رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒
پارت ۲۱: زمزمه‌هایِ شوم در راهروهایِ مه‌آلود
دانشگاه دیگر آن محیطِ علمیِ سابق نبود. حالا برایِ ما، تبدیل شده بود به زمینی برایِ بازیِ شطرنجِ مرگ و زندگی. وقتی واردِ محوطه شدیم، نگاه‌ها سنگین بود. دانشجوهایِ معمولی، مثلِ سایه‌هایی که از ترسِ شکارچی می‌لرزند، راه رو برایِ ما باز می‌کردند. بویِ سردِ «جنگل» که همیشه همراهِ ما بود، انگار دیوارها رو هم تسخیر کرده بود.

کوک، در حالی که دستش رو با وقارِ تمام تویِ جیبِ کُتِ چرمیِ سیاهش فرو کرده بود، کنارِ تهیونگ راه می‌رفت. تهیونگ، برخلافِ همیشه، کمی مضطرب بود؛ اون می‌دونست که پیوندِ اون‌ها چقدر خطرناکه، نه فقط برایِ خودشون، بلکه برایِ تمامِ امگاهایِ تحتِ سلطه‌یِ خانواده‌اش. درِ کلاسِ تاریخ رو باز کردیم. سوهو بلافاصله رفت سمتِ صندلیِ لیانا که در ردیفِ آخر بود و اون رو با یک لبخندِ شیطنت‌آمیز غافلگیر کرد.

اما من (ات)، حسِ خوبی نداشتم. انگار کسی داشت از پشتِ اون درخت‌هایِ کاجِ بیرونِ دانشگاه تعقیب‌مون می‌کرد. جینا، که با یک بلوزِ ابریشمیِ مشکی و دامنِ چرم درخشان بود، کنارم نشست و آروم دستم رو گرفت. انگشت‌هاش سرد بود. در گوشم زمزمه کرد: «ات، انگار یه چیزی تغییر کرده. امنیتِ دانشگاه شکسته شده.» قبل از اینکه بتونم جوابش رو بدم، استادِ کلاس با چشم‌هایی که برقِ مشکوکی داشت، وارد شد و پرونده‌یِ سنگینی رو رویِ میز کوبید. «امروز، ما درباره‌یِ خیانتِ سلطنتی بحث می‌کنیم…» جمله‌اش انگار مستقیماً خطاب به ما بود.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

🦢 پارت دوم | یک هفته تا عروسیصبح روز بعد، خانه از همیشه شلوغ...

#Part.6#مرد منچند دقیقه گذشت. صدای موسیقی از دور کم‌تر شده ب...

پارت دوم | اولین ضربهصبح هنوز کامل شروع نشده بود که لیانا وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط