عشق شیرین
«عِشــْقِ» شــْیریــــنْ
کــ☕ــــآفهٕ مَـــعرُوفْ شَــهْر
او با چشمانی گرم و لبریز از «عشق» به زن مینگریست.
محو کسی شده بود که عشق خالص او را رد کرده بود.
چه شب هایی که در فراق او میگریست.
«عشق» او را ضعیف کرده بود، فردی که در همه جای جهان فریاد زده بود که «عشق» فقط یک افسانه است و حال میگوید «عشق» یک حقیقت است، حقیقتی تلخ که او را گرفتار کرده بود.
فنجان قهوه اش را بالا آورد و جرعه ای طولانی نوشید، زمانی از تلخی قهوه گلایه میکرد، حال این قهوه شده است یاور تنهایش.
هرروز به کافه ی شهر می رفت و به بهانه ی دیدن زن ساعت ها در گوشه ی کافه مینشست و محو او میشد، گویا برایش یک وظیفه شده بود.
معروف ترین نویسنده ی شهر دلباخته بود و در تمام کتاب هایش از زنی که او را به لیلی تشبیه کرده بود اسم می آورد.
و در آخر در یکی از روز های سرد زمستان در گوشه ی همان کافه چشم از جهان فرو بست.
و آخرین متن کتابش این بود: «عشق» حتی زهر را هم شیرین میکند.
کــ☕ــــآفهٕ مَـــعرُوفْ شَــهْر
او با چشمانی گرم و لبریز از «عشق» به زن مینگریست.
محو کسی شده بود که عشق خالص او را رد کرده بود.
چه شب هایی که در فراق او میگریست.
«عشق» او را ضعیف کرده بود، فردی که در همه جای جهان فریاد زده بود که «عشق» فقط یک افسانه است و حال میگوید «عشق» یک حقیقت است، حقیقتی تلخ که او را گرفتار کرده بود.
فنجان قهوه اش را بالا آورد و جرعه ای طولانی نوشید، زمانی از تلخی قهوه گلایه میکرد، حال این قهوه شده است یاور تنهایش.
هرروز به کافه ی شهر می رفت و به بهانه ی دیدن زن ساعت ها در گوشه ی کافه مینشست و محو او میشد، گویا برایش یک وظیفه شده بود.
معروف ترین نویسنده ی شهر دلباخته بود و در تمام کتاب هایش از زنی که او را به لیلی تشبیه کرده بود اسم می آورد.
و در آخر در یکی از روز های سرد زمستان در گوشه ی همان کافه چشم از جهان فرو بست.
و آخرین متن کتابش این بود: «عشق» حتی زهر را هم شیرین میکند.
- ۲۱.۷k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط