خون آشام من/پارت۵

به دنبالش راهی موزه شدم

راننده اتوبوس پیاده شد و خودش در موزه را برای ما باز کرد

داخل موزه را که دیدم دهانم از تعجب باز مانده بود

فکرش را هم نمی کردم ما دانشجوهای عکاسی را در قرن بیست و یکم به موزه درباره خون آشام های قرن هجدهم ببرند.

خب راستش را بدانید فقط در آن زمانه آدم های چلمنگ فکر می کنند خون آشامها هنوز وجود دارند


فکرش را بکن مثلا با یک نفر دوست شوی


و اولین چیزی که به تو می گوید این است که

« وای
من طرفدار پرپو قرص خون آشام هام»


و این دقیقا همان چیزی بود که جیمین به من گفت

با چشمهای چهار تا شده به او نگاه می کردم


و تمام سخنانش را با: آهان... ا عع...چقدر جالب ...پاسخ می دادم

دوربین عکاسی ام را از درون کیف درآوردم و زیپ کاورش را باز کردم لنزش را تمیز کردم و آن را در دستانم قرار دادم تا اگر چیز قابل توجه پیدا کردم از آن عکس بگیرم


هر چند تمام محتوای اینجا کلمه ای به جز «حوصله سر بر» نبود

که چیزی توجهم را جلب کرد

به سمت آن رفتم و جیمین هم پشت سرم روانه شد

یک تابوت بود

تابوتی که در محفظه شیشه ای قرار داشت و رویش صلیبی سرخ با یاقوسهای قرمز رنگ نقش بسته بود

این صلیب چقدر آشناست


دقیقا مثل همانی که در کودکی روی زمین دیدم

و از آن عکس گرفتم


گفتم
«چیز جالبیه»

و نوشته توضیح روی محفظه را خواندم


اینجا نوشته بود این خوناشام در قرن هجدهم میزیسته است این بدن اوست که دفن شده است

و طبق افسانه ها او بزرگترین ومپایر جهان است...

ادامه ش رو حوصله ام نیامد به خوانم چه چرت و پرتایی

ولی خب برای مقاله بالاخره باید عکس هایی هم دم دستم داشته باشم که به استاد دانشگاه تحویل بدهم

درست است

پس زاویه نور را تنظیم کردم و چلیک چلیک چند عکس از آن محوظه گرفتم
دیدگاه ها (۵)

فالو کن عسلچه رووووووو

فالو کنننننن

خون آشام من/پارت۴

خون آشام من/پارت۳

داستان یک رویا

خون آشام من /پارت۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط