تاوانِ یک نگاه
(1)
در قلب جنگل به دور از هیاهوی شهر، قلعه ای متروک قد برافراشته بود. پیکر فرسوده ی قلعه درآغوش درختان سر به فلک کشیده ی جنگل نهان گشته بود. در پس دیوار های آن قلعه ی بی روح ، دخترکی اسیر سرما و تاریکی بود. دختری با هویتی نامعلوم ، مادری ناشناخته و پدری که نامش باید از دیوار های قلعه هم پنهان میماند. باد هم جرعت وزیدن میان پچ پچ های اهالی قصر نداشت . زمزمه ای که قدم های حقیقت بود.دخترک، به جرم هویتی که حتی خود در برگزیدن آن نقشی نداشت، به تاریکترین بخش جنگل تبعید شده بود؛ به دور از نگاهکنجکاو مردم. اما پادشاه نمیدانست خورشید حقیقت هرگز پشت ابر نهان نمیماند. شکارچیان خبر از سایه ای میان درختان دادند. بنایی که مردم نفرین شده خطابش میکردند. خبر، چو موجی سهمگین در شهر پیچید و روایات به گوش قصر رسید. پادشاه میدانست دیر یا زود ماجراجویان سوی کشف آن تاریکی خواهند شتافت و وای بر روزی که پرده های فریب کنار رود و آشکار شود اسیر آن قلعه، فرزند ناخواسته ی پادشاه محبوب مردم است. پادشاه برآشفت و در پی چاره ای بر این رسوایی برآمد. سر انجام مهر پدرانه در برابر اقتدار شاهانه رنگ باخت و تصمیمش را گرفت. ژنرالِ گارد ویژه ی سلطنتی را فراخواند و دستوری محرمانه ای به شوالیه ی وفادار خود ابلاغ کرد:«در عمق بیشه دژی مستتر است و در آن، زنی فتنه گر سکونت دارد که اساس حکومت ما را تهدید میکند. صلاح در آن است که آن بنا و اهلش طلوع فردا را نبینند.»
فرمانده، فرمان را اطاعت کرد و رهسپار اعماق جنگل شد. چو تیری تیزپا هزارتوی جنگل را پشت سر گذاشت. سر انجام رسید به قلعه ای که در انبوه درختان فرو رفته بود. بنایی سترگ و بی روح که با چشمانی غضبناک ژنرال جوان را می نگریست.
#افکار_ابی
در قلب جنگل به دور از هیاهوی شهر، قلعه ای متروک قد برافراشته بود. پیکر فرسوده ی قلعه درآغوش درختان سر به فلک کشیده ی جنگل نهان گشته بود. در پس دیوار های آن قلعه ی بی روح ، دخترکی اسیر سرما و تاریکی بود. دختری با هویتی نامعلوم ، مادری ناشناخته و پدری که نامش باید از دیوار های قلعه هم پنهان میماند. باد هم جرعت وزیدن میان پچ پچ های اهالی قصر نداشت . زمزمه ای که قدم های حقیقت بود.دخترک، به جرم هویتی که حتی خود در برگزیدن آن نقشی نداشت، به تاریکترین بخش جنگل تبعید شده بود؛ به دور از نگاهکنجکاو مردم. اما پادشاه نمیدانست خورشید حقیقت هرگز پشت ابر نهان نمیماند. شکارچیان خبر از سایه ای میان درختان دادند. بنایی که مردم نفرین شده خطابش میکردند. خبر، چو موجی سهمگین در شهر پیچید و روایات به گوش قصر رسید. پادشاه میدانست دیر یا زود ماجراجویان سوی کشف آن تاریکی خواهند شتافت و وای بر روزی که پرده های فریب کنار رود و آشکار شود اسیر آن قلعه، فرزند ناخواسته ی پادشاه محبوب مردم است. پادشاه برآشفت و در پی چاره ای بر این رسوایی برآمد. سر انجام مهر پدرانه در برابر اقتدار شاهانه رنگ باخت و تصمیمش را گرفت. ژنرالِ گارد ویژه ی سلطنتی را فراخواند و دستوری محرمانه ای به شوالیه ی وفادار خود ابلاغ کرد:«در عمق بیشه دژی مستتر است و در آن، زنی فتنه گر سکونت دارد که اساس حکومت ما را تهدید میکند. صلاح در آن است که آن بنا و اهلش طلوع فردا را نبینند.»
فرمانده، فرمان را اطاعت کرد و رهسپار اعماق جنگل شد. چو تیری تیزپا هزارتوی جنگل را پشت سر گذاشت. سر انجام رسید به قلعه ای که در انبوه درختان فرو رفته بود. بنایی سترگ و بی روح که با چشمانی غضبناک ژنرال جوان را می نگریست.
#افکار_ابی
- ۲۳۰
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط