فیک تهیونگ عشق اجبار

part: 6
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+چرا با من ازدواج کردی؟

_چون عاشقت شدم.

+به اونم این حرفا را زدی، عاشقتم، برات دنیا به اتیش میکشم...

_ا/ت(داد)


تهیونگ با مشت زد روی میز و بلند شد، ا/ت هم دستشا گذاشت روی شکمش خواست بلند شه ولی براش سخت بود تهیونگ رفت سمتش که کمکش کنه بلند شه ولی ا/ت دستشا گرفت جلوی تهیونگ، که یعنی بهم دست نزن.

ا/ت با زورم که شده از جاش بلند شد وایساد جلوی تهیونگ.

+چرا بهم دروغ گفتی؟ چرا اگه منا میخاستی اونا طلاقش ندادی؟ یا نه بزار اینجور بگم چرا وقتی عاشق یکی دیگه هستی میری با یکی دیگه.

_من هیچ وقت عاشق اون نبودم (داد)

+پس چرا باهاش ازدواج کردی(داد)

+اگه عاشقش نبودی پس چطوری بچه دار شدین(داد)

_اون بچه از من نیست، من حتی بهش دستم نزدم.

+چی؟ پس اون بچه از کیه؟

_بهم اجازه از اول برات همه چیزا تعریف کنم.

+باشه تعریف کن (گریه)

ا/ت با سختی نشست روی مبل و تهیونگ هم نسشت جلوش، و شروع کرد تعریف کردن پنج سال پیش.

تهیونگ نمیخاست ازدواج کنه ولی مجبور بود حالا چرا؟ اون زن اولش باردار بود از یکی دیگه و برای اینکه پدرش اونا نک/شه مجبور بود با یکی ازدواج کنه و اون زن هیچ دیواری کوچیکتر از تهیونگ پیدا نکرده بود.

تهیونگ را تهدید کرده بود با مدرکی که اگه میافتاد دست پلیس یا دولت کارش برای همیشه تموم میشد،تهیونگ قبول کرد که ازدواج کنه و در عوض اون فلش را از اون زن بگیره.
قرار بود تا وقتی که سولی(زن اول تهیونگ) مستل بشه و برای همیشه بتونه راه خودش و بچه شا جدا کنه با تهیونگ بمونه.

ولی زیاد طول کشید، تهیونگ عاشق ات شده بود و از طرفی اگه بهش میگفت احتمال رفتن ات زیاد بود پس تصمیم گرفت بهش چیزی نگه تا تموم بشه و راهشون کلا تموم بشه، ولی اوضاع ابنجوری که میخاستن پیش نرفت.

اما توی این چند سال تهیونگ حتی دستشم برای ثانیه ای به سولی نخورد، حتی باهم خیلی کم پیش میومد که حرف بزن یا توی یک خونه قرار بگیرن.


_اینم بود از ماجرا

+چرا؟ چرا بهم نگفتی؟(گریه)

_گفتم که ترسیدم ولم کنی ترسیدم دیگه نداشته باشمت.

ات نمیتونست باید چیکار کنه، چه حرفی بزنه، چه ری اکشنی نشون بده.

رفت توی حیاط یه حیاط خیلی بود، کل زمین چمن بود و فقط یک دست مبل و میز بود هیچ چیز دیگه نبود. ات رفت ته حیاط رو به رو جنگل روی مبل نشست تهیونگ هم از دور داشت تماشاش میکرد ولی بعد طاقت نیاورد و رفت پیشش.

ا/ت داشت گریع میکرد،برای زندگی که داشت برای کار های تهیونگ و....

دلش میخواست تهیونگ را ببخشه و برگه به زندگی قبلی چون اون اتفاقا همش یع دروغ بود ،و اولش نگار شده بود کع تهیونگ ایا هنوزم توسط اون فلش میتونع توی تهدید باشه یا نه .

اما نه چون سال پیش احتمال دستگیر و بازداشت شدنش زیاد بود ولی الان صفره چون حتی پلیس هام برای اون کار میکنن.

+میدونی خیلی خسته شدم.

-از چی؟

+از این دائم باید از هم فرار کنیم ،از اینکه مثل دوتا قریبه ایم.

-من خیلی خسته شدم

+میتونم دوباره بهت اعتماد کنم؟میتونم دوباره دلما بسپارم بهت؟

تهیونگ از درون خوشحال شده بود ،انگار که بهش دنیا را داده بودن،رفت جلوی ات نشست روی پاهاش و دستای ا/ت را گرفت .

-ات من هیچ وقت سعی نکردم بهت اسیب بزنم یا...

+جوابی که میخاستم این نبود .

-اره قسم میخورم به جون خودت که همه وجودمی قول میدم .

ا/ت میون گریه هاش لبخند زد و خندید،دستای تهیونگ را گرفت

-بلند شو بشین پیشم.

ا/ت اشک هاش را پاک کرد دستشا گذاشت روی گونه تهیونگ صورت هاشونا نزدیک هم شد و بعد یه بوسه کوتاه ،تهیونگ خندید خوشحال بود چیزی که چند ماه دنبالش بودا به دست اورد ‌.

خواستن دوباره همدیگه را ببوسن انگار که بار قبلی کافی نبود .

+عاخ‌

-وی شد؟خوبی؟

+نترس خوبم فقط پسرت یکم بی رحمه لگد های محکمی میزنه(خنده)

-چ...چی؟پسره؟

+عوهوم پسره(لبخند)

ات و تهیونگ بهم رسیدن ،بهتر و محکم تر از قبل ،بود دوز و کلک،و این بار برای همیشه تا ابد.

و پـــــــایــــــــان❤️‍🔥

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
دیدگاه ها (۳)

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

فیک تهیونگ

dark life = 40

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط