نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:³⁹
چند دقیقه بعد، همه وسایلشون رو جمع کردن و سوار ماشینها شدن.
حدود چهل دقیقه بعد...
ماشینها جلوی آپارتمان توقف کردن.
ناری همونطور که از ماشین پیاده میشد، کشوقوسی به بدنش داد.
«من دیگه رسماً خسته شدم.»
یورین خندید.
«تو همیشه بعد از یه برنامه میگی خسته شدی.»
«چون همیشه واقعاً خستهام.»
ا/ت عینک آفتابیش رو برداشت و وارد آپارتمان شد.
«من فقط یه جای آروم میخوام.»
جونگکوک چمدون کوچیکش رو برداشت.
«بالاخره یه خواسته منطقی.»
ا/ت برگشت سمتش.
«امروز دیگه حوصله بحث ندارم.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«منم.
همه وارد سالن شدن.
ناری خودش رو روی مبل انداخت.
«من از اینجا تکون نمیخورم.»
سوهیون خندید.
«هنوز عصره.»
«مهم نیست.»
یورین کنار پنجره رفت و پرده رو کنار زد.
«هوا هنوز عالیه.»
هانا کنار ا/ت نشست.
«امروز خوش گذشت.»
ا/ت لبخند زد.
«آره. مخصوصاً مسابقه.»
جونگکوک که از کنار مبل رد میشد، گفت:
«هنوزم داری درباره اون حرف میزنی؟»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«چون هنوز قبول نکردی باختی.»
«چون نباختم.»
«باختی.»
«نبردم.»
«پس چرا گفتی خستهای؟»
جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.
«چون تو زیادی حرف میزنی.»
ا/ت خندید.
«فرار از جواب.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«هرطور راحتی.»
چند دقیقه بعد، ناری از جاش بلند شد.
«بچهها، من گشنمه.»
یورین با تعجب نگاهش کرد.
«تو همین چند دقیقه پیش کیک خوردی.»
«اون عصرونه بود.»
سوهیون خندید.
«پس الان چی میخوای؟»
«یه چیزی درست کنیم.»
همه کمکم رفتن سمت آشپزخونه.
ا/ت و هانا مشغول آماده کردن خوراکیها شدن.
تهوو هم نزدیکشون رفت.
«کمکی لازم دارین؟»
ا/ت گفت:
«آره. میتونی میوهها رو بشوری.»
تهوو سرش رو تکون داد.
«باشه.»
جونگکوک از اون طرف آشپزخونه مشغول آماده کردن نوشیدنی بود.
چند لحظه نگاهش به ا/ت و تهوو افتاد.
تهیونگ که کنارش بود، متوجه شد.
«چیه؟»
جونگکوک سریع نگاهش رو برگردوند.
«هیچی.»
تهیونگ لبخند زد.
«باز هیچی؟»
جونگکوک اخم کرد.
«کاری داری؟»
«نه.»
تهوو ظرف میوهها رو برداشت.
«اینها رو کجا بذارم؟»
ا/ت گفت:
«روی میز.»
تهوو ظرف رو روی میز گذاشت.
«امروز مسابقه خوب بود.»
ا/ت خندید.
«بالاخره یکی قبول کرد.»
جونگکوک از کنارشان رد شد.
«هیچکس قبول نکرد.»
ا/ت برگشت.
«تو هنوز اینجایی؟»
جونگکوک گفت:
«متأسفانه.»
تهوو خندید.
«فکر کنم این دوتا هیچوقت دست از بحث کردن برنمیدارن.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«دقیقاً.»
بعد هر دو به هم نگاه کردن.
چند ثانیه سکوت شد.
یورین از اون طرف آشپزخونه گفت:
«این اولین بار بود که سر یه چیز توافق کردین!»
همه خندیدن.
ا/ت سریع گفت:
«اتفاقی بود.»
جونگکوک هم گفت:
«کاملاً اتفاقی.»
---
بعد از آماده شدن عصرونه، همه دوباره دور میز جمع شدن.
ناری یه تکه کیک برداشت.
«خب، امروز خیلی خوب بود.»
یورین گفت:
«هنوز شب مونده.»
ناری با ذوق گفت:
«پس امشب هم یه برنامه میچینیم.»
ا/ت گفت:
«فقط لطفاً چیزی نباشه که مجبور شم بدوم.»
جونگکوک گفت:
«نگران نباش. امروز به اندازه کافی دویدی.»
ا/ت با اخم نگاهش کرد.
«باز شروع کردی.»
جونگکوک خندید.
«من فقط گفتم.»
هانا زیر لب گفت:
«این دوتا حتی وقتی موافقن هم دعوا میکنن.»
همه دوباره خندیدن.
عصر کمکم جلو میرفت و هنوز کسی نمیدونست شب چه اتفاقی قراره بیفته.
ادامه دارد...
Part:³⁹
چند دقیقه بعد، همه وسایلشون رو جمع کردن و سوار ماشینها شدن.
حدود چهل دقیقه بعد...
ماشینها جلوی آپارتمان توقف کردن.
ناری همونطور که از ماشین پیاده میشد، کشوقوسی به بدنش داد.
«من دیگه رسماً خسته شدم.»
یورین خندید.
«تو همیشه بعد از یه برنامه میگی خسته شدی.»
«چون همیشه واقعاً خستهام.»
ا/ت عینک آفتابیش رو برداشت و وارد آپارتمان شد.
«من فقط یه جای آروم میخوام.»
جونگکوک چمدون کوچیکش رو برداشت.
«بالاخره یه خواسته منطقی.»
ا/ت برگشت سمتش.
«امروز دیگه حوصله بحث ندارم.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«منم.
همه وارد سالن شدن.
ناری خودش رو روی مبل انداخت.
«من از اینجا تکون نمیخورم.»
سوهیون خندید.
«هنوز عصره.»
«مهم نیست.»
یورین کنار پنجره رفت و پرده رو کنار زد.
«هوا هنوز عالیه.»
هانا کنار ا/ت نشست.
«امروز خوش گذشت.»
ا/ت لبخند زد.
«آره. مخصوصاً مسابقه.»
جونگکوک که از کنار مبل رد میشد، گفت:
«هنوزم داری درباره اون حرف میزنی؟»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«چون هنوز قبول نکردی باختی.»
«چون نباختم.»
«باختی.»
«نبردم.»
«پس چرا گفتی خستهای؟»
جونگکوک چند ثانیه مکث کرد.
«چون تو زیادی حرف میزنی.»
ا/ت خندید.
«فرار از جواب.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«هرطور راحتی.»
چند دقیقه بعد، ناری از جاش بلند شد.
«بچهها، من گشنمه.»
یورین با تعجب نگاهش کرد.
«تو همین چند دقیقه پیش کیک خوردی.»
«اون عصرونه بود.»
سوهیون خندید.
«پس الان چی میخوای؟»
«یه چیزی درست کنیم.»
همه کمکم رفتن سمت آشپزخونه.
ا/ت و هانا مشغول آماده کردن خوراکیها شدن.
تهوو هم نزدیکشون رفت.
«کمکی لازم دارین؟»
ا/ت گفت:
«آره. میتونی میوهها رو بشوری.»
تهوو سرش رو تکون داد.
«باشه.»
جونگکوک از اون طرف آشپزخونه مشغول آماده کردن نوشیدنی بود.
چند لحظه نگاهش به ا/ت و تهوو افتاد.
تهیونگ که کنارش بود، متوجه شد.
«چیه؟»
جونگکوک سریع نگاهش رو برگردوند.
«هیچی.»
تهیونگ لبخند زد.
«باز هیچی؟»
جونگکوک اخم کرد.
«کاری داری؟»
«نه.»
تهوو ظرف میوهها رو برداشت.
«اینها رو کجا بذارم؟»
ا/ت گفت:
«روی میز.»
تهوو ظرف رو روی میز گذاشت.
«امروز مسابقه خوب بود.»
ا/ت خندید.
«بالاخره یکی قبول کرد.»
جونگکوک از کنارشان رد شد.
«هیچکس قبول نکرد.»
ا/ت برگشت.
«تو هنوز اینجایی؟»
جونگکوک گفت:
«متأسفانه.»
تهوو خندید.
«فکر کنم این دوتا هیچوقت دست از بحث کردن برنمیدارن.»
ا/ت و جونگکوک همزمان گفتن:
«دقیقاً.»
بعد هر دو به هم نگاه کردن.
چند ثانیه سکوت شد.
یورین از اون طرف آشپزخونه گفت:
«این اولین بار بود که سر یه چیز توافق کردین!»
همه خندیدن.
ا/ت سریع گفت:
«اتفاقی بود.»
جونگکوک هم گفت:
«کاملاً اتفاقی.»
---
بعد از آماده شدن عصرونه، همه دوباره دور میز جمع شدن.
ناری یه تکه کیک برداشت.
«خب، امروز خیلی خوب بود.»
یورین گفت:
«هنوز شب مونده.»
ناری با ذوق گفت:
«پس امشب هم یه برنامه میچینیم.»
ا/ت گفت:
«فقط لطفاً چیزی نباشه که مجبور شم بدوم.»
جونگکوک گفت:
«نگران نباش. امروز به اندازه کافی دویدی.»
ا/ت با اخم نگاهش کرد.
«باز شروع کردی.»
جونگکوک خندید.
«من فقط گفتم.»
هانا زیر لب گفت:
«این دوتا حتی وقتی موافقن هم دعوا میکنن.»
همه دوباره خندیدن.
عصر کمکم جلو میرفت و هنوز کسی نمیدونست شب چه اتفاقی قراره بیفته.
ادامه دارد...
- ۱۲۳
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط