رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۵۳ }🌷


به سمت در رفتم که با حرف جینا ایستادم...

£ ات بزحمت چراغ رو خاموش کن... و البته چراغ عمارت...

× باشه ...

ویو ات :

باشه ای گفتم و چراغ اتاق رو خاموش کردم ...
از اتاق خارج شدم و به سمت همون کمد رفتم ...

همون کمدی که چند دقیقه پیش جینا با کشیدن انگشتش روی دیوار کل چراغ های عمارت رو روشن کرد ...

هر روز دارم توی این عمارت چیز های جدیدی کشف میکنم ...

چیز هایی که ازش بی خبرم...

به کمد رسیدم...
دستمو به کنار دیوار بردم ولی با یاد آوری چیزی دستمو برداشتم و به سمت جایی که چند ساعت پیش گریه میکردم و خ.و.ن رو حس کردم رفتم ...

× با دیدن نبود هیچ خ.و.ن.ی روی زمین تعجب کردم...

کی تمیز کرده...

نمی‌دونستم کی بوده فقدر اینو میدونستم باید بخوابم وگرنه
به چیز هایی فکر میکردم که باعث ترسم میشد...

× به سمت کمد رفتم و با یاد آوری اینکه اگه لامپ رو خاموش کنم همه چیز توی تاریکی غرق میشه نگاهی به راه پله کردم...

مسیر راه پله رو حفظ کردم و چراغ رو سریع خاموش کردم و با سرعت به سمت راه پله دویدم...

با برخورد پاهام به راه پله متوجه شدم راه رو درست اومدم...

نفسی تازه وارد شش هام کردم و از پله آروم بالا رفتم...

باید جای پامو درست روی راه پله میزاشتم و گر نه با کله روی زمین فرود می‌اومدم....


پله ها تموم شده بود... و راه اتاقم رو بلد بودم...

بی خیال اینکه این سری اتفاقی نمی افته به سمت اتاق رفتم ...

درو آروم باز کردم و وارد اتاق شدم ...

بدون اینکه چراغ های اتاق رو روشن کنم به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم...
که....


🌷ادامه دارد....✨

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
یک عالمه پارت برای اولین بار براتون آپلود کردم ... امیدوارم لذت ببرید ... شرط ها رو انجام بدید که دفعه بعد هم این کارو کنم ....

شرط ها:

۲۶۰ لایک...

۱۲ فالو..

۱۰۰ بازنشر....

این شرط هارو برای هر چند پارت انجام
دیدگاه ها (۳۰)

بانو فالوشع 🌷✨ https://wisgoon.com/hana.s.m.b

بانو فالوشع 🌷✨🩷 https://wisgoon.com/mmanmmanimmmanmmani

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

اجباری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط