رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🖤🍒
رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🖤🍒
پارت ۲۳ (پایان): سقوطِ امپراتوری و طلوعِ سرخ
درهایِ بزرگِ کتابخانه با ضربهای سنگین باز شد. سایهیِ آقای جئون، مثلِ یک هیولایِ کلاسیک، رویِ دیوارهایِ سنگی افتاد. پشتِ سرش، دهها محافظ با اسلحه وارد شدند. فضایِ کتابخونه بویِ مرگ میداد، اما ما عقبنشینی نکردیم. کوک دستِ تهیونگ رو محکمتر گرفت. سوهو اسلحهاش رو غلاف کرد و با اعتماد به نفسِ کامل جلویِ لیانا ایستاد. من هم جینا رو پشتِ خودم پناه دادم.
آقای جئون با چشمهایی که از خشم میسوخت، به ما نگاه کرد. «فکر کردید میتونید از میراثِ من فرار کنید؟ شماها فقط مهرههایِ این شطرنجید!»
کوک پوزخندی زد که تا به حال ازش ندیده بودم. اون قدمی جلو گذاشت و گفت: «اشتباه میکنی پدر. ما دیگه مهره نیستیم. ما بازی رو عوض کردیم.» در همون لحظه، تلفنِ همراهِ سوهو به صدا دراومد. اون تماس رو وصل کرد و رویِ بلندگو گذاشت. صدایِ وکیلِ ارشدِ خانوادهیِ رقیب تویِ سالن پیچید: «تمامِ داراییها، سهامهایِ نفتی و مسیرهایِ تجاریِ خانوادهیِ جئون طبقِ قراردادی که همین الان ثبت شد، به دستِ وارثانِ جدید منتقل شد.»
سکوتِ وحشتناکی حکمفرما شد. آقای جئون خشکش زد. او تمامِ عمرش رو صرفِ ساختنِ این امپراتوری کرده بود و حالا، در عرضِ چند ثانیه، به دستِ بچههایِ خودش که به نظرش بیعرضه میاومدن، خلعِ سلاح شده بود. من نگاهی به جینا انداختم و با صدایی که تویِ فضایِ ساکتِ کتابخونه طنینانداز شد، گفتم: «سلطنتِ گلهایِ سیاه، دیگه متعلق به تو نیست، پدر. ما میخواستیم راهِ خودمون رو بریم… و تو مجبورمون کردی که راهت رو بگیریم.»
محافظها که دیدند قدرت از صاحبش سلب شده، اسلحههاشون رو پایین آوردند. آقای جئون، شکستخورده و تنها، به صندلیِ گوشهیِ کتابخونه تکیه داد. اون پیر شده بود، نه از سن، بلکه از حرص. ما دیگه بهش نگاه هم نکردیم.
وقتی از دانشگاه خارج شدیم، هوا خنک بود و عطرِ درختهایِ کاج با بویِ «چریِ» لباسِ جینا ترکیب شده بود. حالا ما آزاد بودیم. نه به عنوانِ وارثانِ مافیا، بلکه به عنوانِ کسانی که برایِ عشقشون تا پایِ مرگ جنگیدند. کوک، تهیونگ، سوهو، لیانا، من و جینا؛ ما سوارِ ماشینها شدیم و به سمتِ افقِ جنگلِ سیاه رفتیم. پشتِ سرِ ما، عمارتِ عمو جئون و دانشگاه در مه گم شد. داستانِ ما تازه شروع شده بود، اما این بار، قوانین رو خودمون مینوشتیم.
پایان.
چطور بود بچه ها؟ فیکم رو دوست داشتید؟ میشه نظرتونو بگید و حمایت کنید؟ یه فیک فوق العاده تموم شد....
و یکی دیگه تو راهه، منتظرین؟
حمایت کنیدااااا، دلم به شما خوشه، رمان میخونید لایک کنید و ریپست کنید✨😘
پارت ۲۳ (پایان): سقوطِ امپراتوری و طلوعِ سرخ
درهایِ بزرگِ کتابخانه با ضربهای سنگین باز شد. سایهیِ آقای جئون، مثلِ یک هیولایِ کلاسیک، رویِ دیوارهایِ سنگی افتاد. پشتِ سرش، دهها محافظ با اسلحه وارد شدند. فضایِ کتابخونه بویِ مرگ میداد، اما ما عقبنشینی نکردیم. کوک دستِ تهیونگ رو محکمتر گرفت. سوهو اسلحهاش رو غلاف کرد و با اعتماد به نفسِ کامل جلویِ لیانا ایستاد. من هم جینا رو پشتِ خودم پناه دادم.
آقای جئون با چشمهایی که از خشم میسوخت، به ما نگاه کرد. «فکر کردید میتونید از میراثِ من فرار کنید؟ شماها فقط مهرههایِ این شطرنجید!»
کوک پوزخندی زد که تا به حال ازش ندیده بودم. اون قدمی جلو گذاشت و گفت: «اشتباه میکنی پدر. ما دیگه مهره نیستیم. ما بازی رو عوض کردیم.» در همون لحظه، تلفنِ همراهِ سوهو به صدا دراومد. اون تماس رو وصل کرد و رویِ بلندگو گذاشت. صدایِ وکیلِ ارشدِ خانوادهیِ رقیب تویِ سالن پیچید: «تمامِ داراییها، سهامهایِ نفتی و مسیرهایِ تجاریِ خانوادهیِ جئون طبقِ قراردادی که همین الان ثبت شد، به دستِ وارثانِ جدید منتقل شد.»
سکوتِ وحشتناکی حکمفرما شد. آقای جئون خشکش زد. او تمامِ عمرش رو صرفِ ساختنِ این امپراتوری کرده بود و حالا، در عرضِ چند ثانیه، به دستِ بچههایِ خودش که به نظرش بیعرضه میاومدن، خلعِ سلاح شده بود. من نگاهی به جینا انداختم و با صدایی که تویِ فضایِ ساکتِ کتابخونه طنینانداز شد، گفتم: «سلطنتِ گلهایِ سیاه، دیگه متعلق به تو نیست، پدر. ما میخواستیم راهِ خودمون رو بریم… و تو مجبورمون کردی که راهت رو بگیریم.»
محافظها که دیدند قدرت از صاحبش سلب شده، اسلحههاشون رو پایین آوردند. آقای جئون، شکستخورده و تنها، به صندلیِ گوشهیِ کتابخونه تکیه داد. اون پیر شده بود، نه از سن، بلکه از حرص. ما دیگه بهش نگاه هم نکردیم.
وقتی از دانشگاه خارج شدیم، هوا خنک بود و عطرِ درختهایِ کاج با بویِ «چریِ» لباسِ جینا ترکیب شده بود. حالا ما آزاد بودیم. نه به عنوانِ وارثانِ مافیا، بلکه به عنوانِ کسانی که برایِ عشقشون تا پایِ مرگ جنگیدند. کوک، تهیونگ، سوهو، لیانا، من و جینا؛ ما سوارِ ماشینها شدیم و به سمتِ افقِ جنگلِ سیاه رفتیم. پشتِ سرِ ما، عمارتِ عمو جئون و دانشگاه در مه گم شد. داستانِ ما تازه شروع شده بود، اما این بار، قوانین رو خودمون مینوشتیم.
پایان.
چطور بود بچه ها؟ فیکم رو دوست داشتید؟ میشه نظرتونو بگید و حمایت کنید؟ یه فیک فوق العاده تموم شد....
و یکی دیگه تو راهه، منتظرین؟
حمایت کنیدااااا، دلم به شما خوشه، رمان میخونید لایک کنید و ریپست کنید✨😘
- ۷.۰k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط