خب از اونجایی که شرایط رسید بریم برای شروع رمان :
خب از اونجایی که شرایط رسید بریم برای شروع رمان :
{{ ° ☆ شروع رمان ☆ ° }}
{{ پارت یک }}
کلورنیا سرزمینی پر از شگفتی بود . هر ذره از خاک آن داستانی طولانی را در دل خود ، پنهان کرده بود . بله ، درست است . اون سرزمین زادگاه الف ها بود . زادگاه الف هایی پر از شگفتی .
اون سرزمین همانگونه که زادگاه الف ها بود ، زادگاه قشنگی هم بود . دلیل همه ی آن زیبایی ها جنگل هایش بود . زمین سرسبزش که درختان و گل ها اون رو تزئین کرده بودن .
برگ های درختان ، که نور آفتاب به آنها می تابید . باعث زیبایی خواصی شده بود . از آن طرف ، چشمه ها و آبشار ها که با صدای برخورد قطره های آب ، صدای گوش نوازی رو درست کرده بودن
توی این جنگل ، همیشه سکوت بر پا بود . البته تازمانی که بعضی افراد با شاخه های چوبی بلند و آویزون ، از شاخه به شاخه دیگه تاب میخوردن .صدای خندشون کل جو ساکت جنگل رو بهم ریخته بود . توی همون گروه دردسر ساز لیزی، دختر پادشاه هم بود .
کسی که باید بیشتر از همه به قانون ها اهمیت میداد . درواقع کسی بود که اونارو زیر پا میزاشت . همین باعث ناخوشی پادشاه ، یعنی پدرش میشد . ولی اون اهمیتی نمی داد و غرق در جوانی اش بود .
فقط از شاخه ها تاب میخورد . توی چشمه ها شنا میکرد . وارد غار ها میشد و راز های کشف نشده رو کشف میکرد . او جوانی پرشور بود و آزادی خودش را در کنار سخت گیری های خانوادش داشت . ولی آیا این آزادی همیشگی بود .......
☆ ° قشنگم پارت بعدی رو هم گزاشتم ° ☆
{{ ° ☆ شروع رمان ☆ ° }}
{{ پارت یک }}
کلورنیا سرزمینی پر از شگفتی بود . هر ذره از خاک آن داستانی طولانی را در دل خود ، پنهان کرده بود . بله ، درست است . اون سرزمین زادگاه الف ها بود . زادگاه الف هایی پر از شگفتی .
اون سرزمین همانگونه که زادگاه الف ها بود ، زادگاه قشنگی هم بود . دلیل همه ی آن زیبایی ها جنگل هایش بود . زمین سرسبزش که درختان و گل ها اون رو تزئین کرده بودن .
برگ های درختان ، که نور آفتاب به آنها می تابید . باعث زیبایی خواصی شده بود . از آن طرف ، چشمه ها و آبشار ها که با صدای برخورد قطره های آب ، صدای گوش نوازی رو درست کرده بودن
توی این جنگل ، همیشه سکوت بر پا بود . البته تازمانی که بعضی افراد با شاخه های چوبی بلند و آویزون ، از شاخه به شاخه دیگه تاب میخوردن .صدای خندشون کل جو ساکت جنگل رو بهم ریخته بود . توی همون گروه دردسر ساز لیزی، دختر پادشاه هم بود .
کسی که باید بیشتر از همه به قانون ها اهمیت میداد . درواقع کسی بود که اونارو زیر پا میزاشت . همین باعث ناخوشی پادشاه ، یعنی پدرش میشد . ولی اون اهمیتی نمی داد و غرق در جوانی اش بود .
فقط از شاخه ها تاب میخورد . توی چشمه ها شنا میکرد . وارد غار ها میشد و راز های کشف نشده رو کشف میکرد . او جوانی پرشور بود و آزادی خودش را در کنار سخت گیری های خانوادش داشت . ولی آیا این آزادی همیشگی بود .......
☆ ° قشنگم پارت بعدی رو هم گزاشتم ° ☆
- ۶۱۶
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط