#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۷۳: فاجعه در آشپزخانه
سوآ و تهیونگ آهسته برگشتند.
و وقتی دیدند چه کسی پشت سرشان ایستاده…
هردوشان تقریباً همزمان زیر لب گفتند:
— اوه نه…
سرآشپز بود.
با دستهای گره کرده و قیافهای که معلوم بود حوصله هیچکس را ندارد.
چشمهایش باریک شد.
— چرا کار نمیکنید؟
سوآ سریع گفت:
— داشتیم کار میکردیم!
تهیونگ هم سریع سر تکان داد.
— بله بله، کاملاً.
سرآشپز به زمین خیس نگاه کرد.
بعد به سیبزمینیهای نصفه پوست گرفته.
بعد به تهیونگ.
— تو.
تهیونگ صاف ایستاد.
— بله استاد؟
سرآشپز گفت:
— تو کی استخدام شدی؟
سوآ زیر لب گفت:
— تموم شدیم…
تهیونگ اما با خونسردی کامل گفت:
— امروز صبح.
سرآشپز اخم کرد.
— اسم؟
تهیونگ یک ثانیه مکث کرد.
سوآ با وحشت نگاهش کرد.
تهیونگ گفت:
— ته… ته…
سوآ سریع گفت:
— تهسون.
سرآشپز ابرو بالا برد.
— تهسون؟
تهیونگ فوراً سر تکان داد.
— بله، تهسون.
سوآ زیر لب گفت:
— خدا کنه یادش بمونه اسمش چیه…
سرآشپز نفس عمیقی کشید.
— خوب گوش کنید.
بعد با قاشق چوبی بزرگش به قابلمهای اشاره کرد.
— سوپ مخصوص امروز برای میز سلطنتی.
سوآ و تهیونگ همزمان گفتند:
— میز سلطنتی؟!
سرآشپز گفت:
— بله اگه خرابش کنید…
چند ثانیه مکث کرد.
— آرزو میکنید هیچوقت وارد این آشپزخانه نشده بودید.
و بعد رفت.
سوآ آه عمیقی کشید.
— عالیه…
بعد به تهیونگ نگاه کرد.
— تو دیوونهای.
تهیونگ لبخند زد.
— ممنون.
سوآ گفت:
— اگر بفهمن تو شاهزادهای که قایمکی اومده قصر...
تهیونگ گفت:
— آروم باش...کسی نمیفهمه.
در همین لحظه…
هانا از آن طرف داد زد:
— سوآ! تهسون! بیاین کمک!
سوآ گفت:
— تهسون؟!
تهیونگ خندید.
— اسم قشنگیه.
سوآ چشم غره رفت.
— دهنتو ببند و بیا اینجا.
هر دو رفتند کنار اجاق بزرگ.
قابلمه عظیمی روی آتش بود.
هانا گفت:
— باید این سبزیها رو بریزیم توش.
سوآ شروع کرد به خرد کردن.
تهیونگ هم کنار دستش ایستاد.
چند ثانیه گذشت.
بعد تهیونگ آهسته گفت:
— دیشب خوابیدی؟
سوآ گفت:
— نه خیلی...تو چرا اومدی اینجا؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— یکی باید حواسش بهت باشه.
سوآ آرام لبخند زد.
اما درست همان لحظه…
تهیونگ یک ظرف ادویه برداشت.
بدون اینکه نگاه کند.
و نصفش را داخل قابلمه ریخت.
هانا ناگهان جیغ زد.
— وایسااااا!
سوآ با وحشت گفت:
— چی شد؟!
هانا با چشمان گرد شده گفت:
— اون… اون…
به ظرف اشاره کرد.
— اون فلفل سلطنتیه!
سوآ گفت:
— فلفل سلطنتی یعنی چی؟!
هانا گفت:
— یعنی خیلیییییییی تنده!!
سوآ و تهیونگ هر دو به قابلمه نگاه کردند.
در همان لحظه…
سرآشپز از آن طرف آشپزخانه داد زد:
— سوپ آماده شد؟!
سوآ زیر لب گفت:
— یا خدااااااااا…
تهیونگ هم آرام گفت:
— فکر کنم امروز یکی قراره بمیـ—
قبل از اینکه جملهاش را تمام کند…
در بزرگ آشپزخانه باز شد.
و یکی از خدمتکارها با صدای بلند گفت:
— سوپ برای میز سلطنتی آمادهست؟
سوآ و تهیونگ به قابلمه نگاه کردند.
بعد به هم نگاه کردند.
و همزمان گفتند:
— بدبخت شدیم…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۷۳: فاجعه در آشپزخانه
سوآ و تهیونگ آهسته برگشتند.
و وقتی دیدند چه کسی پشت سرشان ایستاده…
هردوشان تقریباً همزمان زیر لب گفتند:
— اوه نه…
سرآشپز بود.
با دستهای گره کرده و قیافهای که معلوم بود حوصله هیچکس را ندارد.
چشمهایش باریک شد.
— چرا کار نمیکنید؟
سوآ سریع گفت:
— داشتیم کار میکردیم!
تهیونگ هم سریع سر تکان داد.
— بله بله، کاملاً.
سرآشپز به زمین خیس نگاه کرد.
بعد به سیبزمینیهای نصفه پوست گرفته.
بعد به تهیونگ.
— تو.
تهیونگ صاف ایستاد.
— بله استاد؟
سرآشپز گفت:
— تو کی استخدام شدی؟
سوآ زیر لب گفت:
— تموم شدیم…
تهیونگ اما با خونسردی کامل گفت:
— امروز صبح.
سرآشپز اخم کرد.
— اسم؟
تهیونگ یک ثانیه مکث کرد.
سوآ با وحشت نگاهش کرد.
تهیونگ گفت:
— ته… ته…
سوآ سریع گفت:
— تهسون.
سرآشپز ابرو بالا برد.
— تهسون؟
تهیونگ فوراً سر تکان داد.
— بله، تهسون.
سوآ زیر لب گفت:
— خدا کنه یادش بمونه اسمش چیه…
سرآشپز نفس عمیقی کشید.
— خوب گوش کنید.
بعد با قاشق چوبی بزرگش به قابلمهای اشاره کرد.
— سوپ مخصوص امروز برای میز سلطنتی.
سوآ و تهیونگ همزمان گفتند:
— میز سلطنتی؟!
سرآشپز گفت:
— بله اگه خرابش کنید…
چند ثانیه مکث کرد.
— آرزو میکنید هیچوقت وارد این آشپزخانه نشده بودید.
و بعد رفت.
سوآ آه عمیقی کشید.
— عالیه…
بعد به تهیونگ نگاه کرد.
— تو دیوونهای.
تهیونگ لبخند زد.
— ممنون.
سوآ گفت:
— اگر بفهمن تو شاهزادهای که قایمکی اومده قصر...
تهیونگ گفت:
— آروم باش...کسی نمیفهمه.
در همین لحظه…
هانا از آن طرف داد زد:
— سوآ! تهسون! بیاین کمک!
سوآ گفت:
— تهسون؟!
تهیونگ خندید.
— اسم قشنگیه.
سوآ چشم غره رفت.
— دهنتو ببند و بیا اینجا.
هر دو رفتند کنار اجاق بزرگ.
قابلمه عظیمی روی آتش بود.
هانا گفت:
— باید این سبزیها رو بریزیم توش.
سوآ شروع کرد به خرد کردن.
تهیونگ هم کنار دستش ایستاد.
چند ثانیه گذشت.
بعد تهیونگ آهسته گفت:
— دیشب خوابیدی؟
سوآ گفت:
— نه خیلی...تو چرا اومدی اینجا؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— یکی باید حواسش بهت باشه.
سوآ آرام لبخند زد.
اما درست همان لحظه…
تهیونگ یک ظرف ادویه برداشت.
بدون اینکه نگاه کند.
و نصفش را داخل قابلمه ریخت.
هانا ناگهان جیغ زد.
— وایسااااا!
سوآ با وحشت گفت:
— چی شد؟!
هانا با چشمان گرد شده گفت:
— اون… اون…
به ظرف اشاره کرد.
— اون فلفل سلطنتیه!
سوآ گفت:
— فلفل سلطنتی یعنی چی؟!
هانا گفت:
— یعنی خیلیییییییی تنده!!
سوآ و تهیونگ هر دو به قابلمه نگاه کردند.
در همان لحظه…
سرآشپز از آن طرف آشپزخانه داد زد:
— سوپ آماده شد؟!
سوآ زیر لب گفت:
— یا خدااااااااا…
تهیونگ هم آرام گفت:
— فکر کنم امروز یکی قراره بمیـ—
قبل از اینکه جملهاش را تمام کند…
در بزرگ آشپزخانه باز شد.
و یکی از خدمتکارها با صدای بلند گفت:
— سوپ برای میز سلطنتی آمادهست؟
سوآ و تهیونگ به قابلمه نگاه کردند.
بعد به هم نگاه کردند.
و همزمان گفتند:
— بدبخت شدیم…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۹۸۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط