روزی به تو خواهم رسید اوژنی
روزی به تو خواهم رسید، اوژنی؛
نه به شتابِ خواهش،
که به صبرِ سرنوشت.
من به پاکیِ نگاهت سوگند خوردهام؛
نگاهی که از دیرزمان
نه فقط روشنیِ چشم،
که مدارِ زندگیِ من بوده است.
چشمانی که
چون دو آیهٔ بیتأویل
در متنِ جهان ایستادهاند،
و هر بار که مینگرند
آشوبِ هستی را
به وقارِ معنا بازمیگردانند.
من به آن نگاه
نه دل بستهام،که عهد سپردهام؛
عهدی که زمان
توانِ فرسودنش را ندارد
روزی خواهد آمد که فاصلهها ذوب شوند
و شکافِ شب و روز،
تنها آغوشی گردد برای حضورِ تو.
و آن هنگام، اوژنی،
دیگر نه چشمهایم، نه جانم،
که همهٔ هستیام
به تو تعلق خواهد داشت؛
چون شعلهای در بطنِ تاریکی
که جز به نور تو فروزان نمیماند.
نه به شتابِ خواهش،
که به صبرِ سرنوشت.
من به پاکیِ نگاهت سوگند خوردهام؛
نگاهی که از دیرزمان
نه فقط روشنیِ چشم،
که مدارِ زندگیِ من بوده است.
چشمانی که
چون دو آیهٔ بیتأویل
در متنِ جهان ایستادهاند،
و هر بار که مینگرند
آشوبِ هستی را
به وقارِ معنا بازمیگردانند.
من به آن نگاه
نه دل بستهام،که عهد سپردهام؛
عهدی که زمان
توانِ فرسودنش را ندارد
روزی خواهد آمد که فاصلهها ذوب شوند
و شکافِ شب و روز،
تنها آغوشی گردد برای حضورِ تو.
و آن هنگام، اوژنی،
دیگر نه چشمهایم، نه جانم،
که همهٔ هستیام
به تو تعلق خواهد داشت؛
چون شعلهای در بطنِ تاریکی
که جز به نور تو فروزان نمیماند.
- ۱۶.۹k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط