{{ پارت ۲ }}
{{ پارت ۲ }}
ویو راوی : ساعت ۶ صبح بود . کلورنیا مثل همیشه ساکت بود . چون همه خواب بودن و محیط خیلی آروم بود . البته تا زمانی که ...
ریانا: هی لیزی ، صبر کن . اونجا خطرناکه ، اون سمتی نرو .
ویو راوی : ولی کی بود که به این هشدار ها اهمیت بده . لیزی بدون اینکه به حرف ریانا گوش بده . با تاب خوردن از شاخه ها ، به سمت آبشار رفت .
ویو لیزی : خب سلام ، من لیزی هستم . فک کنم که دیگه منو شناخته باشین . من اهل حرف گوش کردن و یجا ساکت بودن نیستم .
امروز هم مثل همیشه ، همه دارن بهم میگن که چیکار کنم یا نکنم . منم برای اینکه ، از حرف هاشون فرار کنم . سمت جنگل رفتم . اونجا قشنگ بود و از درخت های بزرگشون ، که شاخه هاشون آویزون شده بودن . میتونستم تاب بخورم .
به حرف های ریانا اهمیتی ندادم ، . به سمت آبشار تاب خوردم . فقط میخواستم که از بالا آبشار رو ببینم . ولی شاخه درخت شکست ، و من توی آبشار افتادم .
خیس شده بودم ولی اهمیتی نداشت . چون خوش گذشته بود . مطمئن بودم اگه توی قصر میموندم هیچ وقت نمیتونستم ، همچین لذتی رو تجربه کنم .
ریانا : هی لیزی ، آخه این چه کاریه که تو کردی .
لیزی : ریانا ، توهم بیا تو آب . خیلی خوش میگذره .
ریانا : زود باش باید برگردیم به قصر ، پادشاه کارت داشت .
لیزی : باشه الان میام .
ویو راوی : لیزی از آب بیرون اومد . وقتی بیرون اومده بود خیس بود ، ولی چون هوا گرم بود ، مشکلی پیش نمیومد .
لیزی و ریانا به قصر رفتن ، ولی با چیزی که لیزی دید شوکه شده بود . چون که ......
{{ شرایط پارت ۳ و ۴ = ۱۰ تا لایک
ویو راوی : ساعت ۶ صبح بود . کلورنیا مثل همیشه ساکت بود . چون همه خواب بودن و محیط خیلی آروم بود . البته تا زمانی که ...
ریانا: هی لیزی ، صبر کن . اونجا خطرناکه ، اون سمتی نرو .
ویو راوی : ولی کی بود که به این هشدار ها اهمیت بده . لیزی بدون اینکه به حرف ریانا گوش بده . با تاب خوردن از شاخه ها ، به سمت آبشار رفت .
ویو لیزی : خب سلام ، من لیزی هستم . فک کنم که دیگه منو شناخته باشین . من اهل حرف گوش کردن و یجا ساکت بودن نیستم .
امروز هم مثل همیشه ، همه دارن بهم میگن که چیکار کنم یا نکنم . منم برای اینکه ، از حرف هاشون فرار کنم . سمت جنگل رفتم . اونجا قشنگ بود و از درخت های بزرگشون ، که شاخه هاشون آویزون شده بودن . میتونستم تاب بخورم .
به حرف های ریانا اهمیتی ندادم ، . به سمت آبشار تاب خوردم . فقط میخواستم که از بالا آبشار رو ببینم . ولی شاخه درخت شکست ، و من توی آبشار افتادم .
خیس شده بودم ولی اهمیتی نداشت . چون خوش گذشته بود . مطمئن بودم اگه توی قصر میموندم هیچ وقت نمیتونستم ، همچین لذتی رو تجربه کنم .
ریانا : هی لیزی ، آخه این چه کاریه که تو کردی .
لیزی : ریانا ، توهم بیا تو آب . خیلی خوش میگذره .
ریانا : زود باش باید برگردیم به قصر ، پادشاه کارت داشت .
لیزی : باشه الان میام .
ویو راوی : لیزی از آب بیرون اومد . وقتی بیرون اومده بود خیس بود ، ولی چون هوا گرم بود ، مشکلی پیش نمیومد .
لیزی و ریانا به قصر رفتن ، ولی با چیزی که لیزی دید شوکه شده بود . چون که ......
{{ شرایط پارت ۳ و ۴ = ۱۰ تا لایک
- ۴۷۰
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط