رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۸۲ }🌷
$«ات... تو با تهیونگ ازدواج کردی...؟»
سرم رو آروم بالا آوردم. نگاه متعجبم توی چشمهایش قفل شد.
× «تو... چی گفتی...؟»
$«جواب منو بده... باهاش ازدواج کردی؟»
نگاهم لرزید... نتونستم بیشتر از این توی چشماش نگاه کنم. سرم رو پایین انداختم و آروم روی صندلی کنار تخت نشستم.
× «آره... ازدواج کردم... ولی من به این ازدواج راضی نبودم...»
صدای نامجون کمی پایینتر اومد، انگار داشت چیزی رو تو ذهنش مرور میکرد...
$«پس واسه همین بود که چند روز نبودی...»
× «میشه گفت... تقریباً...»
$«چرا بهم نگفتی؟... من میتونستم با خانوادش حرف بزنم...»
یه نفس عمیق کشیدم، انگشتهامو توی هم قفل کردم.
× «نامجون... تو اصلاً از ماجرا خبر نداری... هیچی ازش نمیدونی...»
$«ات...»
حرفش نیمهکاره موند... با باز شدن در، خانم پرستار وارد اتاق شد.
— «نامجون، بهتری؟»
$«آره... الان بهترم.»
— «خوبه... اگه مشکلی نیست میتونی بری کلاس.»
$«آره... میتونم برم.»
⟡ ویو ات:
از درمانگاه دانشگاه بیرون اومدیم. راهرو ساکتتر از قبل بود و صدای قدمهامون توی فضا میپیچید. آهسته راه میرفتیم، انگار هیچکدوم حوصله حرف زدن نداشتیم.
به کلاس رسیدیم.
چند تقهی آروم به در زدم.
استاد: «یکی بره درو باز کنه.»
در باز شد... و نگاه چند نفر از دانشجوها به سمت ما چرخید.
استاد: «بیاید، بشینید.»
با قدمهای آروم وارد کلاس شدم. کیفم رو کمی کنار کشیدم تا نامجون رد بشه و کنارم بشینه، بعد خودم روی نیمکت نشستم.
استاد با یه کف زدن توجه همه رو جلب خودش کرد.
کلاس در سکوت فرو رفت.
درس فیزیک شروع شد...
از اون درسهایی که همه ازش فراری بودن. استاد هم دقیقاً برعکس چیزی که لازم داشتیم بود ... سختگیر، عصبی و بیرحم.
برای کوچکترین بیدقتی داد میزد.
تقریباً هر هفته امتحان داشتیم... و نمره پایین یعنی تکلیف بیشتر... و تحقیر جلوی بقیه.
نگاهم به تخته بود. هرچی مینوشت، سریع و منظم توی دفترم یادداشت میکردم.
اون لحظه، فقط درس مهم بود... نه صدای بقیه... نه نگاهها... نه هیچ چیز دیگه.
⟡{ یک ساعت بعد...پایان دانشگاه}
صدای زنگ پایان کلاس توی فضا پیچید.
برخلاف قبل، این بار هیچکس هیجان نداشت. همه خسته، بیحوصله و بیجون وسایلشون رو جمع میکردن.
کتابهامو داخل کیفم گذاشتم.
که صدای خسته نامجون بلند شد...
$«آهههه... خیلی خسته شدم...»
سرم رو بلند کردم. نامجون داشت با خستگی کش و قوسی به بدنش میداد.
$«تو چی؟»
× «آره... خیلی... ولی هفته بعد امتحان داریم... و این فقط کارو سختتر میکنه برام .»
که با شروع حرف زدن استاد ساکت شدم...
استاد: «همگی خسته نباشید... میتونید برید.»
دانشجوها یکییکی از کلاس خارج شدن.
بندهای کیفمو روی شونههام تنظیم کردم و از جام بلند شدم.
همون موقع صدای لونا از بیرون کلاس اومد.
لونا: «ات، بریم!»
× «اومدم...»
چند قدم به سمت در برداشتم...
اما—
صدای خندهی اکیپ تهیونگ از ته کلاس باعث شد ناخودآگاه برگردم.
چشمم بهش افتاد.
دستش دور گردن جونا حلقه شده بود...
و دختر هم کاملاً بهش چسبیده بود، سرش روی شونهی تهیونگ بود و با حالت لوسی حرف میزد...
نگاهم روی پوزخند گوشهی لب تهیونگ ثابت موند...
همون پوزخند همیشگیش.. سرد... اذیتکننده...
سریع نگاهمو دزدیدم و بدون مکث از کلاس خارج شدم.
—————————————————————
لونا: «وای ات! خدا لعنتت نکنه، اون چی بود گفتی؟!»
با صدای بلند میخندید. من و نامجون فقط با تعجب نگاهش میکردیم.
شاید برای ما چیزی تعجب آور بود ولی برای لونا چیزی که باورش براش سخت بود ...
نزدیک در خروجی دانشگاه بودیم.
× «لونا... دارم حقیقت رو میگم... من و تهیونگ ازدواج کردیم...»
هنوز حرفم تموم نشده بود که دوباره زد زیر خنده.
لونا: «توروخدا بس کن... دارم از خنده میمیرم... ببین اشک از چشمام اومد!»
اشک گوشهی چشمش رو پاک کرد، هنوز خنده روی لبش بود.
این بار جدیتر نگاهش کردم.
× «لونا... من دروغ نمیگم... واقعاً ازدواج کردیم...»
لحنم فرق کرده بود.
خنده از روی لبهاش کمکم محو شد.
لونا ایستاد... خیره شد به صورتم.
لونا: «تو... تو واقعی میگـ...»
بوق بلند یه ماشین حرفشو برید.
صدای ترمز، توجه هر سهمون رو به سمت خیابون کشوند...
🌷 ادامه دارد... ✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
پیج اپارتم رو بهتون میدم... شاید حمایت کردید 🥺
https://www.aparat.com/v/ajw17n9
آیدی 👆🩷
این پارتم حداقل به ۲۶۰ لایک برسه... خیلی دوستتون دارم مواظب خودتون و خوشگلیاتون باشید 🛐😭😘
$«ات... تو با تهیونگ ازدواج کردی...؟»
سرم رو آروم بالا آوردم. نگاه متعجبم توی چشمهایش قفل شد.
× «تو... چی گفتی...؟»
$«جواب منو بده... باهاش ازدواج کردی؟»
نگاهم لرزید... نتونستم بیشتر از این توی چشماش نگاه کنم. سرم رو پایین انداختم و آروم روی صندلی کنار تخت نشستم.
× «آره... ازدواج کردم... ولی من به این ازدواج راضی نبودم...»
صدای نامجون کمی پایینتر اومد، انگار داشت چیزی رو تو ذهنش مرور میکرد...
$«پس واسه همین بود که چند روز نبودی...»
× «میشه گفت... تقریباً...»
$«چرا بهم نگفتی؟... من میتونستم با خانوادش حرف بزنم...»
یه نفس عمیق کشیدم، انگشتهامو توی هم قفل کردم.
× «نامجون... تو اصلاً از ماجرا خبر نداری... هیچی ازش نمیدونی...»
$«ات...»
حرفش نیمهکاره موند... با باز شدن در، خانم پرستار وارد اتاق شد.
— «نامجون، بهتری؟»
$«آره... الان بهترم.»
— «خوبه... اگه مشکلی نیست میتونی بری کلاس.»
$«آره... میتونم برم.»
⟡ ویو ات:
از درمانگاه دانشگاه بیرون اومدیم. راهرو ساکتتر از قبل بود و صدای قدمهامون توی فضا میپیچید. آهسته راه میرفتیم، انگار هیچکدوم حوصله حرف زدن نداشتیم.
به کلاس رسیدیم.
چند تقهی آروم به در زدم.
استاد: «یکی بره درو باز کنه.»
در باز شد... و نگاه چند نفر از دانشجوها به سمت ما چرخید.
استاد: «بیاید، بشینید.»
با قدمهای آروم وارد کلاس شدم. کیفم رو کمی کنار کشیدم تا نامجون رد بشه و کنارم بشینه، بعد خودم روی نیمکت نشستم.
استاد با یه کف زدن توجه همه رو جلب خودش کرد.
کلاس در سکوت فرو رفت.
درس فیزیک شروع شد...
از اون درسهایی که همه ازش فراری بودن. استاد هم دقیقاً برعکس چیزی که لازم داشتیم بود ... سختگیر، عصبی و بیرحم.
برای کوچکترین بیدقتی داد میزد.
تقریباً هر هفته امتحان داشتیم... و نمره پایین یعنی تکلیف بیشتر... و تحقیر جلوی بقیه.
نگاهم به تخته بود. هرچی مینوشت، سریع و منظم توی دفترم یادداشت میکردم.
اون لحظه، فقط درس مهم بود... نه صدای بقیه... نه نگاهها... نه هیچ چیز دیگه.
⟡{ یک ساعت بعد...پایان دانشگاه}
صدای زنگ پایان کلاس توی فضا پیچید.
برخلاف قبل، این بار هیچکس هیجان نداشت. همه خسته، بیحوصله و بیجون وسایلشون رو جمع میکردن.
کتابهامو داخل کیفم گذاشتم.
که صدای خسته نامجون بلند شد...
$«آهههه... خیلی خسته شدم...»
سرم رو بلند کردم. نامجون داشت با خستگی کش و قوسی به بدنش میداد.
$«تو چی؟»
× «آره... خیلی... ولی هفته بعد امتحان داریم... و این فقط کارو سختتر میکنه برام .»
که با شروع حرف زدن استاد ساکت شدم...
استاد: «همگی خسته نباشید... میتونید برید.»
دانشجوها یکییکی از کلاس خارج شدن.
بندهای کیفمو روی شونههام تنظیم کردم و از جام بلند شدم.
همون موقع صدای لونا از بیرون کلاس اومد.
لونا: «ات، بریم!»
× «اومدم...»
چند قدم به سمت در برداشتم...
اما—
صدای خندهی اکیپ تهیونگ از ته کلاس باعث شد ناخودآگاه برگردم.
چشمم بهش افتاد.
دستش دور گردن جونا حلقه شده بود...
و دختر هم کاملاً بهش چسبیده بود، سرش روی شونهی تهیونگ بود و با حالت لوسی حرف میزد...
نگاهم روی پوزخند گوشهی لب تهیونگ ثابت موند...
همون پوزخند همیشگیش.. سرد... اذیتکننده...
سریع نگاهمو دزدیدم و بدون مکث از کلاس خارج شدم.
—————————————————————
لونا: «وای ات! خدا لعنتت نکنه، اون چی بود گفتی؟!»
با صدای بلند میخندید. من و نامجون فقط با تعجب نگاهش میکردیم.
شاید برای ما چیزی تعجب آور بود ولی برای لونا چیزی که باورش براش سخت بود ...
نزدیک در خروجی دانشگاه بودیم.
× «لونا... دارم حقیقت رو میگم... من و تهیونگ ازدواج کردیم...»
هنوز حرفم تموم نشده بود که دوباره زد زیر خنده.
لونا: «توروخدا بس کن... دارم از خنده میمیرم... ببین اشک از چشمام اومد!»
اشک گوشهی چشمش رو پاک کرد، هنوز خنده روی لبش بود.
این بار جدیتر نگاهش کردم.
× «لونا... من دروغ نمیگم... واقعاً ازدواج کردیم...»
لحنم فرق کرده بود.
خنده از روی لبهاش کمکم محو شد.
لونا ایستاد... خیره شد به صورتم.
لونا: «تو... تو واقعی میگـ...»
بوق بلند یه ماشین حرفشو برید.
صدای ترمز، توجه هر سهمون رو به سمت خیابون کشوند...
🌷 ادامه دارد... ✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
پیج اپارتم رو بهتون میدم... شاید حمایت کردید 🥺
https://www.aparat.com/v/ajw17n9
آیدی 👆🩷
این پارتم حداقل به ۲۶۰ لایک برسه... خیلی دوستتون دارم مواظب خودتون و خوشگلیاتون باشید 🛐😭😘
- ۱۲.۹k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط