روزی به تو خواهم رسید اوژنی

روزی به تو خواهم رسید، اوژنی؛
نه به شتابِ خواهش،
که به صبرِ سرنوشت.
من به پاکیِ نگاهت سوگند خورده‌ام؛
نگاهی که از دیرزمان
نه فقط روشنیِ چشم،
که مدارِ زندگیِ من بوده است.
چشمانی که
چون دو آیهٔ بی‌تأویل
در متنِ جهان ایستاده‌اند،
و هر بار که می‌نگرند
آشوبِ هستی را
به وقارِ معنا بازمی‌گردانند.
من به آن نگاه
نه دل بسته‌ام،که عهد سپرده‌ام؛
عهدی که زمان
توانِ فرسودنش را ندارد
روزی خواهد آمد که فاصله‌ها ذوب شوند
و شکافِ شب و روز،
تنها آغوشی گردد برای حضورِ تو.
و آن هنگام، اوژنی،
دیگر نه چشم‌هایم، نه جانم،
که همهٔ هستی‌ام
به تو تعلق خواهد داشت؛
چون شعله‌ای در بطنِ تاریکی
که جز به نور تو فروزان نمی‌ماند.
دیدگاه ها (۰)

:نام فیک: خشمی ک از روی عشق بود››«کاپل: تهکوک»«پارت: نامعلوم...

دوباره درد، دوباره بویِ اشک ، دوباره گذروندنِ شب بدونِ تو؛تم...

«عِشــْقِ» شــْیریــــنْکــ☕ــــآفهٕ مَـــعرُوفْ شَــهْراو ...

𝘆𝗼𝘂 𝗴𝗹𝗼𝘄 𝗱𝗶𝗳𝗳𝗲𝗿𝗲𝗻𝘁𝗹𝘆 𝘄𝗵𝗲𝗻 𝘆𝗼𝘂’𝗿𝗲 𝗵𝗲𝗮𝗹𝗶𝗻𝗴....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط