رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۸۴ }🌷
اما درست وقتی دستم به دستگیره رسید...
مچ دستمو گرفت...
انگشتهاش محکم دور مچم حلقه شد... یه لحظه کامل خشکم زد...
کمی منو به سمت خودش کشید...
و نگاهشو به چشمام داد...
نگاهش سنگین بود، جوری که نتونستم بیشتر از چند ثانیه تو چشمهاش نگاه کنم...
- «شب مهمونی دعوتیم... و مجبورم تورو هم همراه خودم ببرم...»
-« اونجا کار اشتباهی کنی... شبی خوبی در انتظارت نیست...»
لحنش آروم بود، ولی تهش یه جور تهدید واضح حس میشد...
- « فهمیدی؟!...»
× ا... آره...
- خوبه، برو پایین...
دستمو ول کرد...
× با سرعت از ماشین پیاده شدم و بدون توجه به بادیگارد ها ، تند رفتم سمت در عمارت...
هوای بیرون خنک بود و صدای کفشهام روی سنگهای حیاط میپیچید...
تقهای به در زدم که چند تا زن خدمتکار در رو باز کردن...
خدمتکار: اوه خانم، خوش اومدید...
× ممنون...
از کنارشون رد شدم و به سمت پله ها رفتم
خستگی توی پام نشسته بود، ولی فقط میخواستم برسم به اتاقم...
در اتاق رو باز کردم...
همین که وارد شدم، یه حس خوبی بهم منتقل شد... یه جور آرامش بعد از یه روز طولانی...
یعنی بعد از این همه تایم تو دانشگاه، بالاخره میتونستم استراحت کنم...
کیفمو گوشه اتاق پرت کردم و لباسمو با یه لباس راحتی عوض کردم...
پارچه نرم لباس روی پوستم حس خوبی داشت...
رفتم سمت تختم و روش دراز کشیدم...
× اخیش... این یعنی حس خوب...
دستمو زیر سرم گذاشتم و چشمامو کمکم بستم...
تا خوابم ببره...
ولی با صدای تق در، چشمامو باز کردم...
که جینا وارد اتاق شد...
با خوشحالی اومد سمتم...
چند تا لباس رنگی تو دستش بود و هی اینور و اونور تکونشون میداد...
£: ات، به نظرت کدومو بپوشم؟
× خمیازهای کشیدم و نشستم روی تخت...
× کجا میخوای بری به سلامتی...
حرفمو با خنده گفتم که با تعجب نگام کرد...
£: مگه نمیدونی؟ امشب مامان تهیونگ مهمونی گرفته و همه دعوتن...
وقتی اسم مامان تهیونگ رو شنیدم، تنم یه لحظه لرزید...
مادر جادوگرش... معلوم نیست این بار چه نقشهای کشیده...
£: ات... هی ات... حواست هست؟
× ها؟ آره... یه لحظه یاد یه چیزی افتادم...
£: خب بگو کدوم قشنگه...
× نظر خودت مهمه، ولی اون صورتیه... به نظرم تو تنت قشنگه...
£: منم همینو میگفتم... مرسی اتی...
من برم آماده شم...
با حرفش از تعجب شاخ در آوردم...
× از الان؟! شب مهمونیه...
£: چشم بهم بزنی شب میشه...
باید یکم خوشگل کنم...
خندهای کرد و نگام کرد...
× اوههه... بگو ببینم برای کی خوشگل میکنی، شیطون...
£: ام... چیز... بعداً میفهمی... فعلاً ات...
با ذوق از اتاق رفت بیرون...
× دوباره روی تخت دراز کشیدم...
خواب از سرم پریده بود...
نگاهم به سقف خیره موند...
نمیدونستم امشب به چه مناسبتی این مهمونی قراره برگزار بشه...
و چرا باید دوباره اون مادر عجوزش رو ببینم...
چشمامو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐👑
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید 🥹😘
اما درست وقتی دستم به دستگیره رسید...
مچ دستمو گرفت...
انگشتهاش محکم دور مچم حلقه شد... یه لحظه کامل خشکم زد...
کمی منو به سمت خودش کشید...
و نگاهشو به چشمام داد...
نگاهش سنگین بود، جوری که نتونستم بیشتر از چند ثانیه تو چشمهاش نگاه کنم...
- «شب مهمونی دعوتیم... و مجبورم تورو هم همراه خودم ببرم...»
-« اونجا کار اشتباهی کنی... شبی خوبی در انتظارت نیست...»
لحنش آروم بود، ولی تهش یه جور تهدید واضح حس میشد...
- « فهمیدی؟!...»
× ا... آره...
- خوبه، برو پایین...
دستمو ول کرد...
× با سرعت از ماشین پیاده شدم و بدون توجه به بادیگارد ها ، تند رفتم سمت در عمارت...
هوای بیرون خنک بود و صدای کفشهام روی سنگهای حیاط میپیچید...
تقهای به در زدم که چند تا زن خدمتکار در رو باز کردن...
خدمتکار: اوه خانم، خوش اومدید...
× ممنون...
از کنارشون رد شدم و به سمت پله ها رفتم
خستگی توی پام نشسته بود، ولی فقط میخواستم برسم به اتاقم...
در اتاق رو باز کردم...
همین که وارد شدم، یه حس خوبی بهم منتقل شد... یه جور آرامش بعد از یه روز طولانی...
یعنی بعد از این همه تایم تو دانشگاه، بالاخره میتونستم استراحت کنم...
کیفمو گوشه اتاق پرت کردم و لباسمو با یه لباس راحتی عوض کردم...
پارچه نرم لباس روی پوستم حس خوبی داشت...
رفتم سمت تختم و روش دراز کشیدم...
× اخیش... این یعنی حس خوب...
دستمو زیر سرم گذاشتم و چشمامو کمکم بستم...
تا خوابم ببره...
ولی با صدای تق در، چشمامو باز کردم...
که جینا وارد اتاق شد...
با خوشحالی اومد سمتم...
چند تا لباس رنگی تو دستش بود و هی اینور و اونور تکونشون میداد...
£: ات، به نظرت کدومو بپوشم؟
× خمیازهای کشیدم و نشستم روی تخت...
× کجا میخوای بری به سلامتی...
حرفمو با خنده گفتم که با تعجب نگام کرد...
£: مگه نمیدونی؟ امشب مامان تهیونگ مهمونی گرفته و همه دعوتن...
وقتی اسم مامان تهیونگ رو شنیدم، تنم یه لحظه لرزید...
مادر جادوگرش... معلوم نیست این بار چه نقشهای کشیده...
£: ات... هی ات... حواست هست؟
× ها؟ آره... یه لحظه یاد یه چیزی افتادم...
£: خب بگو کدوم قشنگه...
× نظر خودت مهمه، ولی اون صورتیه... به نظرم تو تنت قشنگه...
£: منم همینو میگفتم... مرسی اتی...
من برم آماده شم...
با حرفش از تعجب شاخ در آوردم...
× از الان؟! شب مهمونیه...
£: چشم بهم بزنی شب میشه...
باید یکم خوشگل کنم...
خندهای کرد و نگام کرد...
× اوههه... بگو ببینم برای کی خوشگل میکنی، شیطون...
£: ام... چیز... بعداً میفهمی... فعلاً ات...
با ذوق از اتاق رفت بیرون...
× دوباره روی تخت دراز کشیدم...
خواب از سرم پریده بود...
نگاهم به سقف خیره موند...
نمیدونستم امشب به چه مناسبتی این مهمونی قراره برگزار بشه...
و چرا باید دوباره اون مادر عجوزش رو ببینم...
چشمامو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐👑
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید 🥹😘
- ۱.۴k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط