#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۸۴: دسر خطرناک
چند دقیقه بعد…
سوآ با دقت مشغول هم زدن مواد دسر بود.
بوی شیر و وانیل کل آشپزخانه را پر کرده بود.
تهیونگ هم کنار میز نشسته بود و سبزی خرد می‌کرد.
یا حداقل… تلاش می‌کرد.
چون هر چند ثانیه یک بار سرش را بالا می‌آورد و به ظرف دسر سوآ نگاه می‌کرد.
بالاخره گفت:
— این خیلی خوشبوئه.
سوآ بدون نگاه کردن گفت:
— دست نزن هنوز آماده نیست.
تهیونگ گفت:
— من فقط می‌خوام کیفیتش رو بررسی کنم.
سوآ با اخم گفت:
— نه تو همون کسی هستی که دیروز فلفل سلطنتی رو تبدیل کردی به سلاح کشتار جمعی.
تهیونگ با اعتراض گفت:
— هنوزم داری اون قضیه رو بزرگ می‌کنی.
سوآ گفت:
— پادشاه داشت آتیش می‌گرفت!
تهیونگ زیر لب گفت:
— هنوز فکر می‌کنم بدنش حساس بوده.
سوآ خندید.
چند دقیقه بعد دسر تقریباً آماده شد.
سوآ قاشق را برداشت تا مزه‌اش را امتحان کند.
همان لحظه…
یک دست سریع جلو آمد.
و قاشق را برداشت.
سوآ شوکه گفت:
— ته سون!
تهیونگ قاشق را داخل دهانش گذاشت.
چند ثانیه چشمانش بسته شد.
بعد آرام گفت:
— اوه…وای…
سوآ با نگرانی گفت:
— چی شد؟...بده؟
تهیونگ چشمانش را باز کرد.
کاملاً جدی گفت:
— فاجعه‌ست.
سوآ با وحشت گفت:
— چی؟!
تهیونگ گفت:
— باید فوراً همه‌اش رو من بخورم تا کسی آسیب نبینه.
سوآ فهمید.
چشم‌هایش باریک شد.
— دروغگو.
و با قاشق زد روی دستش.
تهیونگ خندید و خیلی آرام گفت:
— آخ! خشونت علیه شاهزاده ممنوعه.
سوآ گفت:
— دور شو از دسر من.
در همین لحظه…
سرآشپز نزدیک شد.
— آماده شد؟
سوآ سریع صاف ایستاد.
— بله استاد.
سرآشپز قاشق برداشت.
همه چند ثانیه ساکت شدند.
حتی تهیونگ هم نفسش را نگه داشت.
سرآشپز یک قاشق از دسر خورد.
چند ثانیه سکوت…
بعد ابروهایش بالا رفت.
سوآ کمی نگران شد.
— مشکلی هست؟
سرآشپز گفت:
— نه اتفاقاً…
قاشق دوم را برداشت.
— خیلی هم خوبه.
سوآ لبخند زد.
تهیونگ زیر لب گفت:
— دیدی؟ من گفتم باید بیشتر بخورم برای اطمینان.
سرآشپز نگاهش کرد.
— تو هنوز اینجایی؟ برو سبزی‌هاتو خرد کن.
تهیونگ آهی کشید.
— زندگی سخته.
چند دقیقه بعد…
دسر داخل ظرف‌های شیک سلطنتی چیده شد.
سوآ با دقت آخرین تزئین را گذاشت.
تهیونگ گفت:
— می‌دونی اگه اینو شاه دوست داشته باشه چی میشه؟
سوآ گفت:
_ نمیدونم فقط امیدوارم خوشش بیاد...!
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۳: روز دوم در آشپزخانهچند دقیقه بعد…سوآ و...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۲: پیام مخفیصبح داخل قصر…نور ملایم آفتاب ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۳: فاجعه در آشپزخانهسوآ و تهیونگ آهسته بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط