فرشته نجات
🪽فرشته نجات🪽
Part ¹⁰
یونگی 🪽 اره الان میگم...(نفس عمیق)ات میدونم که اوضاعت با خانوادت زیاد خوب نیست ولی اگه میشه .... من با مامانم و پدربزرگم بیایم ... خواستگاریت .راستشو بخوای ... ساده بودنت واسم خاصه و. حتی برق توی نگات برام عجیبه و خواستنیه و ...تو اولین دختری هستی که تونستم تو چشماش نگاه کنم . خب ... درواقع من تو اجبار پدربزرگم هم گیر کردم و ازت میخوام که کمکم کنی . درواقع پدر بزرگم مجبورم کرد که با دختر عمم که هردومون همو بیشتر از خواهر و برادر نمیبینیم ازدواج کنم . داشتم به این ازدواج راضی میشدم که ... دیروز تورو دیدم . لطفا قبول کن . قول میدم خوشبختت کنم ،باور کن . (نفس عمیق)فقط همین . (اروم)
من که همینطور خشکم زده بود و مات و مبهوت به چشماش خیره شده بودم یه حسی از چشماش دریافت کردم که بهم ارامش و امنیت میداد و بهم میگفت خواهش میکنم قبول کن ، دروغ نمیگم .
ات ✨ خب ... باشه ... ولی..کی ...میخوای بیای ؟...یعنی ...اصلا وایسا .... نمیدونم چی بگم .
تمام کلمات از ذهنم پر کشیده بودن و من نمیدونستم باید چی بگم .
یونگی 🪽 فکر کن میدونم درخواستم یهویی بود . و اینکه قبول کنی فردا شب ... یا اصلا همین امشب میایم .
ات ✨ ـــــ
یونگی 🪽 فکراتو بکن.
اگه این یه شانس باشه و من ردش کنم بعد از این هر کتک و تمسخر و توهینی که از خانوادم دریافت کنم تقصیر خودمه . اگه بعد از این بازم خودمو با دخترای اطرافم مقایسه کنم و اونارو برتر از خودم بدونم تقصیر خودمه .
بلند شد و میخواست اولین قدمشو برداشت که دستشو گرفتم .برگشت سمتم .
ات ✨ خب ... قبوله ... فقط (ات سرشو انداخت پایین)منو از این وضعیت ... نجات میدی؟
نشست و دوتا دستامو گرفت .
یونگی 🪽 معلومه که نجاتت میدم .(لبخند)
ات ✨ پس میشه امشب بیاین؟
یونگی 🪽 حتما فقط ...من به مامانم گفتم که خیلی وقته دوست دخترمی ، ایرادی که نداره
ات ✨ نه... ایرادی نداره .
یونگی 🪽 پس من الان زنگ میزنم به مامانم و بهش میگم .
ات ✨ منم زنگ میزنم به مامانم .
سرشو تکون داد و گوشیشو از جیبش در اورد و زنگ زد .
نمیدونم چرا استرس گرفتم . هم دوست داشتم از اون خونه بیام بیرون هم دوست نداشتم و دلم برای اون خونه و افراد اون خونه تنگ میشد.درسته همیشه تو عذاب بودم ولی اونجا خونه منم بود.تو افکارم عرق بودم که صدای یونگی منو از دریای افکارم کشید بیرون .
یونگی 🪽 به مامانم گفتم و خوشحال شد و گفت که به بابابزرگم میگه .
لبخندی زدم به خوشحالی مادرش برای کسی که هنوز ندیدتش ... یا شاید برای پسرش خوشحال شده باشه . درهرصورت دلم میخواست مامانشو ببینم .
ات ✨ــــــ
ادامه دارد...
Part ¹⁰
یونگی 🪽 اره الان میگم...(نفس عمیق)ات میدونم که اوضاعت با خانوادت زیاد خوب نیست ولی اگه میشه .... من با مامانم و پدربزرگم بیایم ... خواستگاریت .راستشو بخوای ... ساده بودنت واسم خاصه و. حتی برق توی نگات برام عجیبه و خواستنیه و ...تو اولین دختری هستی که تونستم تو چشماش نگاه کنم . خب ... درواقع من تو اجبار پدربزرگم هم گیر کردم و ازت میخوام که کمکم کنی . درواقع پدر بزرگم مجبورم کرد که با دختر عمم که هردومون همو بیشتر از خواهر و برادر نمیبینیم ازدواج کنم . داشتم به این ازدواج راضی میشدم که ... دیروز تورو دیدم . لطفا قبول کن . قول میدم خوشبختت کنم ،باور کن . (نفس عمیق)فقط همین . (اروم)
من که همینطور خشکم زده بود و مات و مبهوت به چشماش خیره شده بودم یه حسی از چشماش دریافت کردم که بهم ارامش و امنیت میداد و بهم میگفت خواهش میکنم قبول کن ، دروغ نمیگم .
ات ✨ خب ... باشه ... ولی..کی ...میخوای بیای ؟...یعنی ...اصلا وایسا .... نمیدونم چی بگم .
تمام کلمات از ذهنم پر کشیده بودن و من نمیدونستم باید چی بگم .
یونگی 🪽 فکر کن میدونم درخواستم یهویی بود . و اینکه قبول کنی فردا شب ... یا اصلا همین امشب میایم .
ات ✨ ـــــ
یونگی 🪽 فکراتو بکن.
اگه این یه شانس باشه و من ردش کنم بعد از این هر کتک و تمسخر و توهینی که از خانوادم دریافت کنم تقصیر خودمه . اگه بعد از این بازم خودمو با دخترای اطرافم مقایسه کنم و اونارو برتر از خودم بدونم تقصیر خودمه .
بلند شد و میخواست اولین قدمشو برداشت که دستشو گرفتم .برگشت سمتم .
ات ✨ خب ... قبوله ... فقط (ات سرشو انداخت پایین)منو از این وضعیت ... نجات میدی؟
نشست و دوتا دستامو گرفت .
یونگی 🪽 معلومه که نجاتت میدم .(لبخند)
ات ✨ پس میشه امشب بیاین؟
یونگی 🪽 حتما فقط ...من به مامانم گفتم که خیلی وقته دوست دخترمی ، ایرادی که نداره
ات ✨ نه... ایرادی نداره .
یونگی 🪽 پس من الان زنگ میزنم به مامانم و بهش میگم .
ات ✨ منم زنگ میزنم به مامانم .
سرشو تکون داد و گوشیشو از جیبش در اورد و زنگ زد .
نمیدونم چرا استرس گرفتم . هم دوست داشتم از اون خونه بیام بیرون هم دوست نداشتم و دلم برای اون خونه و افراد اون خونه تنگ میشد.درسته همیشه تو عذاب بودم ولی اونجا خونه منم بود.تو افکارم عرق بودم که صدای یونگی منو از دریای افکارم کشید بیرون .
یونگی 🪽 به مامانم گفتم و خوشحال شد و گفت که به بابابزرگم میگه .
لبخندی زدم به خوشحالی مادرش برای کسی که هنوز ندیدتش ... یا شاید برای پسرش خوشحال شده باشه . درهرصورت دلم میخواست مامانشو ببینم .
ات ✨ــــــ
ادامه دارد...
- ۶.۲k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط