The Boss Savage
The Boss Savage
part44
سفرش به کشورش خیلی کوتاه بود و این موضوع قلبش رو به
درد میاورد.
روزی که کره رو ترک کرد هیچوقت فکرش رو نمیکرد بعد
از تموم اتفاقات مزخرفی که توی اون کشور پشت سر گذاشته
بود انقدر دلتنگش بشه، اما شده بود.
دلتنگی که با یکی دو روز از بین نمیرفت.
همون موقع بود که خیره به ابر های زیبای پنبه مانندی که
نور خورشید بیشتر از پیش درخشانشون کرده بود تصمیم
گرفت بعد از این ماموریت، بد نیست یه استراحت چند ماهه
بگیره و تنهایی توی سئول سر کنه، اما میدونست هوای
مسموم اون کشور اگر بیشتر از چند روز توش بمونه ریه
هاش رو بیشتر از چیزی که هست به طرف مرگ میکشونه.
هوایی مسموم از خاطره.
جین مجله ی داخل دستش رو پایین گذاشت و به جانی که رو
به روی جونگکوک خیره به چهره ی مرد منتظر جواب بود
نگاه کرد و در حالی که میدونست جونگکوک حواسش پرت
تر از چیزیه که بخواد توجهی به جان بکنه خودش جواب
موتورسوار رو داد:
جین: قراره که با تمام تجهیزاتی که نیازه وارد عمارت
سایمون بشین و اونجا تا میتونید اطالعات جمع کنید
دنیل جام وودکاش رو پایین اورد و متعجب نگاهش رو بین
جمع چرخوند:
جاسپر:چجوری میخواین متقاعدش کنید که بهتون اطالعات بده؟
منتظر جوابی از طرف جین یا جونگکوک بود اما هایجین بود
که با نگاه خیره به بیرون از پنجره در حالی که پا روی پا
انداخته بود و جام به دست داشت جوابش رو داد.
ابروهاش رو بالا انداخت و نیشخند ریزی زد:
_کامورا یک باند تبهکار و انجمن مخفی جرائم سازمان یافته
در ایتالیاست که اصالتش به قرن هفدهم میالدی برمیگرده!
شاید به نظر برسه با مافیا یکیه اما کاملا باهمدیگه متفاوتن .
سایمون جزوی از کامورای ایتالیاست و تنها چیزی که توی
کامورا معنایی نداره وفاداریه درست برعکس مافیا.
بدون حرف دیگه ای جامش رو باال اورد و مشغول نوشیدن
اون به آرومی شد. دنیل که منتظر ادامه ی حرف ها به هایجین
خیره شده بود با دیدن سکوت زن چشم هاش رو ریز
کرد و متعجب پرسید:
جاسپر: خب؟
با شنیدن صدای پسر متعجب سرش رو سمتش چرخوند و
دیدن نگاه منتظرش باعث شد بهت زده بپرسه:
_اوه!منتظر ادامشی؟
با شنیدن این حرف از سمت اون روباه مو قرمز نفس
حرصیش رو بیرون داد و چشم هاش رو داخل کاسه چرخوند.
اون لعنتی دوباره شروع کرده بود. توی تمام سال هایی که با
اون عوضی زندگی کرده بود از تنها چیزی که متنفر بود
همین عادت مزخرفش بود، اینکه در حال صحبت، ناگهانی
حرفش رو ول میکرد و بعد که نگاه منتظرت برای ادامه ی
حرفاش رو میدید جوری که انگار متوجه نشدی حرف هاش
ادامه ای نداره بهت نگاه میکرد و با همین لحن مزخرف ازت
میپرسید《اوه منتظر ادامشی؟...》
سرش رو سمت پسر که بهت زده و گیج به هایجین
خیره شده بود چرخوند و خیره بهش با اشاره به صندلی پشت
سرش که هایجین روش جاگیر شده بود گفت:
+اون لعنتی داره اذیتت میکنه جاسپر، واقعا متوجهش نشدی؟!
پسر وقتی صورت بهت زده اش رو به سمتش چرخوند تصمیم
گرفت خودش حرف قطع شده ی اون روباه عوضی و ادامه
بده پس نفس عمیقی کشید و با بستن چشم هاش سرش رو به
پشت صندلی تکیه داد:
+اون منظورش این بود که نمیتونی فقط با یه وفاداری
کوچیک سایمون لعنتی رو مدیون خودت کنی در حالی که اون
عوضی تمام درآمدش از مواد رو به خاطر این روباه مکار
عوضی تر از خودش داره.
صدای نیشخند هایجین داخل گوشش پیچید.
جاسپر که هنوز متوجه نشده بود سرش رو تکون داد.
فکر کرد شاید وودکا زیادی روش اثر گذاشته که ذهن
باهوشش الان حسابی کند شده پس در حالی که سعی میکرد از
سوال های پشت سر همش خجالت نکشه پرسید:
جاسپر:پس باید چیکار کنیم؟
جان خودش رو جلو کشید و قبل از شروع حرفش به دختری
که در تمام طول سفرشون بعد از ورود خودش، به جز چند
کلمه اون هم با هایجین حرف دیگه ای نزده نیمنگاهی انداخت
و بعد زیتون سبزی که از اول سوار شدنشون به جت بهش
چشمک میزد رو برداشت و با لذت اون رو داخل دهنش پرت
کرد و همزمان گفت:
جان:تنها راه اطالعات بیرون کشیدن از یه کامورا مدیون
کردنش به خودته!و تنها راه مدیون کردن یه کامورا نجات
دادنش از مرگه!
part44
سفرش به کشورش خیلی کوتاه بود و این موضوع قلبش رو به
درد میاورد.
روزی که کره رو ترک کرد هیچوقت فکرش رو نمیکرد بعد
از تموم اتفاقات مزخرفی که توی اون کشور پشت سر گذاشته
بود انقدر دلتنگش بشه، اما شده بود.
دلتنگی که با یکی دو روز از بین نمیرفت.
همون موقع بود که خیره به ابر های زیبای پنبه مانندی که
نور خورشید بیشتر از پیش درخشانشون کرده بود تصمیم
گرفت بعد از این ماموریت، بد نیست یه استراحت چند ماهه
بگیره و تنهایی توی سئول سر کنه، اما میدونست هوای
مسموم اون کشور اگر بیشتر از چند روز توش بمونه ریه
هاش رو بیشتر از چیزی که هست به طرف مرگ میکشونه.
هوایی مسموم از خاطره.
جین مجله ی داخل دستش رو پایین گذاشت و به جانی که رو
به روی جونگکوک خیره به چهره ی مرد منتظر جواب بود
نگاه کرد و در حالی که میدونست جونگکوک حواسش پرت
تر از چیزیه که بخواد توجهی به جان بکنه خودش جواب
موتورسوار رو داد:
جین: قراره که با تمام تجهیزاتی که نیازه وارد عمارت
سایمون بشین و اونجا تا میتونید اطالعات جمع کنید
دنیل جام وودکاش رو پایین اورد و متعجب نگاهش رو بین
جمع چرخوند:
جاسپر:چجوری میخواین متقاعدش کنید که بهتون اطالعات بده؟
منتظر جوابی از طرف جین یا جونگکوک بود اما هایجین بود
که با نگاه خیره به بیرون از پنجره در حالی که پا روی پا
انداخته بود و جام به دست داشت جوابش رو داد.
ابروهاش رو بالا انداخت و نیشخند ریزی زد:
_کامورا یک باند تبهکار و انجمن مخفی جرائم سازمان یافته
در ایتالیاست که اصالتش به قرن هفدهم میالدی برمیگرده!
شاید به نظر برسه با مافیا یکیه اما کاملا باهمدیگه متفاوتن .
سایمون جزوی از کامورای ایتالیاست و تنها چیزی که توی
کامورا معنایی نداره وفاداریه درست برعکس مافیا.
بدون حرف دیگه ای جامش رو باال اورد و مشغول نوشیدن
اون به آرومی شد. دنیل که منتظر ادامه ی حرف ها به هایجین
خیره شده بود با دیدن سکوت زن چشم هاش رو ریز
کرد و متعجب پرسید:
جاسپر: خب؟
با شنیدن صدای پسر متعجب سرش رو سمتش چرخوند و
دیدن نگاه منتظرش باعث شد بهت زده بپرسه:
_اوه!منتظر ادامشی؟
با شنیدن این حرف از سمت اون روباه مو قرمز نفس
حرصیش رو بیرون داد و چشم هاش رو داخل کاسه چرخوند.
اون لعنتی دوباره شروع کرده بود. توی تمام سال هایی که با
اون عوضی زندگی کرده بود از تنها چیزی که متنفر بود
همین عادت مزخرفش بود، اینکه در حال صحبت، ناگهانی
حرفش رو ول میکرد و بعد که نگاه منتظرت برای ادامه ی
حرفاش رو میدید جوری که انگار متوجه نشدی حرف هاش
ادامه ای نداره بهت نگاه میکرد و با همین لحن مزخرف ازت
میپرسید《اوه منتظر ادامشی؟...》
سرش رو سمت پسر که بهت زده و گیج به هایجین
خیره شده بود چرخوند و خیره بهش با اشاره به صندلی پشت
سرش که هایجین روش جاگیر شده بود گفت:
+اون لعنتی داره اذیتت میکنه جاسپر، واقعا متوجهش نشدی؟!
پسر وقتی صورت بهت زده اش رو به سمتش چرخوند تصمیم
گرفت خودش حرف قطع شده ی اون روباه عوضی و ادامه
بده پس نفس عمیقی کشید و با بستن چشم هاش سرش رو به
پشت صندلی تکیه داد:
+اون منظورش این بود که نمیتونی فقط با یه وفاداری
کوچیک سایمون لعنتی رو مدیون خودت کنی در حالی که اون
عوضی تمام درآمدش از مواد رو به خاطر این روباه مکار
عوضی تر از خودش داره.
صدای نیشخند هایجین داخل گوشش پیچید.
جاسپر که هنوز متوجه نشده بود سرش رو تکون داد.
فکر کرد شاید وودکا زیادی روش اثر گذاشته که ذهن
باهوشش الان حسابی کند شده پس در حالی که سعی میکرد از
سوال های پشت سر همش خجالت نکشه پرسید:
جاسپر:پس باید چیکار کنیم؟
جان خودش رو جلو کشید و قبل از شروع حرفش به دختری
که در تمام طول سفرشون بعد از ورود خودش، به جز چند
کلمه اون هم با هایجین حرف دیگه ای نزده نیمنگاهی انداخت
و بعد زیتون سبزی که از اول سوار شدنشون به جت بهش
چشمک میزد رو برداشت و با لذت اون رو داخل دهنش پرت
کرد و همزمان گفت:
جان:تنها راه اطالعات بیرون کشیدن از یه کامورا مدیون
کردنش به خودته!و تنها راه مدیون کردن یه کامورا نجات
دادنش از مرگه!
- ۹۰۳
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط