تا وقتی قلبمان بیدار بشود
part: 4
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+میخام باهات حرف بزنمـ
_باش بزار اول یه چیزی دست کنم بعدـ
+نه الان
جونگکوک دیگه هیچی نگفت و اومد نشست روی مبل بغل ا/ت
_خب میشنوم
+باید چیکار کنیم؟ امروز قرار داد تموم شد. قرار شد طلاق بگیریم که این اتفاق پیش افتاد.
_اره اتفاق افتاد، و خب باید بگم من این بچه را میخام. تنها راهمون اینکه بمونیم و ادامه بدیم.
+ولی من نمیخام بمونم میخام برم بچه را خودم میتونم بچه را بزرگ کنم. بهت....
_تو بعد از ۹ماه بچه را بده من و هرجا میخای برو.
+نه من بچما ول نمیکنمـ
_دقیقا! همون حسی که تو به بچه داری منم دارم، تو مادرشی منم پدرش. نه تو ولش میکنی و نه من. پس تنها راهمون اینکه باهم بمونیم.
ویو ا/ت
خب اونم حق داشت، نه من بچه را ول میکنم و نه اون. وس تنها راهمون اینکه باهم بمونیم، ولی اون منا دوست نداره فقط بخاطر بچه داره میگه که باهم بمونیم، ولی خب اینجور میتونم پیشش بمونم. میتونم داشته باشمش، درسته با عشق نیست ولی میتونم داشته باشمش.
+منطقیه.
_پس الان اجازه میدی برم غذا درست کنم تا بخوری؟ صبح تاحالا چیزی نخوردی.
+نه خودم درست میکنمـ
خواستم از جام بلند بشم که جونگکوک اجازه نداد
_مگه ندیدی دکتر چی گفت گفت بارداری پر ریسکی داری نباید اصلا خسته بشی یا بخای تحرک شدید داشته باشی.
+خب باشه قرار نیست که سر یه غذا درست کردن خسته بشم.
_همین که گفتم از این به بعد مسئولیت غذا درست کردن با منه.
+باتوعه؟
_اره بامنه.
+باشه خودت خواستی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سه ماه بعد
سه ماه دیگه گذشته بود و ا/ت ۵ماهه باردار بود. شکمش بزرگ شده بود، حتی اگه میخواست هم راه بره نمیتونست فورا خسته میشد، جونگکوک خیلی مراقب بود، دائم دور ا/ت میگشت. حتی نمیزاشت بره و برای خودش یه لیوان اب بیاره، خیلی کم پیش میومد جونگکوک از خونه بره بیرون سر کار یا برای هرچی.
از وقتی فهمید کارش را از توی خونه اداره میکرد. روی ا/ت خیلی حساس شده بود، وقتی صداش میکرد فورا پیشش بود. نه یه وقت فکر نکنین که بهم ابراز عشق کردن نه، فقط قرار گذاشت مثل دوتا دوست باشن و به هم احترام بزارن. و اما وقتس بحث بچه بشه یک پدر و مادر.
ویو جونگکوک
ا/ت بلخره خوابید، رفتم توی اتاق کارم و خواستم به کارم برسم که نمیتونستم تمرکز کنم، همش تو فکر ا/ت بودم, یکبار سعی کردم دوستش داشته باشم، سعی کردم بشناسمش و دوستش داشته باشم، اما چیشد؟ توی دوست داشتنش غرق شدم و عاشقش شدم، ولی اون چی؟
کارا ول کردم رفتم توی اتاق خواب بود، یکم نگاهش کردم و بعد رفتم روی مبل خوابیدم.
ویو فردا
از خواب بیدار شدم و رفتم صبحونه درست کردم، امروز وقت دکتر داشت. و بعدش؟ پدر و مادرم و خانوادش قرار بود شب بیان برای شام و من هنوز به ا/ت نگفتم
رفتم بیدارش کردم، مثل یک فرشته بود، دستشا گرفتم کمکش کردم بلند بشه، رفت دستشویی و بعد اومد، رفت سمت میز و منم پشت سرش رفتم، نشست و شروع کرد به صبحونه خوردن.
_امروز نوبت چکاپ ماهانه داری یادت که نرفته؟
+عااام راستش یادم رفته بود، ساعت ۱۱بود نه؟
_اره.
+اوکی مرسی.
_ا/ت
+بله(دهنش پره)
_امشب پدرو مادرم میخان بیان اینجا.
+باشه بیان.
_و حب پدر و مادر توهم میان اینجا.
قیافه ا/ت رفت توهم. چنگال و چاقو را گذاشت روی میز و بعد دهنشا خالی کرد.
+من نمیخام اونا بیان.
_ولی گفتن که میان.
+تو دعوتشون کردی!؟
_نه خودشون زنگ زدن گفتن که میان.
+اوک من میرم اماده بشم.
_باشه برو.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ا/ت
ای نبودن، اگه نبودن زندگیم بهشت میشد، فقط سر جونگکوک نیست که ازشون بدم میاد سر گذشته و بچگیم هم هست، اون کت//ک ها و دعوا ها، اون....
از توی فکرش اومدم بیرون نمیخاستم بهشون فکر کنم، مهم اینکه تنها نیستم. بچما دارم. و جونگکوک؟ نمیدونم اونا دارم یا نه. و خب پدر و مادر جونگکوک خیلی باهام خوبن از همون اول، از پدر و مادر خودمم عزیز ترن.
رفتم یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم، موهاما بستم و کفش و پوشیدم و یه عطر زدم و رفتم طبقه پایین، اونم امادخ بود به مبل تکیه داده بود، تا منا دید فورا اومد سمتم و دستما گرفت.
خیلی خوشتیب بود، ای کاش قبلش هم برای من بود، ای کاش منا دوست داشت، نه به عنوان یه دوست به عنوان یه عشق. بغضم گرفت ولی تابلو نکردم و جلوشو گرفتم.
شرط برای پارت بعد:
۴٠ تا لایک💖🫠
10 تا کامنت✨🎀
#تابع_قوانین_ویسگون
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+میخام باهات حرف بزنمـ
_باش بزار اول یه چیزی دست کنم بعدـ
+نه الان
جونگکوک دیگه هیچی نگفت و اومد نشست روی مبل بغل ا/ت
_خب میشنوم
+باید چیکار کنیم؟ امروز قرار داد تموم شد. قرار شد طلاق بگیریم که این اتفاق پیش افتاد.
_اره اتفاق افتاد، و خب باید بگم من این بچه را میخام. تنها راهمون اینکه بمونیم و ادامه بدیم.
+ولی من نمیخام بمونم میخام برم بچه را خودم میتونم بچه را بزرگ کنم. بهت....
_تو بعد از ۹ماه بچه را بده من و هرجا میخای برو.
+نه من بچما ول نمیکنمـ
_دقیقا! همون حسی که تو به بچه داری منم دارم، تو مادرشی منم پدرش. نه تو ولش میکنی و نه من. پس تنها راهمون اینکه باهم بمونیم.
ویو ا/ت
خب اونم حق داشت، نه من بچه را ول میکنم و نه اون. وس تنها راهمون اینکه باهم بمونیم، ولی اون منا دوست نداره فقط بخاطر بچه داره میگه که باهم بمونیم، ولی خب اینجور میتونم پیشش بمونم. میتونم داشته باشمش، درسته با عشق نیست ولی میتونم داشته باشمش.
+منطقیه.
_پس الان اجازه میدی برم غذا درست کنم تا بخوری؟ صبح تاحالا چیزی نخوردی.
+نه خودم درست میکنمـ
خواستم از جام بلند بشم که جونگکوک اجازه نداد
_مگه ندیدی دکتر چی گفت گفت بارداری پر ریسکی داری نباید اصلا خسته بشی یا بخای تحرک شدید داشته باشی.
+خب باشه قرار نیست که سر یه غذا درست کردن خسته بشم.
_همین که گفتم از این به بعد مسئولیت غذا درست کردن با منه.
+باتوعه؟
_اره بامنه.
+باشه خودت خواستی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سه ماه بعد
سه ماه دیگه گذشته بود و ا/ت ۵ماهه باردار بود. شکمش بزرگ شده بود، حتی اگه میخواست هم راه بره نمیتونست فورا خسته میشد، جونگکوک خیلی مراقب بود، دائم دور ا/ت میگشت. حتی نمیزاشت بره و برای خودش یه لیوان اب بیاره، خیلی کم پیش میومد جونگکوک از خونه بره بیرون سر کار یا برای هرچی.
از وقتی فهمید کارش را از توی خونه اداره میکرد. روی ا/ت خیلی حساس شده بود، وقتی صداش میکرد فورا پیشش بود. نه یه وقت فکر نکنین که بهم ابراز عشق کردن نه، فقط قرار گذاشت مثل دوتا دوست باشن و به هم احترام بزارن. و اما وقتس بحث بچه بشه یک پدر و مادر.
ویو جونگکوک
ا/ت بلخره خوابید، رفتم توی اتاق کارم و خواستم به کارم برسم که نمیتونستم تمرکز کنم، همش تو فکر ا/ت بودم, یکبار سعی کردم دوستش داشته باشم، سعی کردم بشناسمش و دوستش داشته باشم، اما چیشد؟ توی دوست داشتنش غرق شدم و عاشقش شدم، ولی اون چی؟
کارا ول کردم رفتم توی اتاق خواب بود، یکم نگاهش کردم و بعد رفتم روی مبل خوابیدم.
ویو فردا
از خواب بیدار شدم و رفتم صبحونه درست کردم، امروز وقت دکتر داشت. و بعدش؟ پدر و مادرم و خانوادش قرار بود شب بیان برای شام و من هنوز به ا/ت نگفتم
رفتم بیدارش کردم، مثل یک فرشته بود، دستشا گرفتم کمکش کردم بلند بشه، رفت دستشویی و بعد اومد، رفت سمت میز و منم پشت سرش رفتم، نشست و شروع کرد به صبحونه خوردن.
_امروز نوبت چکاپ ماهانه داری یادت که نرفته؟
+عااام راستش یادم رفته بود، ساعت ۱۱بود نه؟
_اره.
+اوکی مرسی.
_ا/ت
+بله(دهنش پره)
_امشب پدرو مادرم میخان بیان اینجا.
+باشه بیان.
_و حب پدر و مادر توهم میان اینجا.
قیافه ا/ت رفت توهم. چنگال و چاقو را گذاشت روی میز و بعد دهنشا خالی کرد.
+من نمیخام اونا بیان.
_ولی گفتن که میان.
+تو دعوتشون کردی!؟
_نه خودشون زنگ زدن گفتن که میان.
+اوک من میرم اماده بشم.
_باشه برو.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ا/ت
ای نبودن، اگه نبودن زندگیم بهشت میشد، فقط سر جونگکوک نیست که ازشون بدم میاد سر گذشته و بچگیم هم هست، اون کت//ک ها و دعوا ها، اون....
از توی فکرش اومدم بیرون نمیخاستم بهشون فکر کنم، مهم اینکه تنها نیستم. بچما دارم. و جونگکوک؟ نمیدونم اونا دارم یا نه. و خب پدر و مادر جونگکوک خیلی باهام خوبن از همون اول، از پدر و مادر خودمم عزیز ترن.
رفتم یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم، موهاما بستم و کفش و پوشیدم و یه عطر زدم و رفتم طبقه پایین، اونم امادخ بود به مبل تکیه داده بود، تا منا دید فورا اومد سمتم و دستما گرفت.
خیلی خوشتیب بود، ای کاش قبلش هم برای من بود، ای کاش منا دوست داشت، نه به عنوان یه دوست به عنوان یه عشق. بغضم گرفت ولی تابلو نکردم و جلوشو گرفتم.
شرط برای پارت بعد:
۴٠ تا لایک💖🫠
10 تا کامنت✨🎀
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۶۹۵
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط