پارت ۳

پارت ۳

لیزی و ریانا به قصر رفتن ، ولی با چیزی که دیدن جفتشون شوکه شدن . ملکه بعد از مدت ها از اتاقش بیرون اومده بود .


درواقع از حدود ۶ سال پیش که ملکه مریض شده بود . دیگه هیچ وقت از اتاقش حتی برای تولد فرزندانش یا جشن های مهم سلطنتی بیرون نمی‌اومد .


اما امروز ، انگاری که یه اتفاق خاص قرار بود بیفته . چون که پادشاه هم می‌خواست با لیزی صحبت کنه .


ویو لیزی : وقت بعد لز مدت ها ، دیدم که مادرم از اتاقش بیرون اومده . خیلی خوشحال شدم ، سریع دویدم سمتش و رفتم روبه‌روش وایسادم . مادرم مریض بود و حتما هم بدن درد داشت ، پس بغلش نکردم .


رفتم نزدیکش وایسادم ، تا بتونم صورتش رو بهتر ببینم . من خیلی خوشحال بودم و از قیافم هم معلوم بود . ماردم هم یه لبخند زده بود ، ولی انگاری از چیزی ناراحت بود . پس منم شروع به حرف زدن کردم و گفتم :


لیزی : مامان ، بلخره از اتاقت دراومدی . ( لا لبخند )


لونا ( مادر لیزی ) : آره عزیزم ، امروز قراره به یجا بریم . پس منم مجبور شدم که بیام .


لیزی : مامان یعنی کجا میخوایم بریم . منظورم اینه که جایی که میخوایم بریم ، مگه چقدر مهمه که تو از اتاقت دراومدی .


لونا : عزیزم من دیگه تا اینجا رو میتونستم بگم . باقیش رو پدرت بهت میگه .


ویو لیزی : برام سوال بود که کجا میخوایم بریم . همین که میخواستم بیش تر با مامانم صحبت کنم ، ریانا پرید وسط حرفم و گفت :


ریانا : لیزی زود باش ، پادشاه کارت داره . الان تو دفتر کارش منتظرته .


لیزی : وای ، باشه دیگه اومدم .


ویو لیزی : از مامانم خدافظی کردم و همراه ریانا به سمت دفتر کار پدر رفتم . وقتی رسیدیم ، در زدم . زمانی که پدرم اجازه ورود رو داد ، بدون ریانا وارد اتاق شدم .


( پارت ۴ )


وقتی وارد اتاق شدم ، دیدم که پدرم پشت میز کار بزرگش نشسته و داره کاراش رو انجام میده . وقتی دیدم که انگاری نمیخواد حرف بزنه ، پس خودم شروع کردم .


لیزی : سلام پدر ، شنیدم که کارم داشتی .


کریستوفر ( پدر لیزی ) : شنیدم که امروز بازم رفتی سمت جنگل ( با لحن سرد و خشک )


لیزی : آمم خب رفته بودم یکم هوا بخورم .


کریستوفر : ساعت ۶ صبح رفته بودی هوا بخوری ؟


لیزی : دقیقا


کریستوفر: برام سواله که کی میخوای از این رفتار بچگانت دست بکشی .


لیزی : اوه پدر زیاد سخت نگیر . بعدشم منو آوردی اینجا که فقط همینو بگی .


کریستوفر : نه یه کار مهم تر داشتم . برو آماده شو . بهترین لباست رو بپوش و موهات رو درست کن ، ریانا هم میاد کمکت .


لیزی : کسی میخواد بیاد ؟


کریستوفر : نه ، ما میخوایم جایی بریم .


ویو لیزی : از اونجوری حرف زدن پدرم متنفرم . همیشه حرفاش رو نصفه میگه و این منو دیوونه میکنه . پس خودمو آروم کردم و به پدر گفتم که :


لیزی : پدر میشه دقیق بگی کا میخوایم کجا بریم و چیکار کنیم . چون من هیچی نفهمیدم .


ویو لیزی : وقتی اینو گفتم پدر بهم نگاه کرد ، و با چیزی که گفت دومین شوک بزرگ امروز رو بهم داد . چون که ......


{{ شرایط پارت ۵ و ۶ = ۱۰ تا لایک }}
دیدگاه ها (۲)

{{   °   ♡   درود قشنگم   ☆    °  }}{{   °   .  عُضوِ کُلبهِ...

° ☆ دخترای قشنگ پیج روزتون مبارک ☆ ° ...

{{ پارت ۲ }} ویو راوی : ساعت ۶ صبح بود . کلورنیا مثل همیشه س...

#قمار_سرنوشت پارت¹²ویو لونا از ماشین پیاده شدم و رفتم تو عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط