چند پارتی (درخواستی)

[وقتی میخردت و......]

_____________________________


"_اگه نیای از بابات خداحافظی کن

با شنیدن حرف تهیونگ قلبم فرو ریخت
با ترس بهش نگاه کردم و بعد چشمم به بابام افتاد که هنوز دستمو گرفته بود

"+ باباااا من نمی‌خوام برم

"% آقای کیم تو رو خدا دست از سر دخترم بردارین

تهیونگ با بی‌حوصلگی نگاهی به بابام انداخت و بعد سرش رو به سمت یکی از مردهاش چرخوند

"_ فکر کنم هنوز متوجه نشدی که من شوخی ندارم

مردی که کنار بابام ایستاده بود با اشاره تهیونگ بازوی بابام رو محکم گرفت

"% ولم کنین

با دیدن این صحنه وحشت کردم و سریع به سمت بابام رفتم

"+ بابااااا

بابام سعی کرد خودش رو از دست مرد آزاد کنه ولی اون مرد محکم نگهش داشته بود

"% ا/ت دخترم نترس

با گریه به تهیونگ نگاه کردم

"+ تو رو خدا بابامو ول کن اون هیچ کاری نکرده

تهیونگ دستاشو توی جیب شلوارش گذاشت و با خونسردی نگام کرد

"_ پس با من بیا

با ناباوری بهش خیره شدم

"+ چی

"_ گفتم با من بیا اگه نمی‌خوای اتفاقی برای پدرت بیفته

با شنیدن حرفش احساس کردم تمام بدنم بی‌حس شده
نگاهم بین تهیونگ و بابام می‌چرخید و اشک‌هام بی‌وقفه روی صورتم می‌ریختن

"+ ولی من...

تهیونگ حرفم رو قطع کرد

"_ انتخاب با خودته دختر کوچولو یا همین الان با من میای یا اینکه پدرت تاوان بدهی‌ش رو به شکل دیگه‌ای پس میده

بابام با شنیدن حرفش با عصبانیت سرش رو بلند کرد

"% هر کاری می‌خواین با من بکنین ولی دخترم رو مجبور نکنین

تهیونگ حتی نگاهش هم نکرد

"_ پس بهتره دخترت تصمیمش رو بگیره

دوباره به بابام نگاه کردم

صورتش از نگرانی سرخ شده بود و وقتی چشمش به اشک‌های من افتاد با صدای لرزونی گفت

"% ا/ت به حرفش گوش نده دخترم من یه جوری درستش می‌کنم

با شنیدن حرفش سرم رو محکم تکون دادم

"+ نه بابا من نمی‌خوام بلایی سرت بیاد

"% عزیزم...

"+ بابا تو تنها کسی هستی که من دارمش و نمیخوام برات اتفاقی بیفته

بابام با چشمای پر از اشک نگام می‌کرد و من برای اولین بار احساس می‌کردم هیچ کاری از دستم برنمیاد
اگه با تهیونگ می‌رفتم نمی‌دونستم چه بلایی قراره سرم بیاد
اما اگه نمی‌رفتم ممکن بود دیگه هیچ‌وقت بابام رو نبینم
با دست‌های لرزون اشک‌هام رو پاک کردم و به سمت تهیونگ برگشتم

"+ اگه باهات بیام دیگه به بابام کاری نداری

تهیونگ چند لحظه نگام کرد و بعد با همون لحن سردش جواب داد

"_ تا وقتی به حرفم گوش بدی پدرت در امان می‌مونه

"+ قول میدی

تهیونگ ابروشو بالا انداخت

"_ من عادت ندارم حرفم رو دوبار تکرار کنم

با شنیدن حرفش سرمو پایین انداختم و اشکامو پاک کردم

"+ باشه باهات میام فقط به بابام کاری نداشته باش

تهیونگ به مردش اشاره کرد و اونم دست بابامو رها کرد
آخرین بار به بابام نگاه کردم و بعد با قدم‌های لرزون به سمت در رفتم

بابام با صدای گرفته صدام زد

"% ا/ت مراقب خودت باش دخترم

با بغض سرمو تکون دادم و از خونه بیرون رفتم
یکی از مردها در ماشین مشکی رو برام باز کرد و من بدون حرف سوار شدم
تهیونگ هم کنارم نشست و در رو بست
ماشین حرکت کرد و من از پشت شیشه به خونه‌مون نگاه کردم تا اینکه از خونه دور شدیم و دیگه دیدم از خونه کم شد
اشکام دوباره سرازیر شدن و صورتمو به سمت پنجره برگردوندم

"_ گریه نکن

____________________________

دورتون بگردم زود اپلود کردم چون فردا امتحان اینگلیسی و عربی دارم باید بخونم 🎀❤️
دیدگاه ها (۲۴)

《برادره ناتنیم》(پارت ۴)ویو ا/تاون بابام بود یعنی بابام اینجا...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶³تهیونگ با ناباوری به همه نگاه کرد.تهیون...

my neighbour's friend:part7ویو یونگی:وقتی خواستم به اون جنده...

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

سرنوشت پارت(۱۱)

چند پارتی

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط