پارت ۶۰
پارت ۶۰: عروسکِ چینیِ عمارت
صدایِ باز شدنِ در، مثلِ همیشه نبود. اون بار، صدایِ سنگینِ قفلِ الکترونیکی که باز شد، به معنایِ پایانِ ایزولاسیون بود. جونگکوک با لباسِ رسمیِ مشکی، توی چارچوبِ در ایستاده بود. به تهیونگ خیره شد، ولی تهیونگ سرش رو پایین انداخته بود. انگار منتظرِ یه دستور بود؛ بدونِ اینکه حتی بپرسه «چرا؟» یا «کجا؟».
«بیا بیرون، تهیونگ. هوایِ عمارت برات خوبه.»
تهیونگ بلند شد. حرکاتش کند و مکانیکی بود. پاهایِ برهنهاش رو رویِ سنگهایِ سردِ راهرو گذاشت و پشتِ سرِ جونگکوک راه افتاد. اون دیگه به درهایِ خروجی نگاه نمیکرد، به دوربینهایِ مداربسته توجهی نداشت. اون فقط «دنبال میکرد».تویِ سالنِ اصلی، اون جین با دیدنِ تهیونگ، کتابی که دستش بود رو رها کرد و با خوشحالی به سمتش دوید. «تهیونگ! بالاخره اومدی!»
اون جین دستهایِ کوچیکش رو دورِ دستِ تهیونگ حلقه کرد. میخواست دستش رو بکشه و ببرتش سمتِ پنجرههایِ بزرگِ عمارت که باغ رو نشون میداد. «بیا، ببین چقدر هوا خوبه! دو ساله که ندیدیمش!»
تهیونگ تکون نخورد. دستش تویِ دستِ اون جین، مثلِ یه تیکه چوبِ سرد و بیحس بود. نگاهش رو به زمین دوخته بود. اون جینِ بیچاره، با تعجب به صورتِ برادرش نگاه کرد. اونِ دیگه اون برقِ شیطنتِ همیشگی رو توی چشمهایِ تهیونگ نمیدید. انگار برادرش، فقط یه پوستهیِ خالی بود.
اون جین با ترس زمزمه کرد: «تهیونگ؟… با منی؟»
جونگکوک که کمی اونطرفتر ایستاده بود و با لذتِ یههنرمند که به شاهکارش نگاه میکنه، این صحنه رو تماشا میکرد، آروم گفت: «اون الان کمی خستهست، اون جین. بهتره بهش فرصت بدی تا به نور عادت کنه.»
تهیونگ سرش رو بالا آورد. نه به سمتِ اون جین، نه به سمتِ پنجره، بلکه به سمتِ جونگکوک. «باید برم اتاقِ کار؟»
صدایِ تهیونگ صاف و بدونِ هیچ احساسی بود. انگار داشت دربارهیِ یه برنامهیِ کاری حرف میزد، نه دربارهیِ وضعیتِ خودش.
جونگکوک با آرامش نزدیک شد و دستی به موهایِ تهیونگ کشید؛ همونطوری که آدم به یه حیوانِ خانگیِ دستآموز نوازش میده. «نه. فعلاً وقتِ استراحتِ. برو تویِ سالنِ مطالعه بشین. اون جین هم میتونه کنارت باشه.»
تهیونگ بدونِ معطلی برگشت و به سمتِ سالنِ مطالعه راه افتاد. اون جین، در حالی که اشک توی چشمهاش جمع شده بود، دنبالِ برادرش راه افتاد. اون جین هنوز سعی میکرد با حرف زدن، با خندیدن، با نشون دادنِ اسباببازیهاش، تهیونگ رو به دنیایِ زندهها برگردونه. ولی تهیونگ… اون فقط مینشست و به یه نقطهیِ نامعلوم رویِ دیوار خیره میشد.جونگکوک از دور بهشون نگاه میکرد. اون جین، تنها کسی بود که هنوز میتونست تهیونگ رو به «گذشته» وصل کنه، اما حالا حتی اون جین هم فهمیده بود که برادرش، دیگه برادرِ سابق نیست. تهیونگ حالا یک «شیء» بود؛ شیئی که جونگکوک اون رو خریده بود، اون رو شکسته بود و حالا… اون رو با دقتِ تمام، تویِ ویترینِ عمارتش به نمایش گذاشته بود.
[پایان پارت ۶۰]
صدایِ باز شدنِ در، مثلِ همیشه نبود. اون بار، صدایِ سنگینِ قفلِ الکترونیکی که باز شد، به معنایِ پایانِ ایزولاسیون بود. جونگکوک با لباسِ رسمیِ مشکی، توی چارچوبِ در ایستاده بود. به تهیونگ خیره شد، ولی تهیونگ سرش رو پایین انداخته بود. انگار منتظرِ یه دستور بود؛ بدونِ اینکه حتی بپرسه «چرا؟» یا «کجا؟».
«بیا بیرون، تهیونگ. هوایِ عمارت برات خوبه.»
تهیونگ بلند شد. حرکاتش کند و مکانیکی بود. پاهایِ برهنهاش رو رویِ سنگهایِ سردِ راهرو گذاشت و پشتِ سرِ جونگکوک راه افتاد. اون دیگه به درهایِ خروجی نگاه نمیکرد، به دوربینهایِ مداربسته توجهی نداشت. اون فقط «دنبال میکرد».تویِ سالنِ اصلی، اون جین با دیدنِ تهیونگ، کتابی که دستش بود رو رها کرد و با خوشحالی به سمتش دوید. «تهیونگ! بالاخره اومدی!»
اون جین دستهایِ کوچیکش رو دورِ دستِ تهیونگ حلقه کرد. میخواست دستش رو بکشه و ببرتش سمتِ پنجرههایِ بزرگِ عمارت که باغ رو نشون میداد. «بیا، ببین چقدر هوا خوبه! دو ساله که ندیدیمش!»
تهیونگ تکون نخورد. دستش تویِ دستِ اون جین، مثلِ یه تیکه چوبِ سرد و بیحس بود. نگاهش رو به زمین دوخته بود. اون جینِ بیچاره، با تعجب به صورتِ برادرش نگاه کرد. اونِ دیگه اون برقِ شیطنتِ همیشگی رو توی چشمهایِ تهیونگ نمیدید. انگار برادرش، فقط یه پوستهیِ خالی بود.
اون جین با ترس زمزمه کرد: «تهیونگ؟… با منی؟»
جونگکوک که کمی اونطرفتر ایستاده بود و با لذتِ یههنرمند که به شاهکارش نگاه میکنه، این صحنه رو تماشا میکرد، آروم گفت: «اون الان کمی خستهست، اون جین. بهتره بهش فرصت بدی تا به نور عادت کنه.»
تهیونگ سرش رو بالا آورد. نه به سمتِ اون جین، نه به سمتِ پنجره، بلکه به سمتِ جونگکوک. «باید برم اتاقِ کار؟»
صدایِ تهیونگ صاف و بدونِ هیچ احساسی بود. انگار داشت دربارهیِ یه برنامهیِ کاری حرف میزد، نه دربارهیِ وضعیتِ خودش.
جونگکوک با آرامش نزدیک شد و دستی به موهایِ تهیونگ کشید؛ همونطوری که آدم به یه حیوانِ خانگیِ دستآموز نوازش میده. «نه. فعلاً وقتِ استراحتِ. برو تویِ سالنِ مطالعه بشین. اون جین هم میتونه کنارت باشه.»
تهیونگ بدونِ معطلی برگشت و به سمتِ سالنِ مطالعه راه افتاد. اون جین، در حالی که اشک توی چشمهاش جمع شده بود، دنبالِ برادرش راه افتاد. اون جین هنوز سعی میکرد با حرف زدن، با خندیدن، با نشون دادنِ اسباببازیهاش، تهیونگ رو به دنیایِ زندهها برگردونه. ولی تهیونگ… اون فقط مینشست و به یه نقطهیِ نامعلوم رویِ دیوار خیره میشد.جونگکوک از دور بهشون نگاه میکرد. اون جین، تنها کسی بود که هنوز میتونست تهیونگ رو به «گذشته» وصل کنه، اما حالا حتی اون جین هم فهمیده بود که برادرش، دیگه برادرِ سابق نیست. تهیونگ حالا یک «شیء» بود؛ شیئی که جونگکوک اون رو خریده بود، اون رو شکسته بود و حالا… اون رو با دقتِ تمام، تویِ ویترینِ عمارتش به نمایش گذاشته بود.
[پایان پارت ۶۰]
- ۳۹۶
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط