکت شو وارث قاتل!
همون لحظه صدای ملکه از راهرو پیچید:
— آب بیارید! شیر بیارید! عسل بیارید! هرچی سفید و خنکه بیارید!
تهیونگ یهو گفت:
— سفید و خنک؟
سوآ با وحشت نگاهش کرد.
— نه...ته سون نه ته سون به هرچی فکر میکنی نه.
تهیونگ با برق خاصی تو چشمش گفت:
— ماست!
سوآ:
— ماست؟!...الان میخوای شاهو با ماست نجات بدی؟!
تهیونگ گفت:
— حداقل از سوپم بهتره!
سرآشپز داد زد:
— زود باشین یه چیزی بیارین که تندی رو بگیره!
سوآ سریع یه کاسه ماست برداشت.
دستش میلرزید.
— اگه اینم بدترش کنه چی؟
تهیونگ خونسرد:
— خب اونوقت من رسماً تبعید میشم...تو هم احتمالاً.
سوآ:
— احتمالاً؟!
تهیونگ لبخند زد.
— باشه، قطعاً.
دو نفری دویدن سمت سالن غذاخوری.
در باز شد.
پادشاه با صورت قرمز، اشکریزان، جلویش پنج لیوان آب خالی شده بود.
یهجین کنار ملکه ایستاده بود و لبخند خیلی کوچیکی گوشه لبش بود.
سوآ زیر لب گفت:
— این داره لذت میبره.
تهیونگ رفت جلو.
— پدر… یعنی… اعلیحضرت.
پادشاه با صدای سوخته گفت:
— تووووو!
تهیونگ سریع کاسه ماست رو جلو گرفت.
— درمان سلطنتی.
سوآ با لبخند مصنوعی گفت:
— نسخه مخصوص آشپزخانه…
پادشاه چند ثانیه بهشون خیره شد.
بعد قاشق برداشت.
همه نفسشون رو حبس کردن.
یک قاشق خورد.
سکوت.
دو ثانیه.
سه ثانیه.
و بعد…
پادشاه نفس عمیق کشید.
— بهتر شد.
کل سالن همزمان نفس راحت کشید.
سوآ نزدیک بود همونجا بیفته زمین.
تهیونگ زیر لب گفت:
— دیدی نگفتم؟
پادشاه به تهیونگ نگاه کرد.
— تو...بعد از شام میای دفترم.
سوآ خشکش زد.
تهیونگ آروم گفت:
— اوه.
سوآ:
— اوه یعنی چی اوه؟!
تهیونگ لبخند زد.
— یعنی یا کشته میشم…یا یه هفته ظرف میشورم.
پادشاه با صدای جدی گفت:
— و اون دختر.
سوآ یخ کرد.
— بله اعلیحضرت؟
پادشاه نگاهش کرد.
— فردا صبح…دوباره آشپزی میکنی.
سوآ:
— چی؟!
پادشاه جدی ادامه داد:
— بدون فلفل.
تهیونگ زیر لب گفت:
— پس هیجانش کو؟
سوآ آروم آرنج زد تو شکمش.
و یهجین از دور با لبخند سردی نگاهشون میکرد.
و معلوم بود…
این فقط شروع جنگ بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۵۸۷
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط