به نوجوانی به محضر استاد خطاطی شدم در انجمن خوشنویسان

به نوجوانی به محضر استاد خطاطی شدم در انجمن خوشنویسان
استاد مشغول خطاطی بود
تابلویی از استاد روی دیوار چشم نواز بود
حدیث قدسی:
"من طلبني وجدني، و من وجدني عرفني، و من عرفني أحبّني، و من أحبّني عشقني، و من عشقني عشقته، و من عشقته قتلته، و من قتلته فعليّ ديته، و من عليّ ديته فأنا ديته."
حدیث زیبا و خط سحرآمیز استاد ترکیب فوق العاده ای بود
و چقدر پر معنا بود عشق
عشقی که میشناختم با عشقی که هیچ از آن نمی‌دانستم
عشق کلمه ای با هزاران تعبیر و تفسیر برای طفل گریزپای مکتب
کتاب دینی می‌گفت انسان و خدا عاشق و معشوقند
کتاب فارسی می‌گفت مادر و فرزند عاشق و معشوقند
در ترانه های پدربزرگ اما عشق دلدادگی به یار بود
و چقدر عشق پر حاشیه بود
اگر حرفی از عشق مینوشتی محکوم بودی به هرزگی...
عشقی که برای یکی زیبا بود و برای دیگری زشت و ناپسند!
و عشق تفسیرش در مغزهای پوسیده تنها عشق جسمانی بود
هزاران بار عاشق شدم و هزاران درس از این مکتب آموختم
و عشق همچنان برایم واژه ای هزار رنگ و مقدس است
پر پرواز به آن نقطه که خواهی برسی....

پ.ن:
«ترکیب شب و کوچه و برف و آهنگ زیبای عشق قدیمی، فرانک سیناترا، مرا به نوزده سالگی ام میبرد....»
دیدگاه ها (۰)

دنیا پر است از رفتن ها و از دست دادن هایی که هیچ چیز جبرانش ...

شاید سکوت بهترین انتقام از این دنیای پر هیاهو باشدجایی دیگر ...

پدربزرگ یادت هست؟ قوری عتیقه مادربزرگ را شکستم....از ترس در ...

خدایامن از هیچ چیز هراسی ندارم مگر دعای اجابت نشده...یک دنیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط