«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»
«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»
بابا… نمیدونم چرا، ولی از وقتی رفتی، انگار این خونه دیگه اون خونهی سابق نیست. همهچیز سر جاشه، همهچیز همونطوری چیده شده که تو دوست داشتی، اما انگار یه چیزی کمه… یه چیزی که همهچیز رو به هم ریخته.
بابا، انگار وقتی تو رفتی، اون نوری که کنج اتاقهات میتابید رو هم با خودت بردی. حالا هر گوشه از این خونه رو نگاه میکنم، جای خالیات مثل یه زخمِ کهنه سر باز میکنه. سجادهات، عصای دستت، حتی بوی پیراهنت که هنوز یه گوشه مونده… همهشون دارن با من حرف میزنن. میگن که تو دیگه نیستی.
خونه رو نگاه میکنم؛ در و دیوارش انگار ماتم گرفتن. دلم میخواد صدات کنم، مثل همیشه بلند بگم “بابا”، و تو با اون لبخند مهربونت جوابم رو بدی. اما حالا فقط سکوته و دیوارایی که انگار دارن روی سرم خراب میشن.
میگن گذشت زمان درمون درده، ولی بابا… انگار زمان برای من ایستاده. توی این خونهی سرد و بیروح، من هنوز دنبال یه ردی از تو میگردم، دنبال نگاهت، دنبال
دعاهایی که برام میکردی.
بابا جان، تو رفتی و این خونه، بیتو، یه ویرونهست که فقط یادگاریهای تو توش نفس میکشن. دلم برای اون امنیت، برای اون حس تکیهگاه بودنِ تو، اونقدر تنگ شده که حتی کلمهها هم از توصیفش درموندن.
از خدا میخوام به دلِ من و مادرم صبر بده، ولی بابا… این دلتنگی، این بهم ریختگیِ خونه، تا ابد با منه، تا روزی که باز توی آغوشت ببینمت.
ـ
ـ
ـ
بابا… نمیدونم چرا، ولی از وقتی رفتی، انگار این خونه دیگه اون خونهی سابق نیست. همهچیز سر جاشه، همهچیز همونطوری چیده شده که تو دوست داشتی، اما انگار یه چیزی کمه… یه چیزی که همهچیز رو به هم ریخته.
بابا، انگار وقتی تو رفتی، اون نوری که کنج اتاقهات میتابید رو هم با خودت بردی. حالا هر گوشه از این خونه رو نگاه میکنم، جای خالیات مثل یه زخمِ کهنه سر باز میکنه. سجادهات، عصای دستت، حتی بوی پیراهنت که هنوز یه گوشه مونده… همهشون دارن با من حرف میزنن. میگن که تو دیگه نیستی.
خونه رو نگاه میکنم؛ در و دیوارش انگار ماتم گرفتن. دلم میخواد صدات کنم، مثل همیشه بلند بگم “بابا”، و تو با اون لبخند مهربونت جوابم رو بدی. اما حالا فقط سکوته و دیوارایی که انگار دارن روی سرم خراب میشن.
میگن گذشت زمان درمون درده، ولی بابا… انگار زمان برای من ایستاده. توی این خونهی سرد و بیروح، من هنوز دنبال یه ردی از تو میگردم، دنبال نگاهت، دنبال
دعاهایی که برام میکردی.
بابا جان، تو رفتی و این خونه، بیتو، یه ویرونهست که فقط یادگاریهای تو توش نفس میکشن. دلم برای اون امنیت، برای اون حس تکیهگاه بودنِ تو، اونقدر تنگ شده که حتی کلمهها هم از توصیفش درموندن.
از خدا میخوام به دلِ من و مادرم صبر بده، ولی بابا… این دلتنگی، این بهم ریختگیِ خونه، تا ابد با منه، تا روزی که باز توی آغوشت ببینمت.
ـ
ـ
ـ
- ۱.۲k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط