#بوسه_مرگ
#بوسه_مرگ
"پارت ۵۲"
هنوز ذهنم درگیر اتفاقی بود که چند لحظه قبل افتاده بود..
بیاختیار نگاهم به بازوی جونگکوک افتاد..
همون دستی که هنوز بانداژ شده بود...
با اخم گفتم:
& دستت...
جونگکوک بدون اینکه نگاهم کنه، جواب داد:
_ چیزیش نشده.
& ولی اون مانکن مستقیم به همون دستت خورد.
مکث کوتاهی کرد.
_ گفتم مهم نیست.
خواستم چیزی بگم، اما فروشنده با چند تا پاکت خرید نزدیک شد.
«قربان، همهچیز آمادهست.»
جونگکوک کارت بانکیش رو روی پیشخوان گذاشت..
چند دقیقه بعد از فروشگاه خارج شدیم.
هوای خنک بیرون به صورتم خورد.
جونگکوک کیسهی لباسها رو با یه دست گرفته بود و دست دیگهاش رو
شاید برای اینکه از بین جمعیت خیابون گم نشم- پشت کمرم گذاشت...
تماس گرمِ دستش با پارچهی لباسم، حس عجیبی بهم میداد؛ ترکیبی از امنیت و یک اضطراب شیرین ..
مینجائه کنار ماشین منتظر ایستاده بود..
همین که نگاهش به بانداژ جونگکوک افتاد، ابروهاش توی هم رفت.
«قربان... دوباره به دستتون فشار اومد؟»
جونگکوک کوتاه جواب داد:
_ نه.
مینجائه نگاهی بین من و جونگکوک انداخت..
انگار از حالت صورتم فهمید که جواب واقعی این نیست.
اما چیزی نگفت...
پاکتهای خرید رو داخل صندوق گذاشت و در ماشین رو باز کرد..
چند دقیقه بعد...
ماشین در سکوت حرکت میکرد..
نگاهم دوباره روی بازوی جونگکوک ثابت موند.
این بار دیگه طاقت نیاوردم..
& وقتی رسیدیم عمارت... باید دوباره دستت رو دکتر ببینه.
جونگکوک نگاه کوتاهی بهم انداخت.
_ لازم نیست.
& از کجا معلوم؟
_ چون خودم میدونم.
با حرص رو به پنجره کردم.
& تو هیچوقت به حرف کسی گوش نمیدی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد صدای بم جونگکوک سکوت ماشین رو شکست.
_ فقط وقتی لازم باشه.
خواستم جوابش رو بدم که ماشین از درِ بزرگ عمارت وارد حیاط شد.
مینجائه ترمز کرد و گفت:
«رسیدیم، قربان.»
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
اما همین که چند قدم برداشت، خیلی نامحسوس دست زخمیش رو جمع کرد.
حرکتش اونقدر کوتاه بود که شاید هیچکس متوجه نمیشد...
جز من..
اخمی کردم و بیصدا دنبالش وارد عمارت شدم.
______________________________
ادامه دارد.....⭐️
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌷
🫠https://wisgoon.com/v/VP5WV5ARP0
"پارت ۵۲"
هنوز ذهنم درگیر اتفاقی بود که چند لحظه قبل افتاده بود..
بیاختیار نگاهم به بازوی جونگکوک افتاد..
همون دستی که هنوز بانداژ شده بود...
با اخم گفتم:
& دستت...
جونگکوک بدون اینکه نگاهم کنه، جواب داد:
_ چیزیش نشده.
& ولی اون مانکن مستقیم به همون دستت خورد.
مکث کوتاهی کرد.
_ گفتم مهم نیست.
خواستم چیزی بگم، اما فروشنده با چند تا پاکت خرید نزدیک شد.
«قربان، همهچیز آمادهست.»
جونگکوک کارت بانکیش رو روی پیشخوان گذاشت..
چند دقیقه بعد از فروشگاه خارج شدیم.
هوای خنک بیرون به صورتم خورد.
جونگکوک کیسهی لباسها رو با یه دست گرفته بود و دست دیگهاش رو
شاید برای اینکه از بین جمعیت خیابون گم نشم- پشت کمرم گذاشت...
تماس گرمِ دستش با پارچهی لباسم، حس عجیبی بهم میداد؛ ترکیبی از امنیت و یک اضطراب شیرین ..
مینجائه کنار ماشین منتظر ایستاده بود..
همین که نگاهش به بانداژ جونگکوک افتاد، ابروهاش توی هم رفت.
«قربان... دوباره به دستتون فشار اومد؟»
جونگکوک کوتاه جواب داد:
_ نه.
مینجائه نگاهی بین من و جونگکوک انداخت..
انگار از حالت صورتم فهمید که جواب واقعی این نیست.
اما چیزی نگفت...
پاکتهای خرید رو داخل صندوق گذاشت و در ماشین رو باز کرد..
چند دقیقه بعد...
ماشین در سکوت حرکت میکرد..
نگاهم دوباره روی بازوی جونگکوک ثابت موند.
این بار دیگه طاقت نیاوردم..
& وقتی رسیدیم عمارت... باید دوباره دستت رو دکتر ببینه.
جونگکوک نگاه کوتاهی بهم انداخت.
_ لازم نیست.
& از کجا معلوم؟
_ چون خودم میدونم.
با حرص رو به پنجره کردم.
& تو هیچوقت به حرف کسی گوش نمیدی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد صدای بم جونگکوک سکوت ماشین رو شکست.
_ فقط وقتی لازم باشه.
خواستم جوابش رو بدم که ماشین از درِ بزرگ عمارت وارد حیاط شد.
مینجائه ترمز کرد و گفت:
«رسیدیم، قربان.»
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
اما همین که چند قدم برداشت، خیلی نامحسوس دست زخمیش رو جمع کرد.
حرکتش اونقدر کوتاه بود که شاید هیچکس متوجه نمیشد...
جز من..
اخمی کردم و بیصدا دنبالش وارد عمارت شدم.
______________________________
ادامه دارد.....⭐️
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌷
🫠https://wisgoon.com/v/VP5WV5ARP0
- ۵۴۰
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط