خون آشام من/پارت۳
مادرم را غرق در خون خود کف فرش اتاق پیدا کردم
همه جایش غرق خون بود
سینه هایش
صورتش
دستهایش
گردنش
روی شاهرگ گردنش دو سوراخ کوچک بود
همان شاهرگی که زمانی روی پاهایش می خوابیدم و به آن خیره می شدم
و حالا او مرده بود
به سمتش دویدم
زمین خوردم
خزیدم بالای سرش ایستادم
به صورتش زدم
به بدنش چنگ زدم
جیغ کشیدم
نعره کشیدم
گفتم
« خواهش می کنم بیدار شو, قول میدم دختر خوبی باشم... هق.. هق... قول میدم دیگه هیچ وقت کار بدی انجام ندم, هق... قول میدم حرفاتو باور کنم... هق ...هق ..قول میدم دیگه داد نزنم! ببخشید, ببخشید ,تو رو خدا بیدار شو
منو تنها نزاررر (جیغ)
دستم به خون او آغشته بود
جیغ می کشیدم
او مرده بود
نمی دانم چه شد
دیگر حواسم به هیچ چیز نبود
فقط به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که خودم را سریع به تلفن ثابت خانه برسانم
و به اورژانس زنگ بزنم
با صدای بریده بریده به آنها توضیح دادم که چه شده و بعد خودم را کنار شومینه قایم کردم
سرم را در دستهایم گرفته بودم و زانوهایم را در خود جمع کرده بودم
از ترس شلوارم را خیس کرده بودم
به هر حال بچه بودم و این چیز طبیعی بود
تا سالهای سال بعد از آن تروما داشتم
البته حالا می توانم با این موضوع کنار بیایم اورژانس و آتش نشانی و ماشین پلیس همه آمده بودند
مددکاری کنار من ایستاده بود
دستش را روی شانه من می گذاشت و من در آغوشش گریه می کردم و اشکهای من لباسش را خیس آب می کرد
سرم را نوازش می کرد و می گفت
« همه چی درست میشه همه چی درست میشه «
ولی می دانستم هیچ چیز درست نخواهد شد
مادرم مرده بود
و من مسئول مرگ او بودم
تقصیر من بود که او مرد
تا آخر عمر خودم را نخواهم بخشید
همه جایش غرق خون بود
سینه هایش
صورتش
دستهایش
گردنش
روی شاهرگ گردنش دو سوراخ کوچک بود
همان شاهرگی که زمانی روی پاهایش می خوابیدم و به آن خیره می شدم
و حالا او مرده بود
به سمتش دویدم
زمین خوردم
خزیدم بالای سرش ایستادم
به صورتش زدم
به بدنش چنگ زدم
جیغ کشیدم
نعره کشیدم
گفتم
« خواهش می کنم بیدار شو, قول میدم دختر خوبی باشم... هق.. هق... قول میدم دیگه هیچ وقت کار بدی انجام ندم, هق... قول میدم حرفاتو باور کنم... هق ...هق ..قول میدم دیگه داد نزنم! ببخشید, ببخشید ,تو رو خدا بیدار شو
منو تنها نزاررر (جیغ)
دستم به خون او آغشته بود
جیغ می کشیدم
او مرده بود
نمی دانم چه شد
دیگر حواسم به هیچ چیز نبود
فقط به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که خودم را سریع به تلفن ثابت خانه برسانم
و به اورژانس زنگ بزنم
با صدای بریده بریده به آنها توضیح دادم که چه شده و بعد خودم را کنار شومینه قایم کردم
سرم را در دستهایم گرفته بودم و زانوهایم را در خود جمع کرده بودم
از ترس شلوارم را خیس کرده بودم
به هر حال بچه بودم و این چیز طبیعی بود
تا سالهای سال بعد از آن تروما داشتم
البته حالا می توانم با این موضوع کنار بیایم اورژانس و آتش نشانی و ماشین پلیس همه آمده بودند
مددکاری کنار من ایستاده بود
دستش را روی شانه من می گذاشت و من در آغوشش گریه می کردم و اشکهای من لباسش را خیس آب می کرد
سرم را نوازش می کرد و می گفت
« همه چی درست میشه همه چی درست میشه «
ولی می دانستم هیچ چیز درست نخواهد شد
مادرم مرده بود
و من مسئول مرگ او بودم
تقصیر من بود که او مرد
تا آخر عمر خودم را نخواهم بخشید
- ۲۷۸
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط