«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
پارت=33
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویو دان بی٫٫
بعد از اینکه بم و موچی یکم باهم بازی کردن، موچی رو بردم پیش بچهها و خودمم رفتم حاضر شم.
امروز عروسی هابیون و تهیونگ بود و همه قرار بود اونجا باشیم.
لباسمو پوشیدم، کیفمو برداشتم و رفتم پایین.
جونگ کوک هم آماده بود.
+«بریم؟»
-«آره.»
نگاهی به موچی و بم کردم.
+«فعلاً خدافظ فسقلیها، بعداً میبینمتون.»
موچی دمشو تکون داد و منم خندیدم.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
٫٫ویو کوک٫٫
دان بی ساکت کنار پنجره نشسته بود و معلوم بود یکم استرس داره.
-«چرا ساکتی؟»
+«هیچی... فقط امروز عروسیه هابیونه.»
-«نگرانشی؟»
+«نه... خوشحالم براش.»
لبخند کوچیکی زد.
چند دقیقه بعد به محل عروسی رسیدیم...
امروز قرار بود هابیون و تهیونگ بالاخره بعد از دو سال رابطه، جلوی همه زن و شوهر بشن.
و من فقط امیدوار بودم امشب بدون دردسر بگذره...
چند ساعت بعد...
عروسی تموم شده بود و همه خسته ولی خوشحال برگشتیم خونه.
تهیونگ و هابیون هم همراه بقیه اومدن.
جیوون با ذوق گفت:
«خببببب حالا مهمونی خودمونیههههه!»
دان بی خندید.
+«بم و موچی رو هم بیارین دیگه!»
تهیونگ خندید:
«بالاخره یکی به فکر این دوتا هم افتاد.»
جونگ کوک کلید ماشینشو برداشت.
-«من میرم بیارمشون.»
دان بی سریع گفت:
+«منم میام!»
جونگ کوک نگاه کوتاهی بهش کرد.
-«باشه، بیا.»
و دوتایی رفتیم دنبال بم و موچی...
ادامه دارد... 🐶🤍🍓💍
اسلاید ۲: استایل دان بی برای عروسی 🤍✨
اسلاید ۳: استایل جونگ کوک برای عروسی 🖤✨
اسلاید ۴: استایل تهیونگ برای عروسی 🤵🏻♂️✨
اسلاید ۵: استایل هابیون برای عروسی 👰🏻♀️🎀✨
پارت=33
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویو دان بی٫٫
بعد از اینکه بم و موچی یکم باهم بازی کردن، موچی رو بردم پیش بچهها و خودمم رفتم حاضر شم.
امروز عروسی هابیون و تهیونگ بود و همه قرار بود اونجا باشیم.
لباسمو پوشیدم، کیفمو برداشتم و رفتم پایین.
جونگ کوک هم آماده بود.
+«بریم؟»
-«آره.»
نگاهی به موچی و بم کردم.
+«فعلاً خدافظ فسقلیها، بعداً میبینمتون.»
موچی دمشو تکون داد و منم خندیدم.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
٫٫ویو کوک٫٫
دان بی ساکت کنار پنجره نشسته بود و معلوم بود یکم استرس داره.
-«چرا ساکتی؟»
+«هیچی... فقط امروز عروسیه هابیونه.»
-«نگرانشی؟»
+«نه... خوشحالم براش.»
لبخند کوچیکی زد.
چند دقیقه بعد به محل عروسی رسیدیم...
امروز قرار بود هابیون و تهیونگ بالاخره بعد از دو سال رابطه، جلوی همه زن و شوهر بشن.
و من فقط امیدوار بودم امشب بدون دردسر بگذره...
چند ساعت بعد...
عروسی تموم شده بود و همه خسته ولی خوشحال برگشتیم خونه.
تهیونگ و هابیون هم همراه بقیه اومدن.
جیوون با ذوق گفت:
«خببببب حالا مهمونی خودمونیههههه!»
دان بی خندید.
+«بم و موچی رو هم بیارین دیگه!»
تهیونگ خندید:
«بالاخره یکی به فکر این دوتا هم افتاد.»
جونگ کوک کلید ماشینشو برداشت.
-«من میرم بیارمشون.»
دان بی سریع گفت:
+«منم میام!»
جونگ کوک نگاه کوتاهی بهش کرد.
-«باشه، بیا.»
و دوتایی رفتیم دنبال بم و موچی...
ادامه دارد... 🐶🤍🍓💍
اسلاید ۲: استایل دان بی برای عروسی 🤍✨
اسلاید ۳: استایل جونگ کوک برای عروسی 🖤✨
اسلاید ۴: استایل تهیونگ برای عروسی 🤵🏻♂️✨
اسلاید ۵: استایل هابیون برای عروسی 👰🏻♀️🎀✨
- ۸۲۵
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط