نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:⁴⁰
عصر رو به پایان بود.
همه توی سالن آپارتمان نشسته بودن که صدای میکروفن از بلندگوها پخش شد.
«توجه، لطفاً توجه کنید.»
همه سرشون رو بالا آوردن.
«امشب صاحب آپارتمان، آقای جیمز، همه مهمونا رو به مهمونی ساعت هشت در سالن بزرگ دعوت کرده.»
ناری پرید.
«مهمونی؟!»
یورین خندید.
«بالاخره یه برنامه درستحسابی.»
سوهیون گفت:
«تو فقط دنبال غذا و موسیقیای.»
ناری گفت:
«خب مگه بده؟»
هانا خندید.
«برای تو طبیعیه.»
ا/ت به ساعت نگاه کرد.
«دو ساعت مونده.»
یورین گفت:
«پس باید سریع آماده شیم.»
جونگکوک گفت:
«برای چی اینهمه آمادهسازی؟»
ا/ت برگشت:
«چون بعضیا با لباس خونه هم میرن.»
جونگکوک خندید:
«من کمک نمیخوام.»
ا/ت لبخند زد.
«امشب میبینی.»
---
یک ساعت بعد...
ا/ت لباسهاش رو امتحان میکرد.
لباس مشکی ساده رو پوشید.
«نه... زیادی سادهست.»
دومی رو انتخاب کرد.
هانا گفت:
«این بهتره.»
«زیادی رسمی نیست؟»
«نه.»
ا/ت لبخند زد.
«پس همین.»
موهاش رو مرتب کرد و آماده شد.
---
همزمان جونگکوک هم آماده میشد.
لباس مشکی و پیراهن ساده پوشیده بود.
تهیونگ گفت:
«زیادی رسمی نیستی؟»
«همین خوبه.»
«فقط دعوا نکن.»
«من شروع نمیکنم.»
---
چند دقیقه بعد همه جمع شدن.
ناری گفت:
«آمادهاین؟»
یورین خندید:
«تو زودتر از همه آماده شدی.»
ناری گفت:
«گفتم ده دقیقهای.»
هانا و ا/ت پایین اومدن.
یورین گفت:
«خیلی خوب شدی.»
ا/ت لبخند زد.
جونگکوک هم پایین اومد.
ا/ت نگاهش کرد.
جونگکوک گفت:
«چیه؟»
«هیچی.»
«باز هیچی.»
«زیادی حرف میزنی.»
---
ساعت هشت شد.
همه به سمت سالن رفتن.
موسیقی و نورهای رنگی فضا رو پر کرده بود.
ا/ت گفت:
«اینجا بزرگه.»
جونگکوک گفت:
«حداقل یه چیز برای شکایت داری.»
«هنوز شب تموم نشده.»
---
چند دقیقه بعد مهمونا مشغول شدن.
ناگهان در باز شد.
ا/ت برگشت.
کانگ تهوو وارد شد.
لبخند زد و نزدیک شد.
«سلام.»
ا/ت گفت:
«تهوو؟»
«فکر نمیکردم ببینمت.»
«منم همینطور.»
هانا سلام کرد.
تهوو گفت:
«خوشحالم دیدمت.»
چند متر اونطرفتر جونگکوک نگاه کرد.
تهیونگ گفت:
«چی شد؟»
«هیچی.»
---
تهوو گفت:
«امیدوارم بیشتر حرف بزنیم.»
«آره.»
جونگکوک از دور نگاه کرد و رفت.
تهیونگ گفت:
«کجا؟»
«یه دور میزنم.»
«چرا؟»
«شلوغه.»
تهیونگ خندید.
---
موسیقی بلندتر شد.
ا/ت کنار تهوو و هانا بود.
جونگکوک از دور نگاهش میکرد.
و نمیفهمید چرا.
ادامه دارد...
Part:⁴⁰
عصر رو به پایان بود.
همه توی سالن آپارتمان نشسته بودن که صدای میکروفن از بلندگوها پخش شد.
«توجه، لطفاً توجه کنید.»
همه سرشون رو بالا آوردن.
«امشب صاحب آپارتمان، آقای جیمز، همه مهمونا رو به مهمونی ساعت هشت در سالن بزرگ دعوت کرده.»
ناری پرید.
«مهمونی؟!»
یورین خندید.
«بالاخره یه برنامه درستحسابی.»
سوهیون گفت:
«تو فقط دنبال غذا و موسیقیای.»
ناری گفت:
«خب مگه بده؟»
هانا خندید.
«برای تو طبیعیه.»
ا/ت به ساعت نگاه کرد.
«دو ساعت مونده.»
یورین گفت:
«پس باید سریع آماده شیم.»
جونگکوک گفت:
«برای چی اینهمه آمادهسازی؟»
ا/ت برگشت:
«چون بعضیا با لباس خونه هم میرن.»
جونگکوک خندید:
«من کمک نمیخوام.»
ا/ت لبخند زد.
«امشب میبینی.»
---
یک ساعت بعد...
ا/ت لباسهاش رو امتحان میکرد.
لباس مشکی ساده رو پوشید.
«نه... زیادی سادهست.»
دومی رو انتخاب کرد.
هانا گفت:
«این بهتره.»
«زیادی رسمی نیست؟»
«نه.»
ا/ت لبخند زد.
«پس همین.»
موهاش رو مرتب کرد و آماده شد.
---
همزمان جونگکوک هم آماده میشد.
لباس مشکی و پیراهن ساده پوشیده بود.
تهیونگ گفت:
«زیادی رسمی نیستی؟»
«همین خوبه.»
«فقط دعوا نکن.»
«من شروع نمیکنم.»
---
چند دقیقه بعد همه جمع شدن.
ناری گفت:
«آمادهاین؟»
یورین خندید:
«تو زودتر از همه آماده شدی.»
ناری گفت:
«گفتم ده دقیقهای.»
هانا و ا/ت پایین اومدن.
یورین گفت:
«خیلی خوب شدی.»
ا/ت لبخند زد.
جونگکوک هم پایین اومد.
ا/ت نگاهش کرد.
جونگکوک گفت:
«چیه؟»
«هیچی.»
«باز هیچی.»
«زیادی حرف میزنی.»
---
ساعت هشت شد.
همه به سمت سالن رفتن.
موسیقی و نورهای رنگی فضا رو پر کرده بود.
ا/ت گفت:
«اینجا بزرگه.»
جونگکوک گفت:
«حداقل یه چیز برای شکایت داری.»
«هنوز شب تموم نشده.»
---
چند دقیقه بعد مهمونا مشغول شدن.
ناگهان در باز شد.
ا/ت برگشت.
کانگ تهوو وارد شد.
لبخند زد و نزدیک شد.
«سلام.»
ا/ت گفت:
«تهوو؟»
«فکر نمیکردم ببینمت.»
«منم همینطور.»
هانا سلام کرد.
تهوو گفت:
«خوشحالم دیدمت.»
چند متر اونطرفتر جونگکوک نگاه کرد.
تهیونگ گفت:
«چی شد؟»
«هیچی.»
---
تهوو گفت:
«امیدوارم بیشتر حرف بزنیم.»
«آره.»
جونگکوک از دور نگاه کرد و رفت.
تهیونگ گفت:
«کجا؟»
«یه دور میزنم.»
«چرا؟»
«شلوغه.»
تهیونگ خندید.
---
موسیقی بلندتر شد.
ا/ت کنار تهوو و هانا بود.
جونگکوک از دور نگاهش میکرد.
و نمیفهمید چرا.
ادامه دارد...
- ۷۷
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط