پدربزرگ یادت هست قوری عتیقه مادربزرگ را شکستماز ترس

پدربزرگ یادت هست؟ قوری عتیقه مادربزرگ را شکستم....از ترس در اتاق بالا پشتی خزیده بودم....گفتی چرا دل نگرانی! میبرم بند میزنم، مثل روز اول میشود...حتی بهتر....
حالا این من هستم و روح تکه پاره ام
کجای آسمانها دنبالت بگردم تا این شکسته را بند بزنی...شاید مثل روز اول شود....
دیدگاه ها (۰)

به نوجوانی به محضر استاد خطاطی شدم در انجمن خوشنویساناستاد م...

دنیا پر است از رفتن ها و از دست دادن هایی که هیچ چیز جبرانش ...

خدایامن از هیچ چیز هراسی ندارم مگر دعای اجابت نشده...یک دنیا...

کوچه را باران شستتا وقتی آمدی خاکی برنخیزدسرتاسر کوچه را قدم...

6:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل در حالی جونگکوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط