تاوانِ یک نگاه
(2)
در تاریکی جنگل، ناگهان نغمه ای دلنشین سکوت مرگبار آنجا را در هم شکست. گمان میرفت صاحب این نوای زیبا همان فتنه گری باشد که پادشاه فرمان نیستی اش را مقدر فرموده بود. با این اندیشه، ژنرال خنجر سیمگونش را از غلاف برکشید. برق خنجر، به نگاه نگران جنگل پورخند میزد. شوالیه ی دلیر از دروازه های دژ گذر کرد. مسیری از فراز قلعه را پیمود و تاریکی هارا پشت سرنهاد تا به اوج برج رسید. جایی که در آن اتاقکی قرار داشت. از میان قاب چوبیِ در نگاهش به داخل افتاد. دوشیزه ای از پنچره ی کوچک زندانش، به دنیای بیرون چشم دوخته بود و غرق نغمه ی شیرین خود بود. حلقه های زرین گیسوانش چو آبشاری بر اندام ظریفش جاری بود. فرمانده با گام هایی بی صدا قدم به درون زندانی که به حضور گلی، گلستان شده بود گذاشت. با هر قدمی که پیش میرفت چهره ی دلربای دخترک بیشتر در پرتوی نور تابیده شده از پنجره، جلوه میکرد. لب هایی که گویی رز های سرخ بر آن بوسه نشانده بودند و سیمایی که گویی از نور مهتاب سرشته بودند. انگار غزلی بود که از کتاب هنرمندی پرآوازه چکیده بود. آن دختر واقعا موجود زمینی بود یا یک پری که از میان صفحات کتاب های افسانه ای گریخته بود؟
زره پولادین شوالیه از تلاطم قلبش به لرزه در آمد. تصویر دخترک چو انعکاس ماه در آب، در چشمان یخیِ ژنرال میدرخشید. وقت تردید نبود. سرنوشت مسیرش را سوی انجام ماموریت هموار کرده بود و حکم پادشاه چو قانونی بود که هیچ تردیدی برنمی تافت. خنجر در دستان ژنرال اوج گرفت و نگاه تشنه اش شاهرگِ حیات شاهدخت را نشانه رفته بود. درست در آستانه ی فرود آن تیغ مرگبار، نگاه معصومی سوی ژنرال چرخید و برق چشم هایش، سیاهیِ چشم های مرد را شکافت. عقربه ها در هم شکستند و زمان، از نفس افتاد. . ماه روبرویش هیچ رنگی از ترس و التماس به رخ نداشت. ناامیدی در نگاه دخترک بیداد میکرد. غمِ چشمانِ دخترک موج زد و ساحل قلب ژنرال را در آغوش کشید. عجیب بود دست یک جنگجو بلرزد؟
مروارید های تابانی از دریای چشمان شاهدخت جوشیدند؛ بر گلبرگ گونه هایش لغزیدند و قلب آهنینی را درون ذره ذوب کردند. خنجر در هوا معلق بود. آیا یک نگاه برای عمری تاوان کافی بود؟ ژنرال خنجر را رها میکرد؟رهایش میکرد؟
#افکار_ابی
در تاریکی جنگل، ناگهان نغمه ای دلنشین سکوت مرگبار آنجا را در هم شکست. گمان میرفت صاحب این نوای زیبا همان فتنه گری باشد که پادشاه فرمان نیستی اش را مقدر فرموده بود. با این اندیشه، ژنرال خنجر سیمگونش را از غلاف برکشید. برق خنجر، به نگاه نگران جنگل پورخند میزد. شوالیه ی دلیر از دروازه های دژ گذر کرد. مسیری از فراز قلعه را پیمود و تاریکی هارا پشت سرنهاد تا به اوج برج رسید. جایی که در آن اتاقکی قرار داشت. از میان قاب چوبیِ در نگاهش به داخل افتاد. دوشیزه ای از پنچره ی کوچک زندانش، به دنیای بیرون چشم دوخته بود و غرق نغمه ی شیرین خود بود. حلقه های زرین گیسوانش چو آبشاری بر اندام ظریفش جاری بود. فرمانده با گام هایی بی صدا قدم به درون زندانی که به حضور گلی، گلستان شده بود گذاشت. با هر قدمی که پیش میرفت چهره ی دلربای دخترک بیشتر در پرتوی نور تابیده شده از پنجره، جلوه میکرد. لب هایی که گویی رز های سرخ بر آن بوسه نشانده بودند و سیمایی که گویی از نور مهتاب سرشته بودند. انگار غزلی بود که از کتاب هنرمندی پرآوازه چکیده بود. آن دختر واقعا موجود زمینی بود یا یک پری که از میان صفحات کتاب های افسانه ای گریخته بود؟
زره پولادین شوالیه از تلاطم قلبش به لرزه در آمد. تصویر دخترک چو انعکاس ماه در آب، در چشمان یخیِ ژنرال میدرخشید. وقت تردید نبود. سرنوشت مسیرش را سوی انجام ماموریت هموار کرده بود و حکم پادشاه چو قانونی بود که هیچ تردیدی برنمی تافت. خنجر در دستان ژنرال اوج گرفت و نگاه تشنه اش شاهرگِ حیات شاهدخت را نشانه رفته بود. درست در آستانه ی فرود آن تیغ مرگبار، نگاه معصومی سوی ژنرال چرخید و برق چشم هایش، سیاهیِ چشم های مرد را شکافت. عقربه ها در هم شکستند و زمان، از نفس افتاد. . ماه روبرویش هیچ رنگی از ترس و التماس به رخ نداشت. ناامیدی در نگاه دخترک بیداد میکرد. غمِ چشمانِ دخترک موج زد و ساحل قلب ژنرال را در آغوش کشید. عجیب بود دست یک جنگجو بلرزد؟
مروارید های تابانی از دریای چشمان شاهدخت جوشیدند؛ بر گلبرگ گونه هایش لغزیدند و قلب آهنینی را درون ذره ذوب کردند. خنجر در هوا معلق بود. آیا یک نگاه برای عمری تاوان کافی بود؟ ژنرال خنجر را رها میکرد؟رهایش میکرد؟
#افکار_ابی
- ۲۴۳
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط