#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۸۳: روز دوم در آشپزخانه
چند دقیقه بعد…
سوآ و تهیونگ از اتاق بیرون آمدند و در راهروهای طولانی قصر راه افتادند.
صبح زود بود و بیشتر خدمتکارها تازه در حال رفت‌وآمد بودند.
سوآ آهسته گفت:
— هنوز هم باورم نمی‌شه که تو واقعاً داخل قصری.
تهیونگ با خونسردی گفت:
— لطفاً احترام بذار...من کارمند رسمی آشپزخونه‌ام.
سوآ خندید.
— آره… با سابقه‌ی درست کردن سوپ فلفلی مرگبار.
تهیونگ با ناراحتی ساختگی گفت:
— اون یه اشتباه کوچیک بود.
سوآ با شیطنت گفت:
— کوچیک؟ پدرت نزدیک بود آتیش بگیره.
تهیونگ زیر لب گفت:
— هنوزم فکر می‌کنم فلفل مقصر بود.
سوآ خندید.
آن‌ها وارد آشپزخانه شدند.
مثل همیشه شلوغ بود.
صدای قابلمه‌ها، بخار غذاها و دستور دادن سرآشپز همه جا پیچیده بود.
سرآشپز تا چشمش به سوآ افتاد گفت:
— بالاخره اومدی.
بعد نگاهش به تهیونگ افتاد.
چشم‌هایش باریک شد.
— و تو…همونی هستی که دیروز سوپ سلطنتی رو تبدیل به سلاح شیمیایی کردی.
چند نفر از آشپزها خندیدند.
تهیونگ سریع تعظیم کوتاهی کرد.
— قول میدم امروز فقط غذا درست کنم نه جنگ.
سرآشپز نفسش را بیرون داد.
— امیدوارم.
بعد به سوآ اشاره کرد.
— تو امروز با بخش شیرینی کار می‌کنی دسر مخصوص ناهار سلطنتی.
سوآ گفت:
— بله استاد.
سرآشپز بعد به تهیونگ اشاره کرد.
— و تو…
چند ثانیه فکر کرد.
— فقط سبزی خرد کن.
تهیونگ با اعتراض گفت:
— فقط سبزی؟!
سرآشپز اخم کرد.
— می‌خوای دوباره سوپ درست کنی؟
تهیونگ سریع گفت:
— نه...سبزی عالیه.
سوآ زیر لب خندید.
چند دقیقه بعد…
سوآ مشغول آماده کردن مواد دسر شد.
تهیونگ هم گوشه‌ای نشسته بود و سبزی خرد می‌کرد.
اما هر چند ثانیه یک بار نگاهش می‌رفت سمت سوآ.
سوآ گفت:
— اگه به جای سبزی دستتو خرد کنی من مسئول نیستم.
تهیونگ گفت:
— دارم مراقبت می‌کنم مأموریت برادریه.
سوآ لبخند زد.
در همان لحظه…
صدای قدم‌هایی وارد آشپزخانه شد.
فضا ناگهان کمی ساکت‌تر شد.
سوآ سرش را بالا آورد.
و دید…
یه‌جین.
با همان لباس‌های شیک سلطنتی وارد آشپزخانه شده بود.
نگاهش مستقیم روی سوآ ثابت شد.
چند قدم جلو آمد.
— پس اینجایی؟
سوآ آرام گفت:
— بله.
یه‌جین نگاه کوتاهی به ظرف‌ها انداخت.
— دسر درست می‌کنی؟...امیدوارم مثل دیروز نباشه.
چند نفر از آشپزها زیرچشمی نگاه می‌کردند.
سوآ آرام گفت:
— نگران نباش امروز کسی آتیش نمی‌گیره.
تهیونگ زیر لب خندید.
یه‌جین نگاهش را به او انداخت.
— تو.
تهیونگ سریع سرش را پایین انداخت.
— بله بانو؟
— اسم تو چی بود؟...ته…سون؟
تهیونگ گفت:
— بله بانو.
یه‌جین چند لحظه به او خیره شد.
انگار چیزی در ذهنش می‌گذشت.
بعد آرام گفت:
— امیدوارم بهتر از دیروز کار کنی.
و بعد دوباره نگاهش برگشت سمت سوآ.
لبخند خیلی ظریفی زد.
اما آن لبخند اصلاً دوستانه نبود.
— یک ماه زمان زیادیه ببینیم چقدر دووم میاری.
و بعد آرام از آشپزخانه خارج شد.
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ آهسته گفت:
— من از این زن می‌ترسم.
سوآ نفسش را بیرون داد.
— منم.
بعد به دسرش نگاه کرد.
— ولی قرار نیست جا بزنم.
تهیونگ با لبخند گفت:
— همینو دوست دارم حالا بیا دعا کنیم این دسر منفجر نشه.
سوآ خندید.
و کارشان را ادامه دادند…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۴: دسر خطرناکچند دقیقه بعد…سوآ با دقت مشغ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۲: پیام مخفیصبح داخل قصر…نور ملایم آفتاب ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۱: بازجویی شبانهشب شده بود.همه کم‌کم آماد...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۳: فاجعه در آشپزخانهسوآ و تهیونگ آهسته بر...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۴: سوپ مرگسوآ و تهیونگ جلوی قابلمه ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط