خدایا

خدایا
من از هیچ چیز هراسی ندارم مگر دعای اجابت نشده...
یک دنیا انتظار بر روی پلک هایم سنگینی می‌کند
دیگر یاد گرفته ام برای رسیدن از هزار راه نرفته باید بروم
بی قراری ام را در نفس نفس زدن هایم میبینی؟!
نمیدانم اینهمه صبرت از کجا می‌آید که تنها پاسخم برایت سکوت است....
دیدگاه ها (۰)

پدربزرگ یادت هست؟ قوری عتیقه مادربزرگ را شکستم....از ترس در ...

به نوجوانی به محضر استاد خطاطی شدم در انجمن خوشنویساناستاد م...

کوچه را باران شستتا وقتی آمدی خاکی برنخیزدسرتاسر کوچه را قدم...

یک من قدیمیدر یک حیاط قدیمیجا مانده...شاید بهار که بیایدخودش...

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

۲۳ سالگی…چه عدد عجیبی.سال گذشته ۲۲ سالگی را با ذوق و شوق شرو...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ ات وارد اتاق کار کوک ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط