_____پارت³ نفرین کوچولو_____

_____پارت³ نفرین کوچولو_____

خشم کل وجودم را فرا گرفته بود و می‌خواستم همه‌شان را در آتش بسوزانم.

که ناگهان یکی از شیاطین، با کمی ترس و لکنت، شروع کرد به صحبت کردن:

"قربان… نه یعنی اولیاحضرت… راستش را بخواهید، در لحظاتی پیش در دنیای انسان‌ها زمین‌لرزه‌ای رخ داد…"

متعجب و کمی خشمگین، میان حرف‌هایش می‌پرم و می‌گویم:

"هیچ موجودی جز من توان کنترل این دنیا را ندارد... پس این اتفاق چگونه رخ داده، آن هم بی‌آنکه من آگاه باشم؟ "

او دوباره با کمی تردید و نگرانی ادامه می‌دهد:

"راستش اولیاحضرت… ما نگرانیم که یک وقت خداوند واقعاً شما را نفرین کرده باشد… و آن دختر به دنیا آمده باشد."

حالا دیگر نمی‌توانم خشمم را کنترل و فروکش کنم، پس چندین تا از آن شیاطین را می‌سوزانم تا شاید از خشمم کم شود، اما انگار قرار نیست این اتفاق بیفتد.

یعنی واقعاً خداوند مرا نفرین کرده؟ و حالا آن دختر به دنیا آمده؟
امکان ندارد! اما واقعاً اگر من نفرین شده باشم و آن دختر به دنیا آمده باشد، چه؟ هر چه زودتر باید آن دختر را نابود کنم.

به تمام شیاطین دستور دادم که آن دختر را پیدا کنند و قلبش را برایم بیاورند:
"هر چه زودتر آن دختر را پیدا کنید و قلبش را برام بیارید."

____________ادامه دارد…
دیدگاه ها (۰)

_____پارت² نفرین کوچولو_____*تهیونگ*با قدم‌هایی محکم از اتاق...

_____پارت¹ نفرین کوچولو_____*راوی*(هزاران سال بعد)زنی جوان ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط