ᴘᴀʀᴛ ۱۵ | یه اتفاق بامزه

ᴘᴀʀᴛ ۱۵ | یه اتفاق بامزه

آرا با دفتر نقاشی جدیدش زیر درخت نشسته بود و با ذوق نقاشی می‌کشید.

جونگ‌کوک هم از دور نگاهش می‌کرد.

همون موقع تهیونگ و جیمین وارد پرورشگاه شدن.

آرا با تعجب گفت:

ـ اِ؟ اینا کی‌ان؟

تهیونگ با لبخند دستشو تکون داد.

ـ سلام.

آرا هم سریع جواب داد.

ـ سلام!

جیمین خندید.

ـ پس این همون آراست؟

جونگ‌کوک با اخم گفت:

ـ آره.

تهیونگ آروم تو گوش جیمین گفت:

ـ حق داشت انقدر تعریفشو می‌کرد...

جونگ‌کوک اخم کرد.

ـ من هیچ تعریفی نکردم.

جیمین خندید.

ـ آره آره... معلومه!

آرا نزدیکشون اومد.

ـ سلام... من آرام.

تهیونگ دستشو جلو آورد.

ـ من تهیونگم.

جیمین هم گفت:

ـ منم جیمین.

آرا با شیطنت گفت:

ـ پس شماها دوستای آقای اخمو هستین؟

تهیونگ و جیمین همزمان زدن زیر خنده.

جونگ‌کوک هم با قیافه جدی گفت:

ـ آرا...

ـ باشه باشه... دیگه نمیگم!

تهیونگ خنده‌ش بند نمی‌اومد.

ـ از امروز منم بهت میگم آقای اخمو!

جونگ‌کوک با نگاهش تهیونگ رو تهدید کرد.

جیمین زد روی شونه تهیونگ.

ـ بدبخت شدی!

آرا که از خنده دلش درد گرفته بود، گفت:

ـ فکر کنم شما سه تا خیلی بامزه‌تر از چیزی هستین که فکر می‌کردم.

برای اولین بار، حیاط پرورشگاه پر از خنده چهار نفری شد...

و این تازه شروع آشنایی آرا با دو دوست صمیمی جونگ‌کوک بود.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۴)

ᴘᴀʀᴛ ۱۴ | اولین هدیهفردای اون روز...جونگ‌کوک دوباره به پرورش...

خوشگلا کلی ایده دارم ذوق دارم نمی تونم تحمل کنم این فیک تموم...

ᴘᴀʀᴛ ۱۰ | اولین گفت‌وگوفردای اون روز...جونگ‌کوک دوباره به پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط